تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
چهارشنبه 1388/02/30
قسمت آخر

قسمت بیستم

هر روز برای خریدی با هم بیرون میرفتیم. برای شنیدن صداش       بی تاب بودم. وقتی ساعت از زمانی که باهم صحبت می کردیم می گذشت حس می کردم که چیزی گم کردم و بی تاب می شدم.

-می دونی یاد چی افتادم؟

به آینه نگاه کردم و گفتم:

-به یاد چی؟

-به یاد اون روزی که من جای تو ایستاده بودم.

لبخندی روی لبهای صورتی رنگم نشست و گفتم:

-حسودیت شد؟

با دست به شونم زد و گفت:

-گمشو دیونه...

نگاهم از چشمهام به لبهای روشنم رسیده بود. دستی به تور روی موهام کشیدم و گفتم:

-شیما تو بهترین خواهر دنیایی.

همون طور که از توی آینه نگاهش می کردم پشتش رو به من کرد و گفت:

-حالا وقت اون رسیده که راز رو بهت بگم.

مشتاقانه چرخیدم به سمتش و گفتم:

-اما تو می گفتی به موقعش....

-خوب الان اون موقع رسیده.

صندلی رو کنار کشیدم و روش نشتم و گفتم:

-بگو

-اون روز حالم هیچ خوب نبود. باورت می شه اگه بگم صدای دعاهای تو رو میشنیدم....

وقفه ی کوتاهی بین کلامش ایجاد شد و گفت:

-آسمون آبی به روم چشمک میزد و من سبکی غیر قابل توصیفی رو به روم حس میکردم. لحظه های زیبایی رو حس میکردم. برای رفتن به بالا بی تابی می کردم. اما صدای دعاهای تو نمیذاشت. دستم رو به سمت آسمون دراز کرده بودم و با شنیدن صدای تو برمی گشتم و به پشتم نگاه میکردم. یهو همه چیز محو شد و من حس کردم از بلندی به پایین پرت شدم. وقتی به هوش اومدم صدای گریه فرزاد به گوشم خورد. نا آشنا بود برام اما وقتی چشمم رو باز کردم و فرهاد رو بالای سرم دیدم. یادم اومد که من اون شب خیلی حالم بد شده بود.

برگشت به سمتم و نگاهم کرد.

-وقتی شنیدم توی نمازخونه از هوش رفتی. دلم یه جوری شد. حالت بدی پیدا کردم و چشمام رو بستم. ناخودآگاه قیافه مانی جلوی چشمم اومد. وقتی چشمم رو باز کردم.جریان اتفاقاتی که تا به حال بین تو و مانی افتاده بود رو برای بقیه تعریف کردم و از فرهاد خواستم که از مانی بخواد که بیاد بیمارستان.

- تو اتاق هر دومون تنها بودیم و مانی با شنیدن اتفاقی که برای تو افتاده بود انگار که دنیا روی سرش خراب شد. برام گفت که تو رو دوست داشته و وقتی که تو گفتی میخوای به خواستگارت جواب مثبت بدی حس کرده که واقعاَ تو رو داره از دست میده. ازش پرسیدم که اگه دوستت داشته چرا تا به حال بهتن نگفته بوده و اون دلیلش رو عادت کردن تو به کامران ذکر کرد. دوست داشته زمانی از تو خواستگاری کنه که به کسی فکر نکنی و اون بتونه تو رو برای خودش بدونه.

نگاهم به روی دسته گل ثابت مونده بود و سرم پایین بود. هنوز حرفهای شیما توی سرم شنیده می شد. صدای زیبای مانی من رو به خودم اورد.

-عزیزم قصد نداری من رو به یه رقص دعوت کنی؟

سرم رو بلند کردم و تو چشمای قهوهای رنگش گم شدم.

صدای خواننده ارکست بود که گفت:

-این آهنگ رو تقدیم می کنیم به داماد عزیزمون

-بیا کنارم سرو ناز بی تاب     بیا کنارم زیر طاق مهتاب  ....

با دستم آهسته پشتش رو نیشگونی گرفتم و هر دو با هم به یاد اون روز زدیم زیر خنده....

-بگو دیگه مانی وگرنه قهر می کنما.....

سرش رو نزدیک گوشم کرد وگفت:

-باشه می گم.

دستم رو گرفت و من توی دستش چرخی زدم که گفت:

-نه لحظه اول که دیدمت عاشقت نشدم. اون موقع حس کردم که تو چقدر قیافه شیرینی داری. حس کردم که میتونیم با همدیگه دوستهای خوبی باشیم.

مکثی کرد و به چشمام نگاه کرد و گفت:

-بار اول که باهام رقصیدی و بهم گفتی که لبخندم تو رو یاد کامران میندازه. حس کردم که چیزی درونم فرو ریخت. اون روز بود که فهمیدم این علاقه من به تو یه علاقه عادی نیست. سعی کردم کمکت کنم که از یاد کامران بیای بیرون. در تمام مدتی که باهام قهر بودی سر اون جریان خیلی با خودم کلنجار رفتم که به خودم بفهمونم که دوستت ندارم. اما وقتی اون روز توی پارک دیدمت.....

گونه ام رو بوسید و سرش رو نزدیک گوشم کرد و در گوشم گفت:

-وقتی چشمای زیبات رو باز کردی حس کردم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم. اون وقت بود که عاشقت شدم.

از شنیدن حرفهایی که در گوشم میزد احساس رضایت میکردم و شیرینی خاصی توی کلامش موج میزد.

من رو روی دستهاش بلند کرده بود و از پله ها بالا میبرد. توی صداش عشق و حسرت موج میزد. این نوع صحبت کردنش من رو جادو میکرد. ازم خواسته بود چشمام رو ببندم و تا زمانی که من رو زمین نذاشته بازش نکنم.

من رو روی تخت گذاشت و بعد چرخی توی اتاق زد و گفت:

-به کلبه ی حقیر من خوش اومدی.

از دیدن منظره زیبای اتاق خواب حس دلپذیری همه وجودم رو فرا گرفته بود. عطر گلهای یاس اتاق رو پر کرده بود و من رو دیونه می کرد. نور هالوژن اتاق رو روشن کرده بود و عشق در اتاق موج میزد. به دور تا دور اتاق نگاه کردم.

تخت خواب درست وسط اتاق گذاشته شده بود و جز یه میز توالت چیزی در اتاق نبود. دور تا دور اتاق پر بود از گلهای یاس. و فرش زیبایی اتاق رو مفروش کرده بود. نگاهم به قاب عکسی که روبروی تخت به دیوار زده شده بود ثابت موند. با دیدن عکس خودم تعجب کرده بودم. چشمام رو بستم و به یاد روزی افتادم که مانی این عکس رو ازم انداخته بود. توی حیاط خونمون داشتم باهاش صحبت میکردم که یهو بارون گرفت و من با عشق دستهام رو از هم باز کردم و همون طور که سرم بالا بود چشمهام رو بسته بودم.

چشمهام رو باز کردم.  از روی تخت پایین اومدم و گفتم:

-بی انصاف برای همین نذاشتی تا حالا بیام و خونت رو ببینم.

انگشت اشاره اش رو روی لبهام گذاشت و گفت:

-خونمون عزیزم.....

لبخندی روی لبهام نشست و به اتاق پذیرایی رفتم. مانی پشت سرم به راه افتاده بود. اولین چیزی که در پذیرایی خونه توجه ام رو جلب کرد حضور پنجره ای بزرگ بود. به سرعت به سمت پنجره رفتم و پرده توری اش رو کنار زدم. وای خدای من چقدر منظره زیبایی بود. برخلاف انتظارم خونه مانی باغ نبود و یه آپارتمان خیلی شیک در بالای شهر بود. همون طور که با تعجب به منظره شهر که چراغهای تمامی خونه ها روشن بود خیره شده بودم گفتم:

-اینجا طبقه چندمه؟

گرمی دستهاش رو دور کمرم حس کردم. خودش رو از پشت به من چسبونده بود و سرش رو روی شونم گذاشته بود. سرم رو برگردوندم و به صورت زیباش خیره شدم. لبخندی جادویی زد و گفت:

-بیست و هفتم

دهنم از تعجب باز مونده بود. سرش رو چرخوند و بعد با دستش جایی رو نشون داد و گفت:

-اونجا رو ببین.....

هر دو کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم و به سقف خیره شده بودیم. باد پرده اتاق رو به رقص در اورده بود و خنکای زیبایی به ارمغان اورده بود . صدای موسیقی و عطر گلهای یاس چیزی بود که من رو جادو میکرد. روی کمرم چرخیدم و به مانی خیره شدم. نگاهش رو از سقف گرفت و گفت:

-دوست ندارم امشب تموم بشه.....

-چرا؟
-حس میکنم همه اینها خوابه.....

دستم رو روی گونه اش کشیدم و گفتم:

-اگر هم خوابه چه خواب.....

میون حرفم پرید و کاملاً به سمتم چرخید و گفت:

-دوست ندارم خواب باشه....

دوباره به همون حالت اول روی تخت خوابیدم.

با شنیدن صداش چشمام رو باز کردم.

-به من قول میدی که همیشه مال من بمونی؟

چشمام رو باز کردم دو دستش رو دو طرف بدنم گذاشته بود. درست روبروی چشمام بود. عطر نفسهاش به گردنم میخورد. لبخندی زدم و گفتم:

-قول میدم

نزدیکم شد و در گوشم گفت:

-اجازه میدی؟

گونه هام گر گرفت و گرمای دلپذیری رو توی بدنم حس کردم. باورم نمیشد. مانی از من چی میخواست. بوسه های گرمش من رو تشنه کرده بود. سرش رو بلند کرده بود و منتظر جواب بود.

چشمهام رو بستم و پیش خودم گفتم که همه چیز داره تموم میشه. من از فردا دیگه متعلق به خودم نیستم. چشمام رو باز کردم و گفتم:

-بهت قول دادم.

لبخندی که به روم پاشید رضایت رو نگاهم ایجاد کرد.

خنکای باد به بدنم میخورد. گرما رو با بوسه های آتشین مانی حس میکردم. صدای موسیقی با موسیقی کلام زیبای مانی که هر لحظه نغمه عشق رو سر می داد مخلوط شده بود. لبهای داغ و بی قرار مانی روی بدنم کشیده میشد و من از شدت گرما کلافه شده بودم. چشمهای بیقرارم به روی هم فشرده میشد. عطر تن مانی بینیم رو نوازش میکرد.دستم به روی ملافه ای که روی تخت بود کشیده میشد و با حرص ملافه رو میان انگشتانم فشار میدادم. همچنان باد میوزید و همچنان من از گرما میسوختم.

صدای مانی توی گوشم پیچید که با خستگی که در کلامش موج میزد گفت:

-تو برای همیشه مال خودم شدی......

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:5  توسط سپیده  |