قسمت شانزدهم: -مذحکترین چیزی که در تمام عمرم شنیدم همین حرفی بود که تو زدی. -می گی پس چی کار کنم؟ حالا من از کجا یه خواستگار گیر بیارم. -یعنی شیدا تو اینقدر ذلیل شدی که می خوای بری به حمید بگی بیاد خواستگاریت؟ فکر می کنی اون اونقدر ببو هست که حالیش نشه به خاطر بابات داری این کار رو می کنی؟ این حرفها رو نوشین که در کنارم روی نیمکت پارک نشسته بود می گفت و من با دستمال کاغذی که در دستم بود اشکام رو پاک می کردم و باهاش کل کل می کردم. -من تصمیمم رو گرفتم میخوام آخرین آرزوی بابا رو بر آورده کنه -حتی اگه به قیمت خودت تموم بشه؟ -آره برای من دیگه فرقی نمی کنه. من باید این کار رو بکنه -خوب لااقل صبر کن شاید یه مرد خوب تو این مدت اومد خواستگاریت. -مرد خوب حالا از کجا پیدا کنم من؟ -اما اگه این کار رو بکنی واقعاً احمقی -نوشین تو می گی چی کار کنم؟ نوشین تکیه اش رو به نیمکت داد و به پری که دو قدم جلوتر از ما داشت تاپ بازی می کرد نگاه کرد و گفت: -صبر کن عصبی شدم از دستش و با ناراحتی گفتم: -من میگم بابا یه سال بیشتر پیش ما نیست و اون وقت تو می گی صبر کن؟ دستم رو توی دستش گرفت و گفت: -عزیزم ببین داری خودت رو داغون می کنی. لااقل به مهندس رادپور جواب مثبت بده. -از رادپور خوشم نمیاد بابا. چه طوری بگم؟ با حمید راحتترم. -آخه شیدا تو الان نزدیک به سه ساله از حمید خبر نداری مثل اینکه یادت رفته بار آخر چه جوری دست رد به سینه اش زدی؟ -تکیه به صندلی دادم و چشمامو بستم و گفتم: -نه یادم نرفته. بهش گفتم امیدوارم این آخرین دیدارمون باشه و اون هم گفت امیدوارم که سرت به سنگ بخوره. آه عمیقی کشیدم و گوشیم رو برداشتم و شماره موبایلش رو گرفتم. نفسم تو سینه حبس شده بودو نوشین با بهت بهم نگاه میکرد. حتماً پیش خودش می گفت من چه خریم دیگه. بعد از اینکه دو بار بوق خورد تلفن رو جواب داد. هنوز صداش نرم و زیبا بود. -سلام -سلام بفرمایید. -خوبی حمید خان؟ -متشکرم اما شما؟؟؟؟؟؟؟ -من... من شیدا -شیدا؟ -بله شیدا. -آه بله حال شما چطوره شیدا خانوم سه سالی میشد که صداتون رو نشنیده بودم. -بله. من از شما عذر می خوام اما باور کنید که فراموش کردن کامران کمی برام سخت بود و سالها طول کشید. -چطور؟ -راستش حمید خان من باید با شما صحبت کنم. -در رابطه با چه موضوعی؟ نوشین سرش رو تکون می داد و با کف دستش اهسته به پیشونیش میزدو زیر لب قر میزد. نفس عمیقی کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -باید شما رو ببینم. -میشه همین الان بگید. لحن سردش حالم رو گرفت دلم میخواست تلفن رو قطع کنم. اما........ -می خواستم بپرسم..... -بگید گوش میدم. -راستش کمی برام گفتنش سخته. -مگه در ارتباط با چه موضوعی؟ اتفاقی افتاده شیدا خانوم؟ -نه نه راستش من می خواستم بگم که..... -حمید عزیزم بیا دیگه داره دیر میشه ها ماماینا منتظرند. -الان میام عزیزم صدای ظریف زنی که از پشت خط تلفن شنیدم که حمید رو مخاطب قرار داده بود. قلبم رو لرزوند. خدای من باورم نمیشد. حمید ازدواج کرده بود. عجب غلتی کردم ای کاش زنگ نمیزدم. حالا چی بگم؟..... -الو الوووو -بله -چیزی شد؟ -نه .راستش میخواستم بپرسم که شما هنوز سر حرفتون هستین؟ -کدوم حرفم؟ -درخواست ازدواج؟ لحظه ای مکث کرد و بعد با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفت: -دیر به فکر افتادی شیدا خیلی دیر. -چرا؟ -من دو ساله که ازدواج کردم. انگار دنیا روی سرم خراب شد. تلفن از دستم افتاد و بغضم رها شد. نوشین خیلی هول کرد. گوشی رو از روی پام برداشت و گفت: -شیدا چی شد؟ با صدای بلند زدم زیر گریه. -چی گفت بهت؟ گوشی رو کنار گوشش گذاشت و گفت: -الو -...... -سلام. چی گفتید بهش؟ -..... -وقت سرزنش کردن نیست حمید خان. خداحافظ. گوشی رو قطع کرد. می دونستم که اون هم احساساتی شده. -نگفتم بهت زنگ نزن. پسره پررو میگفت که گفته بودم سرت به سنگ می خوره. در میان هق هق گریه ام گفتم: -چی کار کنم حالا نوشین؟ -خدا بزرگه شیدا نا امید نشو سرم رو روی شونش گذاشتم و گریه کردم. با دیدن بابا در اون حال زار قلبم میگرفت و ناراحت بودم. وقتی بابا و مامان شنیدند که شیما بارداره به حدی خوشحال شدند که نمی تونم توصیف کنم. شیما تو بغل بابا گریه می کرد و بابا هم آهسته موهاشو ناز می کرد و به من نگاه می کرد و افسوس می خورد. هنوز نتونسته بودیم که مامان رو در جریان این اتفاق بزاریم. مامان نمی دونست که بابا بیشتر از چند ماه در بین ما نیست و اما خود بابا از این قضیه خبر داشت. ما طوری وانمود می کردیم که انگار از چیزی خبر نداریم. فرهاد با شوخی هاش سعی می کرد که ما رو بخندونه اما خوب میدونستم که خودش هم ناراحته. پنج ماه هم به سرعت برق و باد گذشت.شیما روز به روز شکمش بزرگتر میشد و دیگه نمی تونست بیاد سر کار. با اینکه هفت ماهش شده بود اما باز همحال روحی مساعدی نداشت و فرهاد از هر طرفی به مشکل برخورده بود. نمیتونست کاری کنه و این بیشتر عذابش میداد. سرکار با من درگیر بود. سعی میکرد حال روحی من رو عوض کنه و تو خونه با شیما در گیر بود. دلش نمی خواست که بچه اش افسرده و ناسالم به دنیا بیاد. اما کاری از دستش بر نمیومد. خودش هم حالش زیاد مساعد نبود اما برای اینکه جلوی ما ناراحت نباشه خودش رو کنترل می کرد. اما همیشه رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون. من میدیدم که چشماش قرمزه . اما تنها لب هاش میخندید. بابا روز به روز پژمرده تر از قبل میشد و ما هم بی تابتر. در مقابل سوالهای مامان می گفتیم که بابا کمی ناراحتی کلیوی داره که ان شالله خوب میشه. اما.......... یک روز جمعه غروب که بی حوصله کنار پنجره دلتنگی های اتاقم نشسته بودم وموزیکی گوش می دادم. تلفنم زنگ خورد. -بله -سلام........ تعادلم رو از دست دادم و سرم گیج رفت و به زور دیوار رو گرفتم که به زمین نخورم. -شیدا منم کامران صدام رو میشنوی؟ بغض راه گلومو بسته بود و من بی طاقت بودم. -الو شیدا -بله میشنوم. -حالت خوبه؟ -مرسی -ببخشید که مزاحمت شدم. هر چی شماره موبایل فرهاد رو گرفتم تو دسترس نبود کار واجبی باهاش داشتم. زنگ زدم شماره خانومش رو ازت بگیرم. -باشه. -بگو -091211125... -ممنون -خواهش میکنم. -راستی ... -چیه؟ -من میخواستم بابت ازدواج شیما و فرهاد بهت تبریک بگم. ببخشید میدونم دیره. اما من همیشه دیر .... -تو همیشه دیر میکنی. -چیزی گفتی؟ -نه بگو.... -همین ببخشد مزاحمت شدم -بیا دیگه -اومدم -ببخشید شیدا جون باید برم. خداحافظ گوشی از دستم افتاد روی زمین و زیر لب گفتم خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ روزها از پس هم میگذشت و من دیونه شده بودم از اینکه نمیتونستم کاری برای بابا انجام بدم. به هر دکتری سر میزدیم ناامیدمون می کردند. تنها یک ماه به فارغ شدن شیما مونده بود. که مامان میخواست براش سیسمونی تهیه کنه. این بیشتر من رو عزاب میداد. حوصله بیرون رفتن نداشتم. اما مجبور بودم که جلوی مامان خودم رو کنترل کنم. بلکه شاید این موضوع باعث میشد کمی وضعیت روحیم بهتر بشه. تمام مغازه ها رو زیر پا می گذاشتیم و مامان از هر وسیله ای که میدید برای فرزاد ((پسر شیما)) می خرید. واقعاً که با دیدن این وسایل کودکانه لبخند به لبم میومد. -مامان شما برو خونه من برمیگردم اینو عوض میکنم. برو خونه شام درست کن -زود بیا -باشه خداحافظ مامان رو جلو در پیاده کردم و خودم با ماشین برگشتم تا لباسی رو که خریده بودم عوضش کنم. وقتی وارد مغازه شدمو لباس رو عوض کردم. صدای آشنایی گوشهام رو نوازش کرد. سرم رو برگردوندم و حمید رو دیدم . انگار که سنگینی نگاهم رو حس کرد و برگشت به سمتم. اون هم با دیدن من خشکش زد. -عزیزم این قشنگه؟ حمید برگشت به سمت صدا و من برگشتم و زنی رو دیدم که ..... دختری زیبا با گونه های برجسته و چشمان مشکی رنگ که برق چشم هاش از هیچ نگاهی دور نمی ماند. لبخندی زدم و در مقابل نگاه متعجب زن رفتم جلو سلام کردم. دستم رو در کمال تعجب فشرد و گفت: -من شما رو میشناسم؟ -شما نه اما من سالها پیش با همسرتون همکار بودم. -جداً؟ به حمید که هنوز متعجب من رو نگاه میکرد نگاه کرد و گفت: -عزیزم چیزی راجع به ایشون نگفته بودی؟ من که تازه نگاهم به شکم بر آمده اون جلب شده بود لبخندی چهره ام رو پوشوند و گفتم: -شاید فراموش کردند. راستی انشالله قدمش براتون مبارک باشه. زن زیبا دستی به شکمش کشید و لبخند نمکینی زد و گفت: -ممنونم ان شالله قسمت شما. بعد با تعجب نگاهی به دستم کرد و گفت: -شما ازدواج کردید؟ -نه هنوز قسمت نشده. بعد دوباره دستش رو فشردم و خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم. برعکس چند ساعت پیش آرامشی وجودم رو پر کرده بود که نمی تونم توضیحش بدم. لباس رو داخل ماشین گذاشتم و به سرعت از اونجا دور شدم. دلم میخواست کمی با خودم خلوت کنم. احتیاج به آرامش داشتم. به آینه داخل ماشین نگاه کردم و با دستم موهام رو مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت پارک رفتم. سوز سردی میومد. هوای زمستونی داشت به انتها میرسید و در شرف رسیدن فصل بهار بودیم. دستام رو در جیب مانتوم کردم و به روبروم نگاه کردم. قدم هام رو تندتر کردم و به راه افتادم و از پله ها بالا رفتم. روی صندلی خالی نشستم و پام رو روی پام انداختم و چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. از اینکه حمید ازدواج کرده بود خوشحال بودم. لااقل اون مثل من احمق نشد که به پای یه عشق مسخره بشینه و زندگیش رو نابود کنه. ای خدای اگه من هم الان ازدواج کرده بودم دور رو برم رو بچه هام گرفته بودند.صدای ظریف بچه ای منو به خودم اورد -دایی بریم توپ بازی؟ چشمام رو باز کردم و سرم رو به سمت صدا چرخوندم. از دیدن منظره جلوم جیغ کوتاهی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. صدای خنده هاش باعث شد من هم بخندم و آروم بگیرم. هر دو بی اختیار میخندیدیم و دختر بچه ای که صداش باعث شد چشمام رو باز کنم با تعجب به ما نگاه میکرد. -دیونه ترسوندی منو -همچین چشماتو بسته بودی که اگه یکی اینجا کیفتو میزد نمیفهمیدی. -دایی مانی این خانومه کیه؟ نگاهی به اون دختر کردم که موهاشو خرگوشی بسته بود و توپ کوچیکی دستش بود. -عروسک دایی این خانوم یکی از دوستای خوب منه. سلام نمی کنی مهشید. دختره یه نگاهی به من کرد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: -سلام دوست دایی مانی دستش رو فشردم و من و مانی زدیم زیر خنده. -سلام مهشید خانوم. -اسمت چیه؟ -اسم من شیداست. -شیدا؟ -آره. -منم یه دوست دارم تو مهدکودک که اسمش شیداست. انقدر دختره خوبیه که نگو. مانی کنار من نشست و گفت: -مهشید جون همه شیدا ها خوبن بعد به من نگاه کرد و گفت: -مگه نه؟ لبخندی زدم و گفتم: -مهشید خانوم تو چند سالته؟ -مامانم میگه من چهار سالمه. -مامانت میگه؟ -آره . توپشو گرفت جلوی من و گفت: -میای بریم توپ بازی؟ مانی به جای من جواب داد. -مهشید جون تو اینجا بازی کن من میخوام با دوستم کمی حرف بزنم باشه؟ -باشه دایی مانی نگاهم کرد و گفت: -شیدا تو با خودت چی کار کردی چرا اینقدر لاغر شدی؟ -روزگار خیلی داره بهم سخت میگیره خیلی. دستم رو تو دستش گرفت و گفت: -ببین شدی پوست استخون. هنوز هم داری به کامران فکر میکنی؟ آهی کشیدم و گفتم: -دیگه نه. دیگه به اون فکر نمی کنم. چون حالا فهمیدم که تنها به دوست داشتنش عادت کرده بودم. حالا میفهمم که همه این سالها جوونیمو به خاطر یه عادت از بین بردم. -پس چرا اینجوری شدی؟ همه ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم و گفتم. مانی نگاهم میکرد و گاهی سرش رو تکون میداد و به حالم افسوس میخورد. وقتی جریان زنگ زدنم رو به حمید براش تعریف کردم چنان از کوره در رفت که باورم نمیشد. با ناراحتی سرم داد کشید و گفت که کار احمقانه ای کردم. احساس می کردم کمی آرومتر شده بودم از اینکه با مانی درد و دل کرده بودم. از اون روز به بعد من و مانی روابطمون مثل سابق شد و هر اتفاقی برام می افتاد به مانی می گفتم و بعد از اینکه به درد و دل هام با آرامش گوش می داد راه درست رو جلوی پام می گذاشت. ساعت پنج بعد از ظهر شده بود و با شیما داشتیم از پیش دکتر برمی گشتیم که صدای گوشیم بلند شد. -بله -سلام شیدا کجایید پس؟ -سلام داریم میایم مامان ترافیکه. -زود بیاید شب مهمون داریم. -کیه؟ -تو چی کار داری بیا -باشه. شیما دستش رو روی دستم که روی دنده بود گذاشت و گفت: -میبینی چه زشت شدم؟ نگاهش کردم و خندیدم و گفتم: -هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم وایمیسه خشگلم. -ما اگه این خربزه رو نخوایم کی رو باید ببینیم. -تو غلت میکنی. خالش فدای اون خربزه شه. هر دو با هم زدیم زیر خنده . -این یه ماهه آخر هم تموم بشه دارم کلافه میشم. -حالا شانس اوردی که وسط زمستون بود وگرنه تو با این گرمایی بودنت هم ما رو هم اون بچه رو کلافه میکردی. شیما دستی به شکمش کشید و گفت: -وقتی صدای قلبش رو میشنوم نمیدونی چه حسی میشم که. -حس قشنگیه نه؟ -یه حسی مثل زندگی .واقعاً قشنگه شیدا واقعاً بعد دستش رو گذاشت زیر شکمش و گفت: -آخ ببین داره لگد میزنه. با صدای بلند خندیدم. ادامه دارد.....
