تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
چهارشنبه 1388/02/16
قسمت چهاردهم

قسمت چهاردهم

انگار که دوباره سالها بود ازش بی خبر بودم. تنها سه روز بود که برگشته بود و من در این سه روز مثل مرغ پرکنده خودم رو به در و دیوار می کوبیدم و نمی تونستم در مقابل شادی مامان حرفی بزنم.

تو خونه خودم رو شاد نشون میدادم تا دل بی ریا مامان و بابا رو نشکونم.

همه در تب و تاب خواستگاری بودند که میخواست برای دیدن من بیاد.

و من در درون می سوختم و چیزی بروز نمی دادم. خدایا دیگه نمی تونستم بهونه ای برای ازدواج نکردنم بیارم. ای خدای من بی خود نیست که می گن خود کرده را تدبیر نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

توی اتاقم قدم میزدم و مدام به ساعت دیواری نگاه میکردم و بهونه می گرفتم. خدایا چی کار کنم خودت یه راهی جلوی پام بزار.

فکری به سرعت نور از ذهنم گذشت و من با بغض گفتم:

-نه این محاله

به آینه نگاه کردم

-این تنها راه

-نه آخه چطور یه همچین چیزی بشه؟

-تو امتحانش کن.

-یعنی برم بهش بگم که من دختر....

-آ ره مگه چه اشکالی داره

-دیونه میدونی اگه خبر به گوش ماماینا برسه چی میشه؟

-چی میشه؟

-دیونه میشن....

-یعنی از الان تو دیونه تر میشن؟

-گمشو ببینم

رومو برگردوندم به سمت دیوار و دیگه به آینه نگاه نکردم.

این فکر مثل خوره افتاده بود تو ذهنم و تمام سلولهای مغزم رو داشت درو میکرد.

صدای زنگ موبایلم باعث شد برگردم و دوباره به خودم توی آینه نگاه کنم. اما نه اینبار دیگه خودم بودم. قیافه زارم توی آینه داد می زد. به خودم شکلکی در اوردم و به سمت موبایلم رفتم.

-بله

-سلام خانومی

-سلام مانی خوبی؟

-قربونت. چیه یاد من دیگه نمی افتی؟

-نه بابا تو که از حال و روزم خبر داری.

-چی کار کردی؟

-هیچی دارم دیونه میشم.

-با مادرت صحبت کردی؟

-نه میترسم بیچاره این دفعه سکته می کنه از دست این دیونه بازیهای من.

-آخه دختر خوب مادرت حق داره

-مانی تروخدا تو دیگه شروع نکن میدونی که چه حالیم.

-آخه من نمیدونم از دست تو چی کار کنم. هر چی بهت گفتم بگو هنوز هم میخوایش گوش نکردی.

-چی کار کنم بالاخره منم یه غروری دارم.

-مگه اون نداشت؟

-خودش کرده بود.

- اما...

-ببین آره من گفتم اگه یه بار دیگه ازم بخواد باهاش می مونم... اما اون چیزی نگفت.

-چی بگم والا

-دارم دیونه میشم.

-ولش کن اصلاً یادم رفت بگم برای چی زنگ زدم.

-ببخشید من همیشه واسه تو ناراحتی به بار میارم.

-نه بابا این چه حرفیه که میزنی بالاخره دوستا به درد یه همچین زمانی میخورن.

-ممنونم.

-خواهش میکنم. میگم امشب خونه یکی از بچه ها مهمونی دعوتم. گفتم تو هم بیای با هم بریم. من تنها نرم

-اما من....

-اما و آخه و اگر نیار که ناراحت میشم.

-آخه....

-شیدا اذیت نکن دیگه....

-باشه عزیزم میام.

-مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت.

-نه اینجا نیای ها....

-چرا؟

-نمی خوام بهونه دست بابا بدم

-باشه پس کجا؟

-میام میدون ....

-باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا.

-میبینمت

-بای گلم.

تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم.

ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما  وقتی به یاد چشمهای اشکی اون میافتادم پشیمون میشدم. دیگه حتی روم نمی شد با شیما و یا فرهاد حرف بزنم. فرهاد خوشحال بود که اگه من این خواستگار رو قبول کنم. شیما باهاش ازدواج می کنه ای خدای من حالا چی کار کنم . دیگه طاقتم طاق شده نمیتونم تحمل کنم.

دوباره اون فکر لعنتی افتاد تو سرم. ای وای اگه من یه همچین حرفی رو بزنم دیگه برای خانواده ام آبرویی نمی مونه. پس چی کار کنم آخه چی کار کنم.

باید بهش حقیقت رو می گفتم . باید می فهمید که در قلب من عشق کس دیگه ای جایگزین شده و من نمی تونم به اون دل ببندم. اگر آدم منطقی باشه منو و احساساتم رو درک می کنه و می ره پی کارش. اما اگه نبود چی؟

از روی تخت بلند شدم و بی حال از اتاقم بیرون رفتم. مامان کنار خاله  گیتی نشسته بود و با هم حرف میزدند.    لبخندی زدم و به آشپزخونه رفتم که خاله گفت:

-شیدا جون ان شالله دیگه شیرینی عروسیت رو می خوریم خاله؟

لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-تا چی پیش بیاد خاله جون.

-بسه دیگه خاله جون دیشب اتفاقاً با کیارش حرف تو بود.

نگاهی به خاله کردم و به یاد کیارش پسرش افتادم و گفتم:

-خیره خاله...

-خیره که چه عرض کنم خاله جون. کیا خیلی ناراحت تو بود. می گفت نمیدونم چرا ازدواج نمی کنه. که شما هم با آقا فرهاد وصلت کنه.

مثل اسپند روی آتیش یه لحظه گر گرفتم و به خاله گفتم:

-من نیازی ندارم کسی برای من دلسوزی کنه. در ضمن من کاری با شیما ندارم شیما هر وقت خواست میتونه ازدواج کنه . اونه که خودشو بی خودی معطل کرده. اصلاً شاید من نخوام تا آخر عمرم ازدواج کنم.

از خیر لیوان آب گذاشتم و با بی احترامی به سوی اتاقم راه افتادم. صدای خاله رو پشت سرم شنیدم که رو به مامان گفت:

-یعنی این پسره اینقدر ارزش داشت که شیدا به خاطرش اینطوری بیقراری می کنه؟

لحظه به لحظه اعصابم داغونتر میشد. و بی قراریم افزون تر

ساعت هشت و نیم بود که از اتاقم خارج شدم به قصد بیرون رفتن که توی پذیرایی کیارش رو دیدم. یه لحظه به یاد حرف ظهر خاله افتادم و دوباره آتیشی شدم

جواب سلامش رو به سردی دادم و رو به مامان گفتم:

-مامان من میرم بیرون.

-مهمونی دعوتی مامان؟

-از کجا فهمیدی؟

کیارش گفت:

-چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

و با دستش لباسم رو نشون داد .

من و کیارش از بچه گی با هم خیلی صمیمی بودیم. و همه ما رو زن و شوهرهای آینده می دونستن. اما من هیچ وقت به چشم همسر آینده به کیارش نگاه نکرده بودم و اون رو فقط به عنوان یه برادر دوست داشتم. اما اون نه....

شاید اگه پای کامران وسط نمیومد روزی با کیارش ازدواج می کردم.

-آره یکی از دوستام گفت که جایی دعوته و برای اینکه تنها نره از من خواهش کرد که به همراهش برم.

-خوش بگزره

-ممنونم

وقتی از در اتاق خارج میشدم نگاهی به آینه قدی کنار در انداختم و با دیدن گوشواره های گرد و بزرگم که از کنار شالم پیدا بود فهمیدم که کیارش پی به این موضوع برده.

شب زیبایی بود. مردم همه دست در دست هم میرقصیدند و خوشحال بودند. کنار مانی وایساده بودم و مردم خوشحالی که حوصله شون رو نداشتم نگاه می کردم. گرمی دست مانی رو روی شونه ام حس کردم.

-شیدا یه امشب رو مال من باش.

نگاهش کردم و با تعجب گفتم:

-منظورت چیه؟

-منظورم اینکه یه امشب رو به فکر کامران نباش.

 ‘گرمی دستش رو روی شونه عریانم حس می کردم. کاملاً به سمتش چرخیدم و گفتم:

-با اینکه سخته اما باشه.

-یه شب به فکرت مرخصی بده بابا.

خندیدم و گفتم:

-چشم

-همینجا وایسا الان میام.

-کجا میری؟

-الان میام.

لیوان شربتی از روی میز برداشتم و به دختری که بین دو پسر زیبا و جذاب می رقصید نگاه کردم.

-بیا اینجا خانومی.

-کجا رفتی؟

-رفتم گفتم موزیک مورد علاقه من رو بزنه.

-موزیک مورد ع.....

صدای موزیک توی سالن پخش شد و در حین اون خواننده گفت:

-این آهنگ رو هم به افتخار مانی گلمون میزنم.

و بعد چشمکی به مانی زد.

مانی دستم رو کشید و من رو به وسط سالن برد.

-بیا کنارم سرو ناز بی تاب     بیا کنارم زیر طاق مهتاب     عطش ببازیم به نسیم دریا      غزل برقصیم تا طلوع فردا

با غضب نگاهش کردم ، که دستم رو گرفت و در یک حرکت سریع دستش رو به دور کمرم پیچید و در گوشم گفت:

-قرار نشد که اذیت کنی.

-از دست تو مانی

- عزیزم. من فقط می خوام تو رو شاد ببینم.

-تو دیونه ای دیونه..

دستم رو چرخوند و من هم توی دستاش چرخی زدم و دوباره برگشتم و با نگاهم به چشماش خیره شدم. لبخند دیونه کننده ای زد که من گفتم:

-میدونی که لبخندت خیلی شبیه به خنده های کامران؟

اخمی کرد و گفت:

-تو نمی خوای بی خیال این کامران بشی؟

سرش رو به پیشونیم چسبوند و گفت:

-تن حریرت جوی عطر جاری     صدای گرمت غیرت قناری      بذار بگیرم مثل تور دریا      تو رو در آغوش ، ماهی فراری

سرم رو ازش فاصله دادم و گفتم:

-مانی چی کار داری می کنی؟

لباش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:

-دیونه تو باید بدونی که خیلی های دیگه هستند که لیاقت تو رو دارند. که می تونن تو رو بیشتر از کامران دوست داشته باشن.

سعی می کردم ازش فاصله بگیرم اما اون من رو سفت در آغوشش گرفته بود و زیر گوشم اهنگ رو زمزمه می کرد.

-باورت میشه؟

-.....

- خیلی ها هستند.

-....

-شیدا ازت خواهش می کنم که کامران رو فراموش کن.

بغضم رو قورت دادم و تو دلم به بخت مزحک خودم لعنت فرستادم. چرا هیچ کس من رو درک نمی کرد. همه ازم میخواستند به زندگی عادی برگردم اما  من دیونه اسیر کسی بودم که با یادش روحم و با رفتنش قلبم رو داغون کرده بود. پس چطور می تونستم بی خیالش بشم؟

دستش رو به پشتم کشید و گفت:

- اگه بدونن ابر و باد و بارون      چه دلنوازه این شب مهربون    هجوم می آرن روی چرت کوچه    صدای شهر رو می برن آسمون

-مانی ازت خواهش می کنم. من فکر می کردم لا اقل تو یکی من رو درک می کنی. اما مثل اینکه اشتباه کردم.

مانی با عصبانیت نگاهم کرد و خواننده گفت:

-هنوز یه نیمه مونده از شب مااااااااااااااااااااااااااااااااا

ازش جدا شدم  و به سرعت رفتم داخل اتاقی که لباسهام رو عوض کنم و برگردم. از دست مانی عصبی بودم. تا الان فکر می کردم که اون می تونه کمکم کنه که این لحظه های سخت و طاقت فرسا رو فراموش کنم. اما انگار این هم یه بازی جدید بود.

وقتی وارد اتاق شد با عصبانیت رو کردم بهش و گفتم:

-ازت توقع نداشتم مانی....

-توقع داشتی چی کار کنم ؟ توقع داشتی من هم مثل تو بشینم به یاد اون لعنتی گریه کنم؟ توقع داشتی که کمکت کنم سر این خواستگار لعنتیت رو با هم زیر آب کنیم ؟ توقع داشتی بزارم تمام لحظه های قشنگ زندگیت رو مثل این هفت سال توی اون شرکت و اون اتاق لعنتی به یاد خاطرات یک ساله ات با کامران بیفتی و گریه کنی؟ آره شیدا این توقع ها رو ازم داشتی؟ اما لعنتی من دوست ندارم تو رو مثل یه مرده متحرک ببینم.

با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود گفتم:

-مرده متحرک؟

مانی با صدایی بلندتر از قبل گفت:

-آره مرده متحرک. تو شدی مثل یه مرده متحرک که از هیچ چیزی خبر نداره.

و بعد از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید.

صدای موزیک لحظه به لحظه بیشتر از قبل آزارم می داد و من مثل دیونه ها گوشه اتاق چمبره زده بودم و گوشهام رو محکم گرفته بودم.

تنها سه ساعت به اومدن خواستگار جدیدم که اسمش سام بود مونده بود و من مثل پرکنده یه لحظه به سراغ بابا و یه لحظه به سراغ مامان میرفتم اما زبون در دهانم نمی چرخید و من بیشتر از پیش عصبی می شدم. ای خداااااااااااااااااااا

با صدای شیما از جام پریدم و گفتم:

-چی شد اومدند؟

شیما اومد کنارم و دستم رو کشید و کنارم ایستاد. من هنوز هم بی اختیار داشتم با تعجب نگاهش میکرد. لباس شیکی تنش بود و با آرامشی که تا حالا تو نگاهش ندیده بودم نگاهم کرد و گفت:

-نه هنوز نیومدند اما میان عزیزم

انگار که تمام بدنم سست شد و با ضرب افتادم روی مبل. فشار عصبی به حدی روی حرکاتم تاثیر داشت که همه فهمیده بودند.

-شیدا ترو خدا این بار روی این خواستگارت بیشتر فکر کن. لااقل اگه ازش خوشت نیومد با دلیل منطقی ردش کن. به خدا اینبار دیگه دور از جونش بابا سکته میکنه.

-ولم کن شیما ترو خدا ولم کن.

-باشه باشه.

هر دو لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

-از مانی خبری نداری؟

-نه مثل اینکه باهام قهره.

-معلومه که باهات قهر می کنه این اخلاقی که تو داری...

-ولم کن شیما.

صدای زنگ در که اومد ، از جام پریدم. بابا که اون لحظه از اتاقش اومده بود بیرون با دیدن من در اون حال سرش رو  تکون داد و رفت تا در رو باز کنه.

سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم و به در تکیه دادم.

-شیدا بیا بیرون زشته دختر جون الان میان.

نگاهی به آینه انداختم و گفتم:

-اومدم مامان

صدای قر و قر مامان رو شنیدم. شالم رو مرتب کردم و در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون. همه به احترام از جاشون پاشدند و من.....

وقتی روبروی سام نشستم. چیزی در دلم فرو ریخت. آره این حسی بود که قبلاً هم زیاد حسش کرده بودم. خدایا چطوری این کار رو کنم.

چهره سبزه و نگاه مهربونش و زیبایی لبخندش من رو آزار میداد.

سام سرش رو بلند کرد و وقتی متوجه نگاههای خیره من شد لبخندی به لب اورد و کمی خودش رو جمع و جور کرد.

صحبت های معمولی روزانه که تموم شد پدر سام رشته کلام رو در دست گرفت و شروع به صحبت کرد.

مامان  چایی ها رو پخش کرد و کنار خواهر کوچیک سام نشست و در جواب نگاه خیره من آهسته لبش رو به دندون گزید.

باورم نمیشد که اینقدر گیج شده باشم. هر کاری می کردم که نگاهم رو کنترل کنم نمی شد. حتماً الان اونها پیش خودشون می گفتند این دختره خله. چرا اینجوری ما رو نگاه میکنه.

لبخندی به لب اوردم که از چشمای تیز بین مادر سام دور نموند و نگاه برازنده ای به قدو بالای پسرش انداخت و زیر لب قربون صدقه اش رفت.

این باعث شد بیشتر خنده ام بگیره و سرم رو بندازم پایین.

صدای خواهر سام مثل پتک خورد تو سرم که می گفت:

-آقای کلهر با اجازه شما و با اجازه خانواده خودم ازتون میخوام که لطف کنید که این دو تا جوون با همدیگه صحبت کنند. بالاخره هر چی باشه مهم این دو نفر هستند.

بابا لبخندی زد و گفت:

-البته از نظر من اشکالی نداره

و بعد به من نگاه کرد و لبخندی زد. در پشت نگاه آرومش دریایی طوفانی بر پا بود که من به راحتی تونستم آن را تشخیص بدم. از جام بلند شدم و اجازه ای از بزرگترها گرفتم و جلوتر از سام به راه افتادم.

به حیاط رفتم و قبل از اینکه سام برسه روی صندلی نشستم.

-از اونجایی که ما تقریباً از هم هیچ شناختی نداریم ترجیح میدم ابتدا خودمون رو برای هم معرفی کنیم.

لبخندی زدم که گفت:

-خوب من همونطور که دیدین دو تا خواهر دارم که من فرزند دوم خانواده هستم و سی و یک سالمه و فوق لیسانس ادبیات هستم. و برخلاف رشته تحصیلیم داخل شرکتی که پدرم برام تهیه کرده مشغول کارم.

-خوب من هم فرزند اولم و تنها یه خواهر دارم. بیست و هفت سالمه و برخلاف شما من دقیقاً مطابق با رشته تحصیلیم داخل شرکتی که صاحب آن یکی از آشنایانمونه مشغول کارم.

-شیدا خانوم میتونم از شما سوالی بپرسم؟

-البته.

-خیلی ببخشید که یه همچین سوالی میپرسم اما خیلی کنجکاوم که دلیل این سوالم رو بدونم.

-بفرمایید. تا جایی که بتونم جوابش رو بهتون میدم.

-ممنونم. راستش می خواستم بدونم شما که دارای چهره زیبا و خانواده ای متین هستین چرا تا به الان ازدواج نکردید؟

ای خدا چطوری بتونم راست این موضوع رو بهش بگم؟

-البته شما لطف دارید.راستش جواب این موضوع طوری نیست که من بتونم به شما راحت توضیحش بدم.

سرش رو انداخت پایین و گفت:

-من حس میکنم شما به کسی علاقه مندید؟

-راستش بله.. شما درست حدس زدید. من سالها قبل یعنی تنها وقتی بیست سالم بود شیفته مردی شدم که هنوز هم که هنوزه نتونستم فکرش رو از سرم بیرون کنم.

-راستش من متوجه منظورتون نمیشم.

-البته کمی درکش سخته اما....

وقتی خانواده سام رفتند منتظر یه دعوا درست و حسابی بودم. اما ....

باورم نمیشد که اینقدر راحت با این قضیه کنار بیان اما مثل اینکه اونها باور کرده بودند که من دیگه قصد ازدواج ندارم.

بابا رو به شیما گفت:

-شیما بابا به فرهاد بگو هفته دیگه جمعه میتونن بیان خواستگاری

همه با تعجب به بابا نگاه کردیم که شما گفت:

-اما بابا....

-بابا بی بابا همین که گفتم.نکنه تو هم می خوای مثل این دختره دیونه بشی؟

-نه بابا منظور من این نیست اما من دوست دارم بعد از شیدا عروسی کنم.

-شیدا قصد ازدواج با هیچ کسی رو جز اون پسره دیونه نداره.

انگار خنجری به قلبم فرو کرده بودند . چنان درد وحشتناکی رو در تمام اعضای بدنم حس می کردم که حد نداشت. راست می گفتند من دیگه قصد ازدواج نداشتم . اگه واقعاً داشتم با کامران آشتی می کردم.

دو هفته از اومدن خانواده سام میگذشت و هفته قبل خانواده فرهاد با خوشحالی جواب مثبت از طرف بابا و شیما گرفته بودند. فرهاد در پوست خودش نمیگنجید و من هم خوشحال بودم.

شیما هر از گاهی ازم میخواست دست از سر کامران بردارم. اما فایده نداشت. واقعاً نمیتونستم فراموشش کنم چون دوستش داشتم.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط سپیده  |