تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
چهارشنبه 1388/02/23
قسمت پانزدهم

قسمت پانزدهم

از صبح خیلی در تحرک بودم.  همه ما دوست داشتیم این مراسم به نحو احسن برگزار بشه. به همراه شیما به آرایشگاه گیتی رفته بودم. شیما در لباس سپید عروسی به قدری زیبا شده بود که دلم نمیخواست چشم ازش بردارم.

با صدای معترضش به خودم اومدم

-چیه اینجوری ذل زدی به من دیونه؟

-شیما نمی دونی که چقدر خشگل شدی

خندید و گفت:

-راست میگی؟

نگاهی به آینه روبروم کردم و گفتم:

-وای اگه فرهاد اینجا بود همین الان ....

با دستش زد به آرنجم و گفت:

-هیس خره زشته.

بلند خندیدم و گفتم:

-شیما خیلی دوستت دارم.

نزدیکم شد و منو تو بغلش گرفت.

نم اشک رو توی چشمام حس می کردم.

-دلم می خواست اول عروسی تو رو ببینم بعد خودم عروسی کنم اما تو خر .....

-شیما چه فرقی داره. به خدا اگه بدونی چقدر خوشحالم.

-شادی ما که برات مهم نیست.

از خودم جداش کردم و با انگشتم اشکهاشو از صورت مهتابی و زیباش پاک کردم و گفتم:

-گریه نکن آرایشت خراب می شه ها

لبخندی تلخ زد و بعد با دستش محکم زد به آرنجم و با ناز و مثل بچه ها گفت:

-دیونه باهات قهرم.

خندیدم و صورتش رو بوسیدم.

صدای زنگ سالن آرایشگاه بلند شد و من و شیما هر دو برگشتیم به سمت مستخدمی که رفت تا در رو بزنه.

-بله شیما خانوم آماده اند.

هر دو به هم نگاه کردیم و زیر گوش شیما گفتم:

-عزیزم ان شالله خوشبخت بشی

-اولین دعایی که سر سفره عقد می کنم ازدواج تو آبجی گلم

لبخندی زدم و رفتم تا مانتوم رو تنم کنم.

مامان کنارم نشست و گفت:

-میبینی شیدا الان تو باید با شوهرت اینجا ....

-مامان خواهش کردم ازتون.

-از دست تو من چی کار کنم؟

-بزار امشب رو خوش بگذرونم.

از کنارم پاشد و در حالی که زیر لب قر قر می کرد رفت.

به شیما و فرهاد که وسط جمعیت می رقصیدند نگاه می کردم که نوشین اومد و دستم رو کشید و گفت:

-چیه تمرگیدی بیا بریم برقص ببینم.

-بابا خسته شدم بزار بشینم

-پاشو خره

به همراه نوشین رفتیم وسط و ...........

-تو اول صف وایسا شیدا

-برو بابا . اصلاً تو چی می گی اینجا؟ تو برو اونور

-ا مگه متهلا دل ندارن.

-چشمم روشن الان میرم به محسن((شوهر نوشین)) می گم

-برو دیونه. باشه بابا من رفتم.

خندیدم و می خواستم از صف برم بیرون که کیارش دستم رو گرفت و گفت:

-مثل اینکه جداً قصد ازدواج نداری

به چشماش نگاه کردم و گفتم:

-بهش اعتقاد ندارم.

-لااقل می تونی دل خواهر و مادرتو شاد کنی. فکر نکنم سخت باشه.

برگشتم و به شیما که داشت با خنده با بچه ها حرف میزد نگاه کردم و سرم رو تکون دادم و همونجا کنار کیارش ایستادم.

خواننده رو به شیما و فرهاد گفت:

-عروس و داماد گلمون بیاین اینجا وایسید.

و بعد رو به جمعیت گفت:

-بچه ها از هزار می شماریم آماده اید؟؟؟؟؟؟

-ببببببببببببببببببببببببببببببله

-نهصد و نود و نه     نهصد و نودو هشت      نهصد و نود و هفت      نهصد و نود و شش      نهصد و نود و پنج

صدای جیغ بچه ها گوشم رو کر کرده بود و خنده رو به لبام اورده بود. مثل بی خیال ها همونجا ایستاده بودم و نگاه می کردم. دوباره خواننده گفت:

-نه نشد اینجوری بی حال نمی خوام اگه من جای عروس خانوم بودم اصلاً گلو پرت نمی کردم نه عروس خانوم؟

شیما خندید و گفت:

-بله

دوباره خواننده گفت:

-پس بچه ها همه آماده اید؟

-آرههههههههه

-عمو سبزی فروش

-بلههههه

-سبزی کم فروش

-بلهههههه

-سبزی گل داره؟

-بلهههههههه

-درد و دل داره؟

-بلههههههه

- عمو سبزی فروش

-بلهههههههه

-من ترب می خوام

-بلههههههه

-تو رو یه ربع می خوام

-بلههههههه

-موزیک و تا صبح می خوام

-بلههههههههه

- همه منتظرن پشت سرت خودتو نکن لوس      پرت کن گلو تا سیاره ی ونوس و ارانوس   از پنج و تا یک ما میشماریم شمارش معکوس      حالا  پنج     چهار      سه    دو       یک

بدون اینکه هیچ حرکتی کنم دسته گل شیما افتاد بین دستای من و همه با جیغ و صوت بهم طعنه میزدند.

همچنان مثل این گیجها همونجا ایستاده بودم که ........

دسته گل رو دادم به شیما و بغلش کردم و با خنده بهش گفتم:

-جرزنی کردی شیمااااااا

بوسیدتم و گفت:

-امشب شب عشق و حاله

شب خیلی قشنگی بود و من بی خیال هر نوع فکر و خیالی میرقصیدم و تا آخر شب هر لحظه کنار شیما بودم. حس می کردم واقعاً جدایی ازش سخته اما وقتی خنده رو به روی لب هاش سرخش میدیدم فراموش می کردم که بعد از شیما چقدر تنها میشم.

لحظه های جدایی برای همه ما دردناک بود با اینکه خنده از کنج لبامون نمی افتاد اما همه غم عجیبی توی چشمامون موج میزد. هر بار که نگاه بابا به چشمام گره می خورد سرزنش رو به وضوح تو نگاهش می دیدم و حس می کردم که چقدر از دست من ناراحته.

شیما منو محکم تو بغلش گرفته بود و ولم نمی کرد. فرهاد سعی داشت با شیرین کاریهاش ما رو بخندونه اما کاملاً معلوم بود که اون هم دل و دماغ خنده نداره.

خستگی توی چشماشون موج میزد.

-آبجی جونم برات بهترین آرزوها رو دارم.

رو  به فرهاد  کردم  و گفتم:

-اگه آبجیمو اذیت کنی همه پروژه هاتو خراب می کنم.

با صدای بلند خندید و گفت:

-من چاکر آبجیت هم هستم. آبجیت ما رو اذیت نکنه من که باهاش کاری ندارم.

مامان کنارمون ایستاد و با بغضی که تو صداش داشت گفت:

-کی از ماه عسل برمی گردید؟

شیما گفت:

-تا یه ماه دیگه بر می گردیم.

فرهاد از بابا اجازه گرفت تا شیما رو ببره. با رفتن شیما به سمت میعادگاه عشقش انگار تکه ای از وجود من رو با خودشون بردند. تا رسیدن به درب وردوی شیما چندین بار برگشت  و به ما نگاه کرد. لبخندی که روی لباش بود آرامش رو به من برگردوند.

همه ایستادیم تا وقتی که اون دو نفر وارد ساختمون ویلایی خودشون شدند و ما هم برگشتیم به سمت منزل.

بدون شیما خونه ما خیلی سوت و کور شده بود. همیشه اون بود که خنده رو به لب های ماتم زده ما می اورد. هر کاری توی خونه می خواستیم بکنیم مامان و بابا یاد شیما می کردند. حتی مامان وقتی که غذای مورد علاقه ی شیما رو میزاشت نم اشک رو توی چشماش حس می کردم و می گفت:

-واقعاً جای شیما خالیه. دلم براش تنگ شده.

دوری از شیما حتی در شرکت هم سخت بود.

دو هفته ای از رفتن اونها به ماه عسل می گذشت و من تنها به شرکت می رفتم و کارهای دفتری رو چک می کردم. در نبودن فرهاد تمامی کارها به دوش من و مهندس راد و مهندس رادپور بود. خدا پدرشون رو بیامرزه اگه اونها نبودند من یکه و تنها کاری نمیتونستم از پیش ببرم.

حضور دائمی مهندس رادپور در کنار من باعث شده بود که بیشتر بهم توجه کنه و هر از گاهی سخنی غیر مستقیم از علاقه خودش به من بزنه. دوست نداشتم جز کار در رابطه با مسئله دیگه ای باهم حرف بزنیم اما نمیتونستم جلوی رفتارش رو بگیرم.

یک روز جمعه که توی خونه بی کار بودم و حوصله ام سر رفته بود گشیم رو برداشتم و بی اختیار شماره موبایل مانی رو گرفتم. می دونستم که هنوز از دست رفتار من ناراحته چون بعد از برنامه مهمونی باهام تماسی نداشت و هر وقت هم که زنگ میزد سریعاً قطع می کرد.

-بله

با شنیدن صدای ظریفی پشت تلفن هل شدم و تلفن رو قطع کردم.

روی تخت دراز کشیدم و پیش خودم فکر کردم که حتماً مانی هم ازدواج کرده.

یه لحظه با فکر کردن به این موضوع قلبم تیر کشید و ناراحت شدم. برام جای سوال بود که چرا باید از این موضوع ناراحت بشم....

-بله

-سلام

-سلام مانی تویی؟

-آره کاری داشتی زنگ زدی؟

-فکر کردم اشتباه گرفتم

-نه عزیزم اشتباه نگرفتی.

-کی بود به تلفن جواب داد؟

-هستی بود

-هستی؟

-آره. نگفتی کاری داشتی؟

-مانی هنوز از دست من ناراحتی؟

-نه نیستم

-اما رفتارت چیز دیگه ای رو ثابت می کنه.

-شیدا وقتی تو دوست داری ناراحت باشی و با یاد کامران لحظه های باقی مونده زندگیت رو خوش باشی مشکل من چیه؟

-این طوری که تو میگی نیست.

-هست شیدا خودت رو گم کردی سرت رو بین برف کردی فکر می کنی کسی نمیبینتت؟

-باشه حق با تو اما من احتیاج به زمان دارم. تا فراموشش کنم.

-احتیاج به زمان؟ می دونی چیه من مطمئنم که تو دیگه کامران رو دوست نداری اگه دوستش داشتی وقتی ایران بود دوباره باهاش رابطه برقرار می کردی. تو فکر می کنی که دوستش داری در صورتی که تو به فکر کردن به اون عادت کردی

-نه اینطوری نیست

-چرا همینطوریه. الان هشت سال از اون رابطه می گذره اما تو هنوز هم....

-مانی من زنگ نزدم باهات دعوا کنم من زنگ زدم....

-من وقتی با تو صحبت می کنم که مطمئن بشم دیگه به کامران فکر نمی کنی .

-واقعاً که اصلاً پشیمون شدم که بهت زنگ زدم.

-شیدا فکراتو بکن. داره دیر میشه.

-خداحافظ

گوشی رو گذاشتم و سرم رو بین دستام گرفتم. داشتم کلافه میشدم.

شاید مانی راست می گفت من به کامران عادت کرده بودم. شاید واقعاً دیگه دوستش نداشتم. اگه دوستش داشتم چرا وقتی اومد دوباره اسیر چشمای جادوییش نشدم؟

بالاخره انتظار طولانی ما به سر  رسید و شیما و فرهاد از ماه عسل برگشتند. دلم نمی خواست ولش کنم. هر دو همدیگه رو سفت در آغوش گرفته بودیم و گریه می کردیم. هر دو دلمون برای هم لک زده بود. شیما در گوشم می گفت که چقدر دلش برام تنگ شده و هر جایی که می رفته من رو یاد می کرده.

فرهاد به زور ما رو از هم جدا کرد و گفت:

-وای شیدا این شیما منو کشت. هر جا می رفتیم، می گفت جای شیدا خالی ،جای شیدا....

-فرهاد باز تو چقولی کردی؟

همه زدیم زیر خنده و کنار  هم روی مبل نشستیم. بابا گفت:

-خوب فرهاد جان چه خبرا ؟خوش گذشت؟

-جای شما خالی بابا جون خیلی عالی بود. ان شالله سفر بعدی حتماً با هم می ریم.بلکه به منم خوش بگذره.

بابا با خنده گفت:

-چطور مگه پسرم؟

-هیچی پدر جان این شیما کشته من و، از بس گریه کرده. همش می گفت ،شیدا شیدا. اصلاً نمی گفت، فرهادی هم هست...

و بعد زد زیر خنده.

شیما هم خندید و رو به بابا گفت:

-بابا جون دروغ می گه به خدا ،فقط بعضی اوقات دلتنگی می کردم.

لحظه های شادی رو با هم با خنده گذروندیم.وقتی شیما برامون سوغاتی ها رو باز کرد و بهمون داد کلی ذوق کرده بودم و مثل این بچه کوچیکا هر کدومشو می دیدم می خندیدم و شیما برام می گفت که هر کدومو و از کجا خریده وکلی تعریف راجع به اون شهر می کرد.

خلاصه کلی سر اون سوغاتی ها خندیدیم.

-خوب شیدا خانوم ما نبودیم برشکست که نشدیم؟

-ای بابا دستت درد نکنه دیگه ما رو دست کم گرفتی؟

-آهان یادم نبود مهندس پرهام و راد هم هستند.

-خیلی پرویی به خدا فرهاد. اگه بدونی چقدر تو این مدت خسته شدم.

-پس یادم بنداز شغلتو از سمت مهندسی به سمت آبدارچی ارتقاع بدم.

از روی مبل لنگه کفشی رو که شیما برام سوغاتی اورده بود برداشتم و پرت کردم سمتش و گفتم:

-باید پنج دانگ شرکت رو به نامم کنی چی می گی تو؟

لنگه کفشو رو هوا قاپید و گفت:

-بیا شیما خانوم هی گفتم زود برگردیم اینا شرکت رو تصاحب می کنن گوش نکردی.

شیما در حالی که دلش رو گرفته بود و می خندید گفت:

-شیدا جون لااقل می زاشتی سه دانگش هم به نام من بشه.

فرهاد در حالی که می خندید رو به بابا گفت:

-می بینی بابا این خواهرهای سیندرلا چه دست به یکی کردند میخوان منو از شرکت بندازن بیرون.

بابا خندید و گفت:

-تنت سلامت باشه بابا جون.

مامان رو به من و شیما گفت:

-اینقدر این فرهاد منو اذیت نکنید دخترا.

منو شیما به هم نگاه کردیم و یهو با هم زدیم زیر خنده

شیما گفت:

-چه دادمادشو تحویل می گیره.

فرهاد:-چیه چشم نداری ببینی حسود؟

شیما اون یکی لنگه کفش رو از روی مبل برداشت و گفت:

-میزنم ها فرهاد.

فرهاد دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

-غلت کردم بابا. اصلاً کل شرکت به نام شما دو تا. اگه کمه خونه رو هم به نامتون می کنم.

صدای خنده در خانه بلند شد.

روزهای بی هدف از پس هم می گذشت و من در آستانه ی ورود به بیست و هشت سالگی بودم. دیگر خواستگارها رو ندیده رد می کردم چون بقیه هم می دونستند که من قصد ازدواج ندارم. کیارش در آستانه ازدواج با یکی از هم دانشکده ای هاش بود و هر بار که من رو می دید شروع به نصیحت کردن می کرد که همیشه هم در انتها با جر و بحث حرفهاش رو تموم می کرد.شش ماه از ازدواج شیما و فرهاد می گذشت که یک روز شیما وارد اتاقم شد و در حالی که نم اشک رو در چشماش و بی قراری رو در رفتارش حس می کردم گفت:

-شیدا تر و خدا دیگه این بازی موش و گربه رو تمومش کن. بسه دیگه.

بی قرار کنارش ایستادم  و گفتم:

-چی شده شیما ؟چرا اینقدر مضطربی؟

-امروز صبح وقتی از پیش دکترم بر می گشتم .آهسته رفتم توی اتاق کارم که خیر سرم خوشحالش کنم و مثبت بودن جواب آزمایش بارداریم رو بهش بدم که صدای فرهاد رو در حالی که داشت با موبایلش حرف میزد رو شنیدم.ناراحت بود و به حدی توی خودش فرو رفته بود که متوجه ورودم نشد . سرش رو با یه دستش گرفته بود و داشت با کسی صحبت می کرد. حرفهاش مرموز بود . گوشم رو تیز کردم که شنیدم می گفت:

-آقای دکتر چقدر وقت داره؟

-.......

-شما مطمئنی؟

-.....

-آقای دکتر باور کنید برای من خیلی سخته که این موضوع رو با خانواده همسرم در میون بزارم.

-......

-بله متوجه ام. یعنی هیچ راهی نداره؟

-...

-عمل و یا پیوند هم نمیتونه ایشون رو از مرگ نجات بده؟

به اینجای حرف فرهاد رسید حس کردم قلبم داره از دهنم بیرون میاد . فرهاد پس از کمی صحبت های دیگه که از بس اضطراب بهم هجوم اورده بود هیچ کدومش رو نشنیدم خداحافظی کرد و گوشی رو پرت کرد روی میزش و سرش رو بین دستاش گرفت و با خودش گفت:

-آخه من چطوری به شیما بگم که باباش تا یه سال دیگه از بین ما میره؟

اشک پهنای صورتم رو تر کرده بود.نمی فهمیدم که شیما چی داره میگه. باورم نمیشد که بابا تنها تا یک سال دیگه در بین ما هست. باورم نمیشد. دستش رو محکم فشردم و گفتم:

-شیما دروغ نگو. ترو خدا چرا داری اذیتم میکنی؟

از جاش بلند شد و با فریاد گفت:

-چرا باید به تو بی احساس دروغ بگم؟ تویی که فقط به فکرخودتی و یه لحظه هم به فکر خانواده ات نبودی. حالا بدون که بابا داره به خاطر از بین رفتن کلیه هاش میمیره و آرزو به دل هم میمیره. به خاطر خود سریهای تو.....

با صدای سیلی که به صورتش زدم هر دومون به خودمون اومدیم.

لب هاش می لرزید و با نم اشکی که توی چشمش بود به من خیره شده بود.

هر دو همدیگه  رو بغل کردیم و با صدای بلند زدیم زیر گریه.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:0  توسط سپیده  |