قسمت هجدهم سرم رو پایین انداخته بودم و آهسته نوک دمپاییم رو روی موزاییک حیاط میکشیدم که صداش رو شنیدم. صداش به حدی برای گوشم غریبه بود که احساس می کردم وقتی داره حرف می زنه با کس دیگه ای صحبت می کنه. اما سعی می کردم به حرفهاش قشنگ گوش بدم. به حرفهای کسی که باید تا عمر داشتم بهش گوش میدادم. نگاهی به صورتش انداختم و از خودم پرسیدم میتونم؟ صورتش کم سن و سال نشونش میداد.اما واقعیت چیز دیگری بود. کسی که الان روبروی من نشسته بود و داشت از خودش برام می گفت سی و سه سال سن داشت و ..... شاید مسخره بود اما برایم اصلاً مهم نبود که چه مدرک تحصیلی دارد و یا چند سند خونه به اسمش هست تنها چیز دیگری که برایم اهمیت داشت رنگ چشمانش بود. از اینکه این چنین خیره نگاهش می کردم قرمز شده بود و نمیتونست به راحتی تکلم کنه. بین حرفش پریدم و گفتم: -اینها چیزهایی هستند که بالاخره دیر یا زود می فهمم. با تعجب نگاهم کرد و حتماً پیش خودش می گفت کی میخواد اینها رو بفهمه؟ -پس با این حساب من حرفی ندارم اما اگه شما.... دوباره با بی ادبی بین حرفش پریدم و گفتم: -نه حرفی ندارم. به راحتی می تونستم عمق تعجب رو تو چشماش بخونم. به راستی در مورد من چی فکر میکرد؟ شیما رو کنار کشیدم و گفتم: -بهشون بگو من نظرم مثبته. با تعجب نگاهم کرد و در حالی که می دونستم می دونه که دارم دروغ می گم گفت: -الان بگم؟ -آره دیگه برای چی کشش بدم؟ -خره لااقل می گیم یه هفته بهمون وقت بدن تا فکر کنیم. بی خیال شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: -هر کاری می کنید بکنید فقط زود اینا برن که حوصله شون رو ندارم. در مقابل چشمهای از حدقه در اومده یشیما از کنارش رد شدم و پیش بابا نشستم. با رفتن خانواده ی امید همه دور توی پذیرایی نشسته بودیم که مامان گفت: -از نظر من خانواده ی خوبی میان. فرهاد گفت: -بافرهنگ بودن و این از همه مهمتر هر کس از باب تعریف از خانواده امید چیزی می گفت و من بدون اینکه حرفهای اونها رو بفهمم فقط سرم رو از دهان هر کسی که حرف می زد به دهان نفر بعد میچرخوندم. -نظر تو چیه؟ نگاهی به بابا کردم و اومدم تا دهنم رو باز کنم و بگم که قبوله شیما وسط حرفم پرید و گفت: -بابا شیدا از پسره خوشش اومده منتهی از شما می خواد که یه هفته بهش وقت بدید تا فکراشو بکنه.... با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم. ای بیشعور من کی یه همچین حرفی بهت زدم؟ چرا داری دروغ میگی؟ من کی وقت خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در مقابل ذهن پر سوال من بابا لبخندی شیرین به لب اورد و گفت: -باشه عزیز من خوب فکراتو بکن نمیخوام عجولانه تصمیم بگیری.... نگاهی به بابا کردم انگار که داشت به یه دختر هیجده ساله می گفت که زود تصمیم نگیر. انگار نمیدونست که من هنوز هم راضی به این ..... -سعی میکنم خب راجع بهش فکر کنم. و از زیر میز لگدی به پای شیما زدم که یهو جیغ کشید و همه برگشتن سمتش.... -چی شد شیما؟ -شیما؟ -خوبی؟ بهش قیافه گرفتم که اصلاض نمیتونه جلو دهنش رو بگیره حالا چی میخواد بگه؟ نگاهی خشن به من کرد و رو به بقیه گفت: -خوبم چیزی نیست. فرهاد از جاش بلند شد و گفت: -خوب دیگه ما رفع زحمت میکنیم.... شیما نگاهی شیرین به فرهاد انداخت و گفت: -عزیزم من امشب اینجا می مونم. نگاه ملتمس فرهاد بود که روی چهره پف کرده شیما ثابت موند. لبخندی به لب اوردم و گفتم: -خوب فرهاد هم می مونه دیگه یعنی چی تو تنها بمونی؟ فرهاد نگاه تحسین آمیزی به من کرد و بدون اینکه حرفی بزنه دوباره به شیما نگاه کرد. شیما قیافه ای به من گرفت و گفت: -نمیدونم اگه دوست داری بمون. فرهاد به من نگاه کرد و در گوشم گفت: -یعنی می گه غلت میکنه بمونه خنیدیم و گفتم: -نه بابا.... -باشه من میرم تو بمون. -مواظب خودت باش..... شب که با شیما توی اتاق تنها شدم سریع بهش توپیدم که چرا یه همچین حرفی به بابا زده؟ -خره اگه میگفتم تو الان راضی هستی بابا میفهمید که تو دروغ گفتی میخواستی اینجوری بشه؟ روم رو به سمت پنجره کردم و گفتم: -مگه نمیدونه.... -خیلی مغروری به خدا.... -برو بابا.... به سمت بسته ای که روی میز تحریرم گذاشته بودم رفت و اون رو برداشت و گفت: -این چیه؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: -گوشی -گوشی؟ -آره بعدازظهر که با مانی دعوام شد پرتش کردم خورد به دیوار شکست منم رفتم یکی دیگه خریدم.... -بیا بازش کنیم.... نیمه های شب با صدای ناله شیما از خواب بیدار شدم. توی رخت خوابش نشسته بود و ناله میکرد. چراغ خواب رو روشن کردم و چشمهایم رو مالیدم صورتش از شدت عرق خیس شده بود. -چی شده شیما؟ با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: -مردم...... با وحشت از جام پریدم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم: -حالت خوب نیست؟ -بچم نگاهش کردم و گفتم: -بچه چی شیما؟ چنان جیغ بلندی کشید که از ترس وحشت کردم و به سرعت از جام بلند شدم و به سمت اتاق ماماینا دویدم. از صدای جیغش مامان از خواب بیدار شده بود و داشت به سمت اتاق من میومد -چی شده؟ -نمیدونم حال شیما خیلی بده.. -وای خدا مرگم بده... -چی شده مامان؟ -برو به اورژانس زنگ بزن زود باش توی سالن انتظار نشسته ایستاده بودم و راهرو رو هی بالا و پایین میرفتم. انتظاری سخت و کشنده به سراغمون اومده بود. شیما اصلاً حالش خوب نبود. دکتر گفت بچه داره زود به دنیا میاد. فرهاد بیقرار سرش رو به دیوار تکیه داده بود و هر از گاهی زیر لب اسم خدا رو به زبون میورد. چشمای گریونم رو بستم و به یاد حرف دکتر افتادم.... -امیدتون به خدا باشه. ما هر کاری از دستمون بر بیاد براتون میکنیم. اما اگه خدا نخواد... با صدای فرهاد چشمام رو باز کردم و به دکتر خیره شدم. مامان و بابا دور دکتر رو گرفته بودند و فرهاد هم با اضطراب میگفت: -آقای دکتر حالش خوبه؟ -خواهش میکنم خونسردیتون رو حفظ کنید بعد رو کرد به فرهاد و گفت: -من معذرت میخوام، باور کنید که من هم از این قضیه ناراحتم. اما باید یه چیزی رو بهتون بگم. -بگید آقای دکتر. -راستش اومدم اینجا که ازتون بپرسم.... صدای آشفته مامان بود که بین حرف دکتر پرید و گفت: -آقای دکتر دخترم حالش خوبه؟ برای بچه اش که اتفاقی نیافتاده؟ -حال دخترتون خوبه. البته فعلاً. با شنیدن این جمله انگار دنیا روی سرم هوار شد. با قدم های سنگین خودم رو به دکتر رسوندم که گفت: -فرهاد خان میخواستم بدونم که شما زنتون رو میخواید یا بچتون رو؟؟؟؟؟؟ وای خدای من این چه حرفی بود که دکتر میزد؟ منظورش چی بود؟ یعنی برای شیمای من ، خواهر من اتفاقی افتاده بود؟ نگاهم به چهره بی رنگ فرهاد افتاد که یک لحظه انگار جون از بدنش خارج شده بود. لبهاش تکون میخورد، اما صدایی نداشت که کلامی رو به زبون بیاره. همه ما نگاهمون به لبهای به هم چسبیده فرهاد بود. مامان با وحشت گفت: -فرهاد چرا جواب دکتر رو نمیدی؟ بابا ملتمسانه شونه دکتر رو گرفت و گفت: -منظورتون از این سوال چیه دکتر؟معلومه که شیما برای ما از همه چیز مهمتره. دکتر نگاهی غمگین به بابا کرد و عینکش رو از چشمش در اورد. از این همه خونسردی دکتر داشت حالم بهم میخورد. با دستم بازوی فرهاد رو گرفتم و گفتم: -بگو فرهاد.... فرهاد نگاهم کرد و گفت: -آقای دکتر بچه.... انگار دنیا روی سرم خراب شد. گوشام چی میشنید؟ آیا واقعا ًاین همون فرهاد عاشق بود؟ نه این امکان نداره. فرهاد دنیا رو با شیما عوض نمیکنه. حالا بیاد شیما، شیمای عزیز من رو با یه بچه عوض کنه؟ اصلاً اون چه حقی داشت؟ من اصلاً نمیزارم یه همچین اتفاقی بیفته. بزارم عزیز منو با دستای خودشون بکشن به خاطر یه بچه؟ بازوش رو با ناخونهام خراش دادم . در عمق عصبانیت فرو رفته بودم، دهنم رو باز کردم که فحشی نثار فرهاد کنم که گفت: -نمیخوام. من زنم رو سالم میخوام..... صدای فریاد مامان بلند شد که در حین خنده و گریه گفت: -فرهاد نزدیک بود من رو سکته بدی.... فرهاد مامان رو تو آغوشش گرفت و با هم هم ناله شدند.... دکتر سرش رو تکون داد و به سمت دیگه ای رفت.... توانی توی پاهام نمیدیدم. اما مصمم شدم که حرکت کنم، به سمت دکتر بی صدا گفتم: -دکتر هیچ امیدی به زنده موندن بچه نیست؟ نگاهم کرد و بی تفاوت تر از قبل گفت: -امیدتون به خدا باشه. من باید قبل از عمل جواب شما رو میدونستم. امیدوارم که هر دو سالم بمونن. اما قول نمیدم عمل موفقیت آمیزی داشته باشیم.در غیر این صورت فقط یکی رو میتونم بهتون سالم برگردونم.... لبخندی به تلخی زهر به روی لبم نشست و گفتم: -ما همه شیما رو سالم میخوایم. سرش رو تکون داد و به سمت اتاق عمل رفت.... نگاهم به چراغ قرمز بالای ساعت دیواری ثابت مونده بود. ای خدای بزرگ خودت کمکش کن تنها تو قادر و رحمانی. صدای آرامش دهنده مامان رو شنیدم که کتاب دعاش رو توی دستش گرفته بود و ناله میکرد. بابا مردانه دست روی شونه فرهاد گذاشته بود و با نگاهی قدرشناسانه باهاش همراهی میکرد. از جام بلند شدم. کسی حاسش به من و اضطراب من نبود. دستام رو به جانماز کشیدم و زیر لب دعایی خوندم و در حالی که شرمسار بودم از نگاه کردن به بالا گفتم: -خدایا، ای که رحمان و رحیمی. میدونم که من روسیاهم. میدونم این صحنه رو بارها و بارها دیدی، که یه بنده بیاد و ازت یلب بخشش کنه و بخواد که عزیزش رو ازش نگیری. اما من نیومدم که این رو ازت بخوام. میدونم . قبول دارم که همه ما بعد از مردن میایم پیش تو. بارها از خودم پرسیدم مگه میریم جای بدی؟ چرا باید زار بزنیم. اما نمیتونم خدای من. همیشه مرگ عزیزان رو برای دیگرون میدیدم. هیچ وقت مرگ عزیزی رو به این نزدیکی حس نکرده بودم. خدای من بابا که مریضه و میدونم که اگه نخوای بمونه میبریش و من هم کسی نیستم که ازت بخوام بزاری بمونه. اما خدای بزرگ خدای رحمان من. ازت میخوام که اینبار به این بنده روسیاهت نگاهی بندازی و خواهرم و بچش رو به سالم برگردونی. خدای من ازت خواهش میکنم..... شیما همیشه آرزو داشت که بعد از مرگش هیچ کسی ضربه نبینه. اما این جوری نمیشه با رفتن خودش و یا بچش ما همه ضربه میبینیم. خدای من ازت میخوام که رحم کنی و یه فرصت دیگه ای به اون و بچش بدی..... چشمام رو بستم و سرم رو روی جانماز گذاشتم..... ادامه دارد....
