قسمت نوزدهم فرسنگها از صداها دور بودم. صداهای ضعیفی به گوشم میخورد.سرم سنگینی میکرد. -هنوز یه کار نیمه تموم داشتم که قول داده بودم انجامش بدم. پلکهای سنگینم رو باز کردم. همه جا تار بود و چیزی نمیدیدم. صداها هنوز شفاف نبود و من نمیتونستم صاحب صدا رو تشخیص بدم سرم مثل توپ فوتبال سنگین شده بود. چند بار پلک زدم و بعد زیر لب مامان رو صدا زدم و دوباره چشمام رو بستم -شیدا جان عزیزم خوبی؟ دوباره صداها برام دسنگین بود. -براش آرامبخش تزریق کردم تا چند لحظه دیگه بهتر میشه. گرمی دستی رو روی دستم حس کردم. سعی میکردم چشمام رو باز کنم اما نمیتونستم. سرم سنگین بود و زبونم خشک. تشنه یک قطره آب بودم. به زور اسم آب رو به زبون اوردم. -آ....آ....ب.... آب وقتی خنکی آب رو روی لبهای خشکم حس کردم. لبهام رو از هم باز کردم و با عطشی سیری ناپذیر شروع به نوشیدن کردم. وقتی چشمام رو باز کردم..... -سلام.... از فرط تعجب داشتم شاخ در میوردم. حس کردم دارم خواب میبینم. چشمام رو بستم و دوباره باز کردم. صدای خنده اش باعث شد بفهمم که بیدارم و این واقعیته -خوب مانی خان اینم آبجی ما سرم چرخید و با دیدن شیما روی تخت کناریم حس کردم زیر پام خالی شد. لبخند شیما و صدای خنده جمع باعث شد به خودم بیام.. -شیدا جونم من زایمان کردم تو دو روزه ولویی.... دوباره صدای خنده جمع بلند شد. نگاه گیجم از روی تک تک چهره های شادو آشنا خانواده ام میگذشت. صدای فرهاد بود که گفت: -شیدا نمی خوای بچه آبجیت رو بغلت بگیری؟ با دهانی باز از تعجب با صدای بلند زدم زیر گریه..... خدایا بزرگ از اینکه حاجتم رو دادی ازت ممنونم. واقعاً ازت ممنونم. بین اشکهام رو به فرهاد گفتم: -سالمه؟ فرهاد هم که مثل من از خوشحالی گریه اش گرفته بود گفت: -مثل دسته گله. ببینش. نگاهم به صورت کوچولوی اون ثابت موند. به سرعت اشکام رو با پشت دستم پاک کردم و گفتم: -خیلی نازه چیه؟ فرهاد با لبخندی زیبا که روی لباش نقش بسته بود گفت: -پدر سوخته. فرزاد باباشه. همه زدند زیر خنده و من فرزاد رو از دستای فرهاد بیرون کشیدم و به صورت سفیدش نگاه کردم. با قیافه ای گرفته ابروهاش رو توی هم کشید. نوک انگشتم رو توی دستش گذاشتم و دستم رو با حرص فشار داد. چشماش رو باز کرد و با دیدن من لبخندی ÷هنای صورتش رو پوشوند. منی که تا اون لحظه لبخند میزدم با دیدن لبخندش محکم صورتش رو بوسیدم. طفلک فرزاد به گریه افتاد و من هم در حالی که با گریه میزدم پشتش به شیما نگاه کردم. لبخند میزد و اشک توی چشماش حلقه زده بود. -خوشحالم که هر دو تون رو سالم می بینم. -عزیزمی شیدا. من هنوز اینجا کار داشتتم رفتنی نبودم. بعد به مانی نگاه کرد و گفت: -مگه نه؟ مانی لبخندی به لبش نشوند و رو به من که داشتم فرزاد رو به فرهاد می دادم گفت: -بابت رفتار اون روزم ازت معذرت می خوام. منم خودم رو زدم به خنگی و گفتم: -بابت کدوم رفتارت؟ نگاهم در چشمای زیباش گره خورد. لبخندی به روی لبش نشست و صدای بابا گوشهام رو نوازش کرد: -مانی تو رو از من خواستگاری کرده. همون طور که با تعجب به مانی چشم دوخته بودم گفتم: -چی کار کرده؟ -خواستگاری کردم. -تو خیلی.... حرفم رو قطع کردم و زیر لب فحشی نثارش کردم. فرهاد جلو اومد و گفت: -ببین شیدا خانوم این شیما امروز مرخص شده ها. اگه جنابعالی اجازه می دید بریم خونه. با تعجب نگاهش کردم و گفتم : -منظورت چیه؟ -منظورم اینکه امروز رو لنگ تو بودیم تا بهوش بیای. با خنگی پرسیدم : -مگه من چم بود؟ مامان نزدیکم شد و در حالی که گونه ام رو میبوسید گفت: -تو نمازخونه پیدات کردیم. از حال رفته بودی. از صبحش هم چیزی نخورده بودی. برای همین تا امروز بیهوش بودی. هنوز سستی تو بدنم حس می شد. روی زمین کنار شیما نشستم و گفتم: -خره تو به مانی چی گفتی؟ انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت و گفت: -هیس پاشو برو تو اون اتاق فرزاد خوابیده.... یه نگاه به صورت زیبای فرزاد کردم و زیر لب فحشی بهش دادم و بعد با خنده گفتم: -خالش قربونش بشه... دلا شدم تا بوسش کنم که شیما هولم داد و گفت: -بمیری بچم رو سوراخ سوراخ کردی اینقدرکه بوسش کردی.... -به تو چه صدای مانی بود که از پشت سرم می گفت: -شیدا می یای کارت دارم. از جام بلند شدم و گفتم: -من که بهت گفتم من زن تو نمیشم می فهمی؟ با بهتی که از چند دقیقه پیش تو صورتش بود نزدیکم شد و رو به شیما گفت: -شیما تو بهش بگو که من می ترسیدم که از دستش بدم. تا شیما اومد حرفی بزنه بین حرفش پریدم و گفتم: -بیخود. چون می ترسیدی از دستم بدی باید سرم داد بزنی و روم دست بلند کنی؟ صورتش رو جلو اوردو با انگشتش گونه اش رو نشون داد و گفت: -خوب بیا بزن نگاهش کردم و بی تفاوت از کنارش رد شدم. کلافه پشت سرم وارد اتاقم شد و در رو پشت سرش بست. همون طور که پشتم بهش بود و داشتم از شیشه حیاط رو نگاه میکردم گفت: -همه راضین. راضی کردن این از همه سختره ...... - تو میخوای با من عروسی کنی یا همه؟ نزدیکم شد و از پشت دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: -قبول کن که از شدت علاقه ام به تو مجبور شدم اون کار رو بکنم. وقتی تو گفتی می خوای به اون پسره جواب مثبت بدی دیونه شدم. برگشتم و به صورتش نگاه کردم و گفتم: -اما من اون رو دوست نداشتم.... -من رو چی؟ به نگاه قشنگش و به لبخند شیطنت بارش خیره شده بودم. دیگه لبخندش من رو یاد کامران نمی انداخت. -دوستت که ندارم اما.... -اما چی؟ پشتم رو کردم بهش و گفتم: -باشه زنت میشم. من رو کشوند سمت خودش و با عشق به چشمام خیره شد و گفت: -راست میگی؟ از سر شیطنت نوک بینیش رو با انگشتم فشار دادم و گفتم: -البته انگار زمان هم برای برپایی مراسم ما عجله داشت. نمی دانم این چه حس نویی بود که در وجودم حس می کردم. نمیتونستم که قبول کنم که دوستش دارم اما واقعاً هم نمی تونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم. ادامه دارد....
