تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
شنبه 1388/01/29
قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم

دستم رو به سرم گرفتم و چشمام رو بستم

-شیدا حالت خوبه؟

سکوت کردم و چشمام رو محکمتر بهم فشردم باورم نمیشد

-شیدا با تو ام

چشمام رو باز کردم و گفتم:

-آره خوبم

-چی شد یهو؟

-هیچی سرم یهو درد گرفت ببخشید نگرانت کردم؟

-آره ترسیدم الان خوبی؟

-آره خوبم خوب چی میگفتی؟

-چه میدونم یادم رفت

-داشتی میگفتی که تو خواهر ناتنی محبی هستی ما تا الان فکر میکردیم نامزدشی

فاخته با صدای دلنشینش خندید و گفت:

-نه بابا راستش پدر کامران سالها پیش با مادر من ازدواج کرد اما تا وقتی که پدرمون فت کنه خانواده کامران از این موضوع اطلاعی نداشتند تا اینکه وقتی وصیت نامه رو میخونند میبینند که یه سری از ملک و املاک پدر به نام من و مادرمه و همین طور شرکتی که الان تاسیس کردیم هر دومون توش سهیمیم برای همینه که من هم همراهش اومدم

احساس میکردم قلبم داره تیر میکشه خیلی دلم میخواست ازش میپرسیدم که همسر کامران کجاست اما از پرسیدنش واهمه داشتم برای همین به سختی دلم رو به دریا زدم پرسیدم

-پس همسر کامران چی؟

-همسرش؟

-آره

-کامران هنوز ازدواج نکرده

دیگه نمیتونستم اینهمه حرف رو قبول کنم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

-چرا؟

-من اطلاع زیادی راجع به این موضوع ندارم اما مثل اینکه با مادرش سر موضوعی اختلاف داره برای همین هنوز ازدواج نکرده اما من باهاش دارم صحبت میکنم که ازدواج کنه و حتی شخص خاصی هم براش در نظر گرفتم که خیلی....

-ببخشید خانومها مزاحم که نشدم؟

سرم رو به طرف صدا برگردوندم که یکی از مهندسهای شرکت که پسر فوق العاده زیبایی بود داشت با ما حرف میزد اسمش مهرداد راد بود که چشمای زیبای سبزی داشت که بسیار صریح بود نگاهش کردم و لبخندی زدم که فاخته گفت:

-اختیار دارید چه مزاحمتی

-من راستش...

وقتی دیدم رو به فاخته داره صحبت میکنه فرصت رو غنیمت شمردم و آهسته دست فاخته رو فشردم و معذرت خواهی کردم و اومدم اینور

سرم به شدت داشت گیج میرفت باورم نمیشد که کامران هنوز ازدواج نکرده باشه پس هنوز با مادرش اختلاف داره باورم نمشه یعنی اون هنوز به من علاقه داره؟

-ورپریده خشگل شدی تحویل نمیگیری؟

لبخندی زدم و رو به شیما که ماکسی زیبایی به تن داشت خیره شدم و به چشمای زیباش نگاه کردم و گفتم:

-از شما که خشگل تر نشدم

-گمشو دلبری میکنی دیگه

-کی؟ منو دلبری؟

-آره

-چطور مگه؟

-تا الان دو تا خواستگار واست پیدا شده

-برو گمشو تو هم حوصله داری؟

-به جون تو راست میگم حتی یه بار نزدیک بود جلو کامران صوتی بدیم اگه بدونی با چه مکافاتی راست و ریسش کرده بودیم حسابی شک کرده بود

-شیما

-جانم؟

-میدونی فاخته خواهر کامرانه نه زنش

انگار که شیما هیچ تعجبی نکرده بود اما لحن شادش برگشت و سرش رو انداخت پایین و گفت:

-کی بهت گفت؟

-فاخته

-من میدونستم

-اینم میدونستی که کامران هنوز ازدواج نکرده؟

شیما سرش رو بالا اورد و با حرص گفت:

-به درک که ازدواج نکرده بیا بریم شیدا کی به کامران اهمیت میده؟

دستشو کشیدم و گفتم:

-من به کامران اهمیت میدم من

ابروش رو بالا انداخت و بعد دستم رو محکم فشرد و گفت:

-این جنگ تو نه من

با کلافه گی سرم رو تکون دادم و گفتم:

-اه چه جنگی چه کشکی مگه ما با هم دعوا داریم که این جنگ منه؟

-شیدا یادت نره که تو به مامان قول دادی از فردا دیگه به کامران فکر نکنی

از دست شیما کلافه شده بودم دستشو ول کردم و گفتم:

-چرا منو درک نمیکنی؟الان بهترین موقعیت من هفت سال منتظر این موقعیت بودم

-اگه کامران هنوز هم تو رو میخواست یک لحظه رو هم از دست نمیداد

شاید حق با شیما بود سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-باشه. تمومش کن

شیما نزدیکم شد و دستم رو گرفت و گفت:

-ببین خواهر من....

-ولم کن شیما، باشه؟

از کنارش رد شدم و به داخل محوطه رفتم.

هوای تازه رو مستقیم به ریه هام فرستادم و به دیوار تکیه دادم ای خدای من حالا من باید چی کار کنم. تو این دو هفته با این وجود که فکر میکردم زن داره نتونستم فراموشش کنم حالا چطوری میتونم فراموشش کنم ؟وقتی میدونم زن نداره.

باورم نمیشه من چطور می تونستم خودم رو گول بزنم و فراموشش کنم؟

با صدای بلند سرم رو، رو به آسمون گرفتم و گفتم:

-خدایا چرا من؟

صدای گرمی لرزه به کل وجودم انداخت باورم نمیشد که صدای خودش باشه سرم رو چرخوندم سمتش و با وحشت نگاهش کردم. این خود کامران بود که هنوز با عشق اسمم رو صدا میزد.

-چرا تو چی شیدا؟

نمیتونستم آروم باشم دلم میخواست باهاش حرف بزنم تا آروم شم .

بی اختیار دستم بالا رفت و با صدای وحشتناک سیلی که به گوشش زدم به خودم اومدم باورم نمیشد که من این کار رو کردم. دستم توی هوا خشکش زده بود و نگاهم به چشمای عسلی کامران. صورتش رو به سمتم چرخوند و با دستش صورتش رو نوازش کرد. آخ که چقدر دلم میخواست من این کار رو بکنم اما افسوس نمیتونستم.

دستم رو انداختم پایین و اومدم از کنارش رد شم که مچ دستم رو محکم توی دستش گرفت و منو به سمت خودش کشید خدایا چرا داره با من این کار رو میکنه؟

-ولم کنید آقای محبی

-جوابم رو ندادی؟

اون چه جوابی از من میخواست که اینطور حتی بعد از سیلی که به گوشش زدم مصمم بود تا جوابش رو بگیره؟

-گفتم ولم کن کامران....

بی اختیار اسمش رو به زبون اوردم.نگاهم در چشماش گره خورد باورم نمیشد اینقدر چشماش مهربون باشه دوباره جادوی چشماش اسیرم کرد .

میترسیدم که شیما سر برسه و من رو تو اون موقعیت ببینه هر کاری کردم که دستم رو از دستش رها کنم نتونستم با التماس گفتم:

-لطفاً ولم کنید آقای مح....

وای خدای من این چیزی بود که من سالها در رویاهام میدیدم؟ این همون گرمی بود؟این همون گرمی و شیرینی لبهای کامران بود، که لبش رو روی لبم گذاشته بود؟

 دوست نداشتم لبش رو از روی لبام برداره. اون لبام رو میبوسید و من چشمام رو بسته بودم هیچ عکس و العملی نمیتونستم انجام بدم. کامران منو محکم به خودش میفشرد و لبام رو گاز میگرفت و ناله ریزی هم میکرد.

دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی احساساتم رو بگیرم .ای خدای من کمکم کن که بتونم.

هولش دادم اون ور و با بغض نگاهش کردم دستش رو بین موهاش کشید

 از اینکه حس می کردم من باز هم بازیچه دستش شدم تا نیازش رو برآورده کنم از خودم متنفر شدم حس خیلی بدی بهم دست داد که دوست نداشتم بیانش کنم لبم رو محکم به دندون گرفتم و نگاهش کردم اومد نزدیکم و گفت:

-عزیزم...

-خفه شو و برو اونور. حالم ازت بهم میخوره.

دستم رو محکم گرفته بود و ساکت بود دلم میخواست بغلش کنم. اما فقط فحشش میدادم و سعی میکردم از دستش خلاص بشم.

اما اون آروم منو به دیوار چسبونده بود و دستام رو محکم توی دستاش گرفته بود و نگاهم میکرد

یک لحظه ساکت شدم و سرم رو بلند کردم و به چشماش خیره شدم...

اشک نمیزاشت که صورتش رو درست ببینم هاله اشک بود که چشمام رو پوشونده بود هنوز همون طور بی خیال نگاهم میکرد سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

-ازت خواهش میکنم با اعصاب من بازی نکنی و بزاری برم

-شیدای من. عزیزم. بزار سیر نگاهت کنم. دلم برای تو و اون چشمای خشگلت تنگ شده بود

مکثی کرد و گفت:

-شیدا دوست دارم با من برقصی. دوست دارم اون بدن زیبات رو من توی دستام بگیرم و لمسشون کنم.شیدا. آخ اگه بدونی چقدر دلم برای شیرینی لبات تنگ شده بود.

تمام حرفهایی که میزد شیرین بود. به شیرینی مزه لبانش. اما دوست نداشتم اونها رو الان بهم بزنه و فردا بره و دوباره من بمونم و یه دنیا عذاب.

 چشمام رو بستم اما نمیتونستم کاری بکنم حرفهاش من رو حسابی تحریک میکرد.

لبانش رو نزدیک صورتم کرد و اون رو روی گونه ام کشید و بعد گونه ام رو بوسید و در گوشم گفت:

-شیدا هنوز هم دوستم د اری؟

با شدت تمام هولش دادم  اونور و با صدای بلندی گفتم:

-از تو و از تموم خاطراتت متنفرم

و به سرعت از کنارش دور شدم و به دستشویی رفتم.

توی آینه به خودم نگاه کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه .

وقتی که آروم شدم یک مشت آب به صورتم زدم و از داخل کیفم پنککم رو برداشتم تا آرایشم رو تجدید کنم.

چشمام قرمز شده بود و کاملاً مشخص بود که گریه کردم. مدادی به داخل چشمم کشیدم که زیبایی چشمم رو دو برابر کرد .اسپری محبوبم رو از داخل کیفم برداشتم و به گردن و موهام زدم و موهام رومرتب کردم و از دستشویی خارج شدم .

وقتی وارد سالن شدم کیک رو روی میز گذاشته بودند و کامران و فرهاد داشتند نگاهش میکردند و بقیه هم براشون کف میزدند. به کامران نگاه کردم که عاشقانه نگاهم میکرد با تنفر سرم رو برگردوندم و به سمت دیگری از سالن رفتم و روی صندلی نشستم

اون حتی یک بار هم نگفت که آیا هنوز هم منو دوست داره یا نه اون فقط دوست داشت نیاز خودش رو برطرف میکرد و موفق هم شد از خودم بدم میومد و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و چشمام رو بسته بودم که حس کردم سایه ای روی صورتم افتاد و عطر خوشی به مشامم خورد چشمام رو باز کردم و دیدم که فرهاد داره با غضب نگاهم میکنه لبخند زدم و گفتم:

-چیه؟

-چی شده این چه قیافه ای که گرفتی؟

-سرم درد میکنه همین

دستم رو گرفت و بلندم کرد کیفم رو روی دستم مرتب کردم و گفتم:

-این جشن مسخره کی تموم میشه؟

-اگه از نظر تو مسخره است از نظر بقیه اینطور نیست

نگاهش کردم که لبخند زد و شیما رو نشونم داد که داشت کمی کیک میخورد

تشکر کردم و به سمت اون رفتم و کمی برای خودم کیک برداشتم

-شیدا به نظر من رادپور پسر زیبا و برازنده ایه

-نگاهش کردم و گفتم:

-منظورت چیه؟

انگشتش رو جلوی بینیش گرفت و گفت:

-آرزوم برگرد نگاهش کن ببین چه جوری با عشق داره نگاهت میکنه

خندیدم و سرم رو برگردوندم که رادپور با دیدن من لبخند زیبایی زد و سرش رو برام تکون داد و من هم همین کار رو کردم و برگشتم به سمت شیما و گفتم:

-حالا اینو کجای دلم بزارم؟

شیما خندید و گفت:

-همون جایی که منو گذاشتی

لبخند زدم و در گوشش چیزی گفتم که با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:

-بیتربیت مگر اینکه چششم به این مامان جون نیفته و ببینم چطوری به تو ادب یاد داده

در حالی از حرص خوردنش میخندیدم گفتم:

-حالا زیاد حرص نخور شیرت خشک میشه

-ه ه نخند بابا بانمک شدی؟

-بودم جیگرم

با تعجب و چشمای گرد شده به من که داشتم اینطور باهاش شوخی میکردم خیره شد و گفت:

-چه منحرف شده دختره پرو همون دیگه جنبه نداری من اگه دستم به این رادپور برسه

با صدای بلند زدم زیر خنده و کمی از کیکم رو خوردم

شیما دستم رو فشرد و گفت:

-شیدا

-جانم

و با دستش سمت دیگری از سالن رو نشون داد و من هم کامران رو دیدم که با فاخته گرم صحبت بود و فاخته هم ما رو نگاه میکرد و با تعجب سرش و تکون میداد

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-شیما این مهندس رادپور چند سالشه؟

-فکر میکنم سی سالش باید باشه

بعد با لبخند نگاهم کرد و گفت:

-مورد قبول واقع شد؟

-باید راجع بهش فکر کنم به نظرم بانمک میاد

-بله بله چرا که نه

دوباره صدای موزیک بلند شد و دوباره دو به دو همه به وسط میرفتند

فرهاد نزدیکمون شد و گفت:

-به به میبینم که دو تا خواهر با هم حسابی گرم گرفتند

شیما:-کور بشه اونی که نمیتونه ببینه

فرهاد:-بله کی گفته نمیتونه ببینه ان شالله همیشه خوش باشید

خندیدم و گفتم:

-فرهاد جون برشدار بر قصه تعریف نکن

فرهاد خندید و چشمکی به من زد و دست شیما رو گرفت و با هم به وسط رفتند

من هم ایستادم همون جا و نگاهشون کردم

یاد جمله کامران افتادم که تو حیاط بهم گفت که دوست داره با من برقصه و بدن من رو لمس کنه

با چشمام دنبالش میگشتم اما نتونستم پیداش کنم چشمم رو بستم و آه عمیقی کشیدم و دوباره چشماما رو باز کردم

-تنها وایسادید شیدا خانوم

برگشتم به سمت صدا و رادپور رو دیدم و لبخندی زدم و گفتم:

-شیما الان اینجا بود

-بله دیدم

کنارم ایستاد و گفت:

-شما اهل نوشیدنی نیستید؟

نگاهش کردم و گفتم:

-نه متاسفانه

-منظور خاصی نداشتم فقط دیدم در طول جشن حتی به طرف نوشیدنی ها نرفتید

-گفتم که

-بله

هر دومون سکوت کرده بودیم و داشتیم به کسانی که وسط بودند نگاه میکردیم که فاخته و کامران نزدیکمون شدند و فاخته رو به رادپور گفت:

-آقای رادپور درسته؟

-بله شما هم فاخته خانوم باید باشید درسته؟

کامران نگاهم میکرد و من هم با لبخند ساختگی به فاخته نگاه میکردم که کامران رو به من گفت:

-شیدا خانوم افتخار به بنده میدی؟

دلم میخواست بزنم تو سرش و بگم نه اما وقتی دیدم فاخته و رادپور ساکت شدند و دارن ما رو نگاه میکنند حس کردم خیلی بی ادبیه که حالشو جلوی اونها بگیرم لبخندی به تلخی زهر زدم و گفتم:

-برای چی؟

نگاهی مشتاق به من کرد و نزدیکتر شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

-برای رقص

دیگه موندم چی بگم که فاخته چشمکی به من زد و من هم گفتم:

-البته

وقتی با کامران به وسط رفتیم یهو برقها خاموش شد و صدای خواننده ارکست رو شنیدم که گفت:

-به افتخار تمام عزیزانی که در این جمع حضور دارند

 

باورم نمیشد حالا که من اومد برقصم باید یه همچین آهنگی بزنند و برقها خاموش بشه؟

گرمی دستهای کامران که روی بدنم کشیده میشد منو به خودم اورد و سرم رو بلند کردم و کمی که چشمهام به تاریکی عادت کرد دیدمش نور کمی که دور و برمون میتابید قلبم رو به لرزه در اورده بود صدای نفسهاش رو نزدیک گوشم میشنیدم و ضربان قلبم با هر نفسش تندتر میشد چشماش برق خاصی داشت که من تا به اون روز به یاد نداشتم که دیده باشم

سرش رو نزدیک صورتم کرد و در گوشم همراه ارکست گفت:

-

خدایا احساس میکردم این من نیستم که دارم توی دستای کامران میرقصم و اون با وجد تمام بدنم رو لمس میکنه احساس میکردم تمام اینها از همون رویاهایی که توی اون هفت سال دیدم

اما وقتی با عشق دستش رو روی بدنم میکشید و از پشت موهام رو نوازش میکرد میفهمیدم که بیدارم صورتش رو نزدیک صورتم کرد و لبش رو نزدیکتر و بوسه ای طولانی بر لبم زد

خوب جایی من رو به گیر انداخته بود چون میدونست نمیتونم کاری کنم

باهاش همکاری نمیکردم اما جلوگیری هم نمیکردم

به هر کسی میتونستم دروغ بگم الا به خودم. چون واقعاً عاشقش بودم و اینو خودم میدونستم

-به چشمام نگاه کرد و گفت:

-شیدا عزیزم میخوام جوابم رو بدی

صدای من که نبود بیشتر شبیه ناله بود که گفتم:

-بگو

-اون روز هم  تو دفترت ازت خواستم اما تو جوابم رو ندادی

سکوت کرده بودم و به برق چشمای عسلیش خیره شده بودم

لبش رو نزدیک گوشم کرد و منو محکم به خودش فشرد و گفت:

-میخوام قسمِت بدم به جون مامانت که میدونم خیلی دوستش داری که بهم بگی تو واقعاً نامزد داری؟

با غضب سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-به تو ربطی نداره

کمرم رو محکم به خودش فشرد و چرخی زد و با صدای ضعیفی همچین گفت آخ که همه وجودم لرزید و یه جوری شدم

-شیدای من عزیزم بگو

سعی میکردم ازش فاصله بگیرم اما طوری به من چسبیده بود که نفسم داشت بند میومد

دوباره سرش رو نزدیک گوشم کرد و همراه خواننده گفت:

-

وقتی اون جملات رو در گوشم تکرار میکرد از خودم بیخود میشدم و حس غریبی بهم دست میداد و دوست داشتم همونجا گونه اش رو ببوسم اما خیلی سعی میکردم جلوی خودم رو بگیرم

دوباره صورتش رو نزدیکم کرد و گونه اش رو به گونه ام مالید و گفت:

-بگو شیدای من

بغض راه گلوم رو بسته بود اون میدونست من هنوز دیونه اش هستم برای همین خواستم که هم خودمو راحت کنم هم خودشو بنابراین گفتم:

-آره دارم

اینو به خوبی احساس میکردم که دستاش سست شد و داره با تعجب نگاهم میکنه.

این صدای خواننده بود که مثل ناقوص مرگ  تو گوشم پیچید.

-

برقها روشن شد و من هم بلافاصله از آغوشش بیرون اومدم و اون هم خودشو جمع و جور کرد و به کناری رفت.

شیما دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید و گفت:

-توهیچ معلومه داری چی کار میکنی؟

-آره معلومه. همه چیزو تموم کردم. حالا دست از سرم بردار.

-شیدا صبر کن کجا داری میری؟

-میرم خونه تو با فرهاد بیا

-شیدا صبر کن ببینم

وقتی لباسم رو از مستخدم گرفتم سریع به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم بدون اینکه منتظر شیما بمونم

خیلی عصبی بودم دوست نداشتم اون لحظات زیبا رو اونجوری سپری کنم دوست داشتنم مثل هفت سال پیش باشیم شاد و خوشحال دوست داشتم بهم بگه که هنوزم دوستم داره

با سرعت سرسام آوری توی اون وقت شب توی خیابون میروندم و عصبی بودم و اشک میریختم صدای خواننده ای که ضبط داشت آهنگش رو پخش منو به خودم اورد و گوشه خیابون ماشین رو پارک کردم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و با صدای خواننده هم ناله شدم اون میخوند و من با اشکها و هق هقهام براش ساز میزدم

-چرا برگشتی پیشم دیگه طاقت نگاهات رو ندارم آخه جز غصه و غم تو دلم از تو دیگه یادی ندارم

-ای خدای من بهم بگو چی کار کنم دیگه طاقت ندارم دارم دیونه میشم من دوستش دارم چرا اینو هیچ کس نمفهمه؟

-اونی که اومدی واسه دیدن چشماش، اون از گناه تو گذشت رفت پی درداش. دیگه واسه چی میخوای دستاشو بگیری؟ اون دیگه مرده توی خاک دو تا دستاش. اون لحظه هایی که میرفت منو صدا کرد، واسه دو تا چشمای تو، نذر و دعا کرد. میگفت حالا که من میرم، تنهاش نزاری. اونو توی غصه و غم بیکس نذاری. چرا برگشتی پیشم

-دارم دیونه میشم ای خدا. من کامران رو دوست دارم. کمکم کن دارم خل میشم .

-چرا برگشتی پیشم آخه اون روزهایی که تو رو میخواستم توی غصه های دنیا فقط از چشمای تو شادی میخواستم چرا...

ضبط رو خاموشش کردم و توی آینه ماشین به خودم خیره شدم و گفتم:

-من میخوام کمکم میکنی؟ باور کن دیگه طاقت ندارم

چشمای توی آینه گریون نگاهم کرد و سرزنشم کرد

سرم رو انداختم پایین و ماشین رو روشن کردم با سرعت میرفتم که توی یکی از چهار راهها چراغ قرمز شد نمیخواستم وایسم اما صدای زنگ موبایلم مجبور کرد بایستم و جواب بدم

-بله

-شیدا خوبی؟

-شیما تویی؟

-آره کجایی من خیلی دلم شور میزنه

به چراغ نگاه کردم و گفتم:

-شور نزنه

-کجایی؟

صدای ضبط ماشینی که کنارم ایستاد باعث شد سرم رو برگردونم و به راننده نگاهی بندازم و در همون حال بگم

-زیر پوست آبی آسمون

راننده ماشین که پسر جوان و زیبایی بود صدای ضبط رو کم کرد و با شنیدن جمله ام لبخندی زد که ردیف دندونهای مرتب و سفیدش مشخص شد

-شاعر شدی؟

-عاشقی و شاعری عزیزم

پسره همچنان داشت نگاهم میکرد ابروش رو با تعجب بالا میبرد و همچنان لبخند میزد

-شیدا برگرد بیا

-نه مجلس بزمتون رو خراب نمیکنم

دلم نمیومد چشمام رو از صورت شیطون پسره  بردارم و اون هم همچنان داشت نگاهم میکرد

-شیدا هیچ معلومه چته؟ اون از رقصیدنت با کامران این هم از این بازیهات

پلک زدم و گفتم:

-اگه بدونی با اون رقص چی شدم اگه بدونی کامران باهام چی کار کرد تموم این دردهای هفت سال رو به یادم اورد بی مروت یه بار هم نگفت اونی رو که باید میگفت

پسره با تعجب نگاهم کرد و اخماشو کشید توی هم سرم رو برگردوندم و به چراغ نگاه کردم

-چی رو باید بهت میگفت؟

-از توی آینه عقب رو نگاه کردم و آماده حرکت شدم و گفتم:

-هنوز دوستم داره

گاز دادم و مستقیم حرکت کردم و گفتم:

-میخوام تنها باشم کاری نداری؟

-دیونه بازی در نیار برگرد بیا

-خونه میبینمت

-شیدا

-خواهش میکنم

-باشه مواظب خودت باش

-خداحافظت

گوشی رو قطع کردم و انداختم روی صندلی کنارم و از توی آینه عقب رو نگاه کردم که همون پسره بانمک رو دیدم

لبخندش منو یاد کامران و چشماش منو یاد حمید انداخت

ای خدا ای کاش حماقت نکرده بودم و الان با حمید ازدواج میکردم

سرعتم رو بیشتر کردم و منتظر فرصت بودم

نزدیکم شد و گفت:

-فکر کنم داری با سرعت غیر مجاز رانندگی میکنی

با تعجب به سرعت شمار ماشین نگاه کردم که صد رو نشون میداد

نگاهش کردم و گفتم:

-فکر کنم سرعت شمار خودت خرابه

با صدای بلند خندید و سرعتش رو کم کرد. از من خیلی عقب موند من هم سرعتم رو کم کردم تا جایی که نزدیکش شدم

اومد و کنارم شروع به رانندگی کرد و با لبخند گرمی گفت:

-از آشنایی با خانوم شاعری که زیر پوست آبی آسمون با سرعت غیر مجاز رانندگی میکنه خوشحالم

خندیدم و گفتم:

-من هم از آشنایی با همیار پلیسی که سرعت شمار ماشینش خرابه خوشبختم

هر دو با هم خندیدم

نزدیک پارکی ماشین رو متوقف کرد و من هم بی اختیار ایستادم و ماشینم رو کنار ماشینش پارک کردم از ماشینش پیاده شد و اومد سوار ماشین من شد

اون قدر بیخیال بود که حتی حوصله تعجب کردن هم نداشتم

-سلام عرض شد

نگاهش کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم و دستش رو فشردم و سلام کردم

آروم دستم رو به سمت لبش برد و بوسه ظریفی به دستم زد و گفت:

-میتونم اسمتون رو بپرسم؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-شیدا

چشماش برق خاصی زد و دستم رو ول کرد و گفت:

-من مانی هستم

چشمام رو بستم و باز کردم که صدای موبایلم ما رو به خودمون اورد

گوشیم رو برداشت و داد دستم و من هم تشکر کردم

شماره ناشناس بود جواب دادم

-بله؟
-سلام

سکوت کردم

-نمیخوای جواب سلامم رو بدی؟

-سلام

-کجایی؟

-کاری داری؟

-میخوام باهات صحبت کنم

به مانی نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد.

سرم روتکون دادم و گفتم:

-من و تو حرفهامون رو تو آخرین دیدارمون زدیم.یادت میاد تو قول دادی زود برگردی و من قول دادم منتظرت بمونم.

مکثی کردم و گفتم:

-اما تو بی وفایی کردی و بعد از هفت سال برگشتی و اونم نه به خاطر من.منم بی وفایی کردم و منتظرت نموندم.

-شیدا ازت خواهش میکنم به حرفهام گوش بده.

-من همه حرفهاتو تو آخرین ایمیلت خوندم.

و تو دلم گفتم:خوندم و صد بار در خودم شکستم

-عزیزم

-من دیگه عزیز تو نیستم

-من ازت معذرت میخوام. من مجبور بودم.

-میدونم من هم همون روز ی که ایمیلتو خوندم بخشیدمت

-به همین راحتی؟

قطره اشکی روی گونم سر خرد و من گرمیش رو حس کردم

 مانی دیگه لبخند نمیزد و با کنجکاوی نگاهم میکرد

-آره به همین راحتی انتظار دیگه ای داشتی؟

-شیدا ازت خواهش میکنم منو درک کنی

تن صدام رو بلند کردم و گفتم:

-درکت کنم و دوباره بعد از هفت سال بشم بازیچه دستت؟

-نه بزار من حرفم رو بزنم...

-من که بهت همونجا گفتم یادت نمیاد؟ لحظه ای که داشتم بدنم رو تو دستای بیرحمت حس میکردم بهت گفتم که من نامزد دارم.

سکوت کرده بود واین من بودم که با بغض داشتم حرف میزدم.

-عشق تو افسانه ای بود که منو تنها گذاشت.  با تموم گریه هاش با همه ی دلتنگیهاش.

-شیدا من ....

-برای همیشه خداحافظ کامران

گوشی رو گذاشتم و چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

باورم نمیشد

زیر لب گفتم:

-برو ای غم که مهمون دارم امشب     حال و روزی چو مجنون دارم امشب

-چیزی گفتی؟

سرم رو برگردوندم سمت مانی و نگاهش کردم اون هم من رو با تعجب نگاه میکرد اشکهای باقی مونده روی صورتم چکید و من رو در دریای غم غوطه ور کرد.

-نه

-اتفاقی برات افتاده امشب؟

-امشب؟

-آره از همون لحظه که پشت تلفن اون طوری حرف زدی حس کردم خیلی ناامیدی.

-ناامیدم؟

-حالت خوبه؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-از همه خسته و دلگیرم و از خودم فراری

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  ساعت 12:29  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/01/25
قسمت یازدهم

قسمت یازدهم

باورش کمی برام سخت بود که من و اون الان دوباره توی یه اتاق هستیم یکی از پروژه های موفق شرکت رو اجرا کردم و مانیتور رو به سمتش چرخوندم و خودم از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا بیرون رو نظاره کنم

-اگه سوالی داشتید میتونید بپرسید

با نگاهش بدرقه ام کرد و من پشتم رو بهش کردم و به بیرون ذل زدم

بغضی مزاحم صد گلوم شده بود و هر لحظه سعی داشت که خودشو رو آزاد کنه آهی آهسته کشیدم و به دختر گل فروشی که داشت به پسری گل میفروخت خیره شدم.

-هنوز هم دیدن منظره رو از ارتفاع دوست داری؟

با وحشت برگشتم سمتش و ناخودآگاه جیغ کوتاهی زدم

-چیه چرا جیغ میزنی؟

-آقای محبی منو ترسوندید کارتون...

-شرمنده نمیخواستم بترسونمت دیدم همچین محو تماشایی که چند بار صدات زدم نشنیدی

از اینکه هنوز به راحتی لفظ تو رو به کار میبرد حرصم در اومد هنوز هم پرو بود و عوض نشده بود با حرص برگشتم و رفتم روی صندلیم نشستم و گفتم:

-بفرمایید سوالتون رو

-باورم نمیشه که بعد از هفت سال دارم از این اتاق و از این پنجره به بیرون نگاه میکنم

داشت با حرفهاش آزارم میداد از جام بلند شدم و با عصبانیتی که کاملاً در صدام هویدا بود گفتم:

-این شما و این هم پنجره

و از اتاق بیرون رفتم

توی راهرو به شیما برخوردم و با عصبانیت گفتم:

-پسره پرو خجالت نمیکشه

-چی شده

-هیچی آقا فیلش یاد هندستون کرده

خندید و گفت:

-مگه چی کار کرده؟

-هیچی دیگه چی کار میخواستی بکنه رفتم پروژه رو براش اجرا کردم تا نگاه کنه اونوقت خودم رفتم لب پنجره ایستادم اومده پرو پرو میگه هنوز دوست داری از ارتفاع بیرون رو تماشا کنی ؟

شیما در حالی که از عصبانیت من خنده اش گرفته بود سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره و بعد گفت:

-تو چی کار کردی

-اومدم بیرون تا آقا بیرون رو تماشا کنه آخه میگفت فکر نمیکردم دیگه بتونم از این اتاق بیرون رو تماشا کنم.دلم میخواست میزدم سرش رو میشکوندم

شیما دستم رو گرفت و گفت:

-بابا بیخیال تو باید عادت کنی یادت نرفته که این جنگ تو.تو باید کاری کنی که اون فکر کنه که سالهاست که بهش فکر نمیکنی نه اینکه با یادآوری خاطرات این حرکات رو انجام بدی

دیگه زده بودم به سیم آخر من دوستش داشتم و هیچ کسی حرفهام رو باور نداشت

-شیما چرا درک نمیکنی من هنوز اون رو دوست دارم

-شیدا آرومتر صدات رو میشنوه

-اه به درک بزار بشنوه خسته شدم از بس توی این هفت سال بهم گفتید فراموشش کنم حالا هم که اومده باید تو خودم بریزم همه این شکایتها رو همه درد و دلهام رو ای کاش میتونستم برم بهش بگم که چقدر نامرده که منو تنهام گذاشته و حالا برگشته و داره با حرفهاش آتیش به قلب بیقرار من میکشه ای کاش میتونستم برم بهش بگم که به دلم آتیش زدی حتماً دلش خنک شده

آره خودش بود باورم نمیشد که اومده به سراغم حالا اینجا دوست نداشتم که بیاد اما آروم و بیصدا قدم بین ما گذاشت و با اولین حرکتش صورتم به گرمی نشست همون همدم تنهایی ها و همون همدم رویاهام بود آره اشک بود

شیما بغلم کرد و گفت:

-الهی من بمیرم برای اون چشمات که بیقراری میکنه

اشکامو پاک کردم و آروم وارد اتاقم شدم.روی مبل نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود هنوز هم موهاش افشون و بلند و زیبا بود گفتم:

-ببخشید مزاحمتون شدم اما من وقت اداریم داره تموم میشه اگه میشه زودتر بریم سر اصل مطلب

سرشو بلند کرده بود و داشت به من نگاه میکرد چشمای عسلیش برق میزد سرش رو تکون داد و گفت:

-ممنون از اینکه بهم فرصت دادی تا تنها باشم

لبخند مزحکی زدم و فتم سر جام نشستم و پروژه رو باز کردم و بدون اینکه منتظر اعلام نظرش باشم شروع کردم به توضیح دادن

بی اختیار باهاش هم کلام شده بودم و آروم و بیخیال به سوالهاش جواب میدادم

صدای زنگ موبایلش باعث شد تا برنامه رو در حالت مکث قرار دادم و خودمو مشغول نشون دادم خیلی سعی میکردم به حرفهاش گوش ندم اما همین که گفت:

-عزیزم منم همین طور

انگار دنیا دور سرم چرخید ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم

-چرا برگشتی پیشم دیگه طاقت نگاهاتو ندارم آخه جز غصه و غم تو دلم از تو دیگه یادی ندارم

سرش رو برگردوند سمتم و گفتم:

-چیزی گفتی

لبخند تلخی زدم و گفتم:

-نه

سرم رو انداختم پایین و با بغضی که در گلو داشتم کلنجار رفتم ای کاش میتونستم بغضم رو فرو بدم

اومد روی صندلی نشست و گفت:

-خوب ادامه میدیم

وقتی دستم رو بردم جلو تا برنامه رو اجرا کنم گرمی دستش رو روی دستم حس کردم.گرمی دستی که سالها بود فقط توی رویاهام حسش میکردم سرم رو بلند کردم و با قیافه متعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و معذرت خواهی کرد

برنامه رو اجرا کرد و من دیگه ساکت شدم گرمای دستش تا اعماق قلبم نفوذ کرد  اگر تا به این لحظه سعی کرده بودم با احساسم بجنگم دیگه نمیتونستم اون داشت بی خیال برنامه رو نگاه میکرد و من در سکوت سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم فکر میکردم یهو پرسید

-راستی از فرهاد شنیدم نامزد کردی گفتم من هم تبریک بگم

سرم رو بلند کردم و لبخند تلخی زدم و تشکر کردم اون همچنان داشت به برنامه نگاه میکرد میدونستم که از قصد این کار رو کرده بود تا عکس العمل من رو ببینه اما اونقدر از این حرفی که زد بدم اومد که دلم میخواست همونجا سرش داد میزدم و باهاش دعوا میکردم

وقتی پروژه تموم شد گفتم:

-خوب فکر میکنم برای تصمیم گیریتون کافی باشه من باید برم خونه امشب مهمون دارم

همونطور که مشتاقانه نگاهم میکرد و لبخندی به لب داشت گفت:

-بله فکر کنم کافی باشه

-پس....

-من میخوام کمی داخل این اتاق بمونم

با تعجب گفتم:

-برای چی؟

از جامون بلند شده بودیم و روبروی هم ایستاده بودیم دستش رو به سمتم دراز کرد و من هم بی اختیار دستش رو گرفتم و اون فشار خفیفی به دستم وارد کرد و گفت:

-برای جبران گذشته هام میخوام دنبال مقصر بگردم

لبخند مذخرفی زدم و دستم رو به شدت از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-امیدوارم موفق باشید آقای محبی

از پشت میز اومدم اینور و ازجلوش رد شدم و به سمت در رفتم که با شنیدن اسمم از زبونش در جا خشکم زد

-شیدا

نای برگشتن نداشتم و دلم میخواست زمان در همون لحظه متوقف بشه و نگذره چقدر سالها آرزوی شنیدن اسمم رو از زبونش داشتم چقدر سالها مشتاق اون نگاههاش بودم ای خدا چرا برگشت؟ برگشت که من رو دیونه کنه؟

-من ازت یه خواهشی دارم لطفاً خواهشم رو رد نکن

هنوز پشتم بهش بود اهسته دستم رو به سمت صورتم بردم تا اشکهایی که پهنای صورتم رو پوشونده بود رو پاک کنم اه خدایا چرا اینقدر من ضعیف بودم دوست نداشتم جوابش رو بدم دلم میخواست مثل اونموقع ها وقتی قهر میکردم بیاد و نازم رو بکشه و نوک انگشتش صورتم رو نوازش کنه و آهسته روی لبم رو ببوسه و در گوشم بگه چقدر دوستم داره و من هم لبخند بزنم و اون رو ببخشم

اما اینها دیگه محال بود. هنوز نمیتونستم حرفی بزنم دوباره گفت:

-جوابم رو ندادی؟

دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم و بگم عزیزم هر چیزی که باشه با جون و دلم قبول میکنم. همون طور که پشتم بهش بود گفتم:

-البته اگه خواسته معقولی داشته باشید

-لطفاً اینقدر با من رسمی صحبت نکن

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم برگشتم و با عصبانیت گفتم:

-برای چی باید باهات صمیمی حرف بزنم؟ باید بگم؟ عزیزم؟ مهربونم؟ دلم برات یه ذره شده بود؟ باید بگم یار وفادارم چقدر طول کشید تا برگردی؟ باید بگم با وجود بیمعرفتیت من همه این سالها منتظرت بودم؟

با بغضی که تو چشماش کاملاً معلوم بود نگاهم کرد سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

-اما باید بهت بگم من سالهاست که تو رو از یادم بردم هم تو، هم بیمعرفتیت رو. برای همین هم تو برای من یه غریبه هستی همین

روم رو برگردوندم و سریع دستگیره در رو چرخوندم و از در خارج شدم در حالی که با عجله راه میرفتم و سعی میکردم اشکهام رو پاک کنم یهو پنان دری توی پام احساس کردم که حتی توان جیغ زدن رو ازم گرفت و چنان محکم خوردم زمین که درد رو در تمام سلولهای بدنم حس کردم

اه مردشورت رو ببرن اونقدر اشک توی چشمام جمع شده بود که همه جا رو تار میدیدم هی پلک میزدم که بتونم راحت ببینم اما نتونستم

گرمی دستی رو روی شونم حس کردم برگشتم و دوباره تار میدیدم

پلک زدم و وقتی چشمام رو باز کردم این کامران بود که جلوم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد دوباره بغض اومد به سراغم با نوک انگشتش اشکهام رو پاک میکرد و نگاهم میکرد اونقدر نگاهم کرد که بی اختیار شدم اونقدر با اون چشمای جادویش بهم خیره شد که توانم رو از دست دادم دلم میخواست فریاد بزنم اما دیگه نه اشکی میریختم و نه فریادی میزدم

بیاختیار بی اختیار شده بودم دوست داشتم زمان در همون دقایق بمونه و تکون نخوره اما اما بی فایده بود و من نمیتونستم یه همچین کاری بکنم.

-شیدا چی شده؟

سرم رو به طرف صدا برگردوندم که دیدم شیما ایستاده و با کمال تعجب به ما زل زده کامران از جاش بلند شد و به جای من جواب داد

-پاش پیچ خورد و افتاد زمین و من چون پشت سرش بودم اومدم تا کمکش کنم

شیما انگار که حرفهای کامران رو باور نکرد و برگشت و به من نگاه کرد و من برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:

-آره پام پیچ خورد و ایشون لطف کردن و کمک کردند

-پس اگه ایشون لطف کردند چرا شما هنوز نشستی؟

لبخند زدم و از جام بلند شدم و حالا دیگه شیما به ما نزدیک شده بود برگشت رو به من پرسید

-حالا دیگه حالت خوبه؟

-آره فقط پام یه کمی درد میکنه

-چطوری چی شد

-نمیدونم یهو پام پیچ خورد و افتادم دیگه

-خیل خوب بریم؟

-آره بریم

کامران به شیما نگاه کرد و گفت:

-راستی شیما خانوم میخواستم نامزدیتون رو با فرهاد تبریک بگم خیلی دلم میخواست در چشنتون حضور داشتم

انگار که به شیما برق دو هزار وات وصل کردند و با تعجب به کامران زل زده بود و بعد با عصبانیت گفت:

-کی یه همچین حرفی زده؟

من که میدونستم چرا فرهاد یه همچین دروغی گفته میونجیگری کردم و گفتم:

-آقای محبی شیما اصلاً انتظار نداشت که شما از این موضوع خبر داشته باشید انگار شیما فراموش کرده که شما با فرهاد دوست هستید

شیما برگشت و نگاهم کرد و انگار که منظورم رو درک کرده بود لبخندی زد و گفت:

-راستش فکر نمیکردم شما اطلاع داشته باشید برای همین تعجب کردم در هر صورت ممنونم  

کامران با قیافه متعجب سرش را تکان داد

-باورم نمیشه چرا باید فرهاد یه همچین دروغی گفته باشه

با کلافه گی و از درد پا توی ماشین نشستم و گفتم:

-مگه خودت نگفتی حتماً برای این کارش دلیل قانع کننده ای داشته؟

-اما آخه

-آخه و اما اگه نداره اون مجبور بود این دروغ رو بگه چون نمیدونست واقعاً در باره ارتباطش با ما چیز دیگه ای بگه

-امیدوارم اینطور که تو میگی باشه وگرنه من میدونم و اون

سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم

-شیدا

-هوم

-کامران بهت چی گفت

-کی؟

-توی راهرو

-هیچی

-هیچی؟

-آره باور نمیکنی؟

-چی بگم والا

-حتماً آدما نباید با کلامشون چزی بگن که

-وا

لبخندی به لبم اوردم و به یاد چشمای جادویش افتادم باورم نمیشد که در اون لحظه هنوز عشق رو تو چشمش دیدم

روزها از پس هم میگذشت و دو هفته از آمدن کامران و فاخته به ایران میگذشت که کامران و فرهاد قرار داد رو بستند و جشنی در هتل بزرگی گرفتند

باورم نمیشد که به این راحتی یک هفته رو هر لحظه در کنارش گذرونده بودم  و بیخیال با فاخته رابطه ای صمیمی برقرار کرده باشم اما نمیتونم از این موضوع چشم پوشی کنم که هر وقت فاخته و کامران با هم رابطه برقرار میکردند سعی میکردم من اون جا نباشم چون نمیتونستم جلوی حسدم رو بگیرم و این برای من دردناکترین لحظه بود با اینکه در تمام مدت این دو هفته خیلی سعی کردم که کامران رو فراموش کنم اما هر بار چیزی که نصیبم شد این بود که دیوانه وار تر از پیش میپرستیدمش

کامران در طول این دو هفته حتی یک بار هم سعی نکرد به من نزدیک شود و من در تمام ظول این دو هفته به موضوع فکر میکردم که اون چه چیزی رو میخواست به من بگه که نتونست بگه و این موضوع من رو شدیداً عذاب میداد

-خوب به به به به میبینم که حسابی تر گل ور گل کردی و آماده ای!

-بله دیگه مگه امشب جشن نداریم

-البته خواهر گلم راستی ه چرخ بزن ببینم

لبخندی زدم و دو طرف دامنم رو گرفتم و چرخیدم و چرخیدم و با صدای بلند به همراه شیما خندیدیم

-چتونه سر اوردید به چی میخندید؟

ایستادم و با اینکه سرم گیج میریفت دستم رو به دیوار زدم و با لبخندی که هنوز به لب داشتم به مامان نگاه کردم و گفتم:

-هیچی مامان خل شدیم

دستشو تکون داد و گفت:

-از دست شما دیونه ها

وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت:

-شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم

-چی؟

-کامران فردا برمیگرده آلمان

خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی به لبم اوردم و گفتم:

-بالاخره باید میرفت چه فردا چه یه ماه دیگه

-خوشحالم که با این قضیه کنار اومدی

-ممنونم اما باور کن که کار دیگه ای از دستم برنمیومد

شیما نزدیکم شد و دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:

-یادت نره که امروز روز آخره

-روز آخر؟

سرش رو تکون داد و از اتاقم بیرون رفت

روز آخر یعنی اینکه من باید با رفتن کامران همه چیز رو فراموش کنم و به زندگی عادی برگردم ای کاش اون روز به مادر قول نداده بودم که با رفتن کامران من هم برگردم به سمت زندگی خودم و دیگه حتی به اون فکر نکنم اما من نمیتونستم چون هنوز نتونسته بودم اون رو فراموش کنم مگه من میتونستم این کار رو کنم؟

تمامی کارمندان شرکت توی هتل جمع بودند و جشن شادی رو برگزار کرده بودند معاون امور مالی شرکت آقای مهندس پرهام رادپور نزدیکم شد و در حالی که دستش لیوانی مملو از نوشابه بود نگاهم کرد و گفت:

-اجازه میدید؟

-البته

-امروز روز شادیه

-البته چرا که نه

سعی میکرد از چیزهایی حرف بزنه که من هیچ علاقه ای به شنیدنش نداشتم و سعی میکردم از دستش راحت بشم که صدای موسیقی داخل سالن پر شد که رادپور گفت:

-این افتخار رو به بنده میدید؟

با تعجب نگاهش کردم و بعد به سالن خیره شدم که یه لحظه کامران رو در حالی که فاخته رو در آغوش داشت و با هم میرقصیدند دیدم انگار حسادت در تک تک اعضای وجودم رخنه کرد لبخندی زدم و دستم رو به سمت رادپور دراز کردم و اون هم آروم بوسه ای به روی دستم زد و گفت:

-ممنونم

وقتی با رادپور به صحنه رقص رفتم اصلاً دوست نداشتم که باهاش برقصم اما وقتی نگاه پر از حسرت کامران رو دیدم مصمم شدم که این کار رو باهاش بکنم با اینکه بار اول بود که با رادپور اینقدر راحت داشتم ارتباط برقرار میکردم اما سعی کردم کمی نرمتر باهاش برخورد کنم وقتی نگاهش رو که اون طور عاشقونه بر روی چشمام ثابت میموند رو میدیدم دلم برای خودم میسوخت دلم برای تمام این سالهایی که میتونستم بهترین موقعیت ها رو داشته باشم و الکی از دستشون دادم میسوخت

-میدونم الان وقت مناسبی برای گفتن این حرفها نسیت اما شیدا خانوم من سالهاست که به شما علاقه خاصی دارم

وقتی داشت این حرفها رو در گوشم میگفت سرش رو برده بود نزدیک شونم تا صورتش رو نبینم و من هم راضی بودم

نمیدونستم باید بهش چی بگم برای همین سکوت که ادامه داد

-بارها خواستم ازتون خواستگاری کنم و حتی این موضوع رو با فرهاد خان هم در میون گذاشتم اما ایشون هر دفعه میگفتند که جواب شما منفیه

سرش رو اورد جلو و به چشمام نگاه کرد و گفت:

-اینبار خواستم که از خودتون جوابم رو بگیرم

صدای موزیک قطع شد و من دست رادپور رو رها کردم و گفتم:

-سعی میکنم راجع به این موضوع فکر کنم

لبخندی زد و سرش رو کمی برام خم کرد و من هم از کنارش رد شدم و در حالی که غرق افکارم بودم از مستخدمی که داشت پذیرایی میکرد یک لیوان آب خواستم و رفتم نزدیک پنجره و از اونجا به خیابون ذل زدم

-به چی فکر میکنی؟

سرم رو برگردوندم و به قیافه فاخته خیره شدم او آنقدر زیبا شده بود که لحظه ای از جواب دادن درنگ کردم و به صورتش خیره شدم چشمان طوسی رنگش که با آرایش دیوانه کننده شده بود و لبهای گوشی و زیبای اون که هنگام حرف زدن چنان برقی میزد که هر کسی رو به سمت خودش مجذوب میکرد در دلم شکست رو پذیرفتم و آهی از سر حسرت کشیدم و گفتم:

-نمیدونم

لبخند زیبایی زد و موهاش رو که ریخته بود جلوی صورتش رو به کنار زد و گفت:

-اینم شد جواب؟

جوابی نداشتم که بدم شونه هام رو بالا انداختم و به سمت خیابون خیره شدم و گفتم:

-معاون امور مالی شرکت ازم خواستگاری کرد

-جداً

-بله

همون طور که هنوز داشت من رو نگاه میکرد گفت:

-وقتی داشتی باهاش میرقصیدی کامران چند بار نگاهت کرد و من هم که کنجکاو شده بودم نگاهت کردم و به چهره پسره خیره شدم راستش باید به صراحت بگم یه کمی بهت حسودیم شد آدم زیبایی هست

برگشتم سمتش و در حالی که لبخند مزحکی گوشه لبم داشتم گفتم:

-راست میگی؟

-البته

-راستش آره قیافه اش زیباست و اون طور که خودش میگفت بارها ازم خواستگاری کرده اما...

-اما چی؟

-مگه تو نمیدونی که من نامزد دارم؟

-جداً؟

-آره

-من از این قضیه اطلاعی نداشتم

-یعنی محبی بهت نگفته؟

-ما زیاد باهم در رابطه با کسی صحبت نمیکنیم

لبخندی از روی حسادت زدم و گفتم:

-معلومه این جور عاشقا باید بیشتر راجع به خودشون صحبت کنند

با تعجب ابروهاش رو به سمت بالا برد و گفت:

-منظورت چیه؟

-منظورم؟

-آره از این که گفتی عاشقا

-وا دروغ میگم

-دیگه جلوی کسی این حرف رو نزنی ها

-چرا؟

-برای اینکه اون فقط برادر منه

انگار دنیا روی سرم خراب شد ضعف کردم فاخته داشت چی میگفت؟کامران برادرش بوئ اما نه تا به حال کامران راجع به این موضوع باهام حرفی نزده بود اون هیچ خواهری نداشته حتماً داره سر به سرم میزاره

-چی میگی فاخته؟

-من خواهر ناتنی کامرانم و نه عشقش

سرم رو برگردوندم به سمت کامران که پشت فاخته ایستاده بود و داشت با فرهاد صحبت میکرد

یه لحظه سرم گیج رفت

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:19  توسط سپیده  |   
 
چهارشنبه 1388/01/19
قسمت دهم

 

قسمت دهم

سعی کرد خودش رو کنترل کنه و بعد لبخندی به لب آورد و برگشت به پشت سرش نگاه کرد و بعد....

انگار دنیا دور سرم چرخید سرم گیجرفت و نزدیک بود بیفتم که شونه شیما رو فشردم شیما هم چیزی رو که میدید باور نداشت با این حال لبخندی زد و گفت:

-شیدا آماده شو این جنگ تو باید از پسش بر بیای

دستم رو گرفت و من هم آروم در حالی که سعی میکردم خودم رو رو آماده مبارزه سختی بکنم به راه افتادم و وقتی کامران دید که داریم نزدیکش میشیم به شدت تعجب کرد سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و بیخیال با اینکه میدونستم نمیشه

وقتی رسیدیم جلو چشم در چشم کامران شدم با تعجب بهم خیره شده بود که شیدا به دادم رسید و گفت:

-سلام خیلی خوش اومدید اقای محبی

با تعجب همون طور که به من نگاه میکرد

-سلام ممنون

برای اینکه آماده مبارزه بشم سرم رو کردم اون سمت و به دختر زیبایی که همراه کامران بود سلام کردم:

-خیلی خوش اومدید از دیدنتون خیلی خوشحالم

و بعد رو به کامران کردم و گفتم:

-همین طور از دیدن شما

کاملاً هویدا بود که تعجب کرده باز هم شیما به دادم رسید و گفت:

-آقای محبی ما از طرف فرهاد خان اومدیم

کامران نفس راحتی کشید و گفت:

-بله هیچ انتظار دیدن شما رو نداشتم

-نمیخواید ایشون رو معرفی کنید

-البته البته

بعد رو کرد به اون دختر و گفت:

-فاخته جان اینها از طرف فرهاد اومدند

فاخته:-بله خیلی از آشنایی با شما خوشوقتم

شیما رو کرد به فاخته و گفت:

-من شیما هستم و ایشون((دستش سمت من بود))خواهرم شیدا که یکی از بهترین مهندسهای شرکت ما که البته به جرئت میتونم بگم تهران هستند

دستمو به سمت فاخته دراز کردم و اون هم باهام دست داد کامران در تمام این مدت زیر چشمی من رو میپایید

-بهتره بریم شرکت فرهاد خان منتظرن شیما جان آژانس...

-بله هماهنگ کردم بفرمایید

جلوتر راه افتادم و اونها هم به همراه ما اومدند

-آقای محبی این ماشین متعلق به شماست و شما رو به شرکت میبره من و خواهرم که کمی جلوتر میرسیم

-البته ممنون

وقتی به همراه شیما سوار ماشین شدم و به راه افتادیم نفسی عمیق کشیدم شک عمیقی بهم وارد شده بود شیما دستم رو گرفت:

-حالت خوبه؟

-اوهوم

-دیدی آسون بود

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم:

-آسون بود داشتم پس میفتادم

مکثی کردم و گفتم:

-باورت میشه زن گرفته

-دوست ندارم چیزی بهت بگم که ناراحتت کنه اما شیدا مثله اینکه تو باور نکردی اون هفت سال پیش ترکت کرده این تو بودی که زندگیتو به پای این احمق حروم کردی حالا هم خودت باید با این همه رویا کنار بیای

سرم رو بین دستام گرفتم و به فکر فرو رفتم من چطوری خیلی راحت همه خواستگارامو رد کردم

-من میرم خونه نمیام شرکت دوست ندارم ببینمش

-این جنگ تو

-میدونم

-خداحافظ

دوباره سوار ماشین شدم و آدرس خونه رو دادم وقتی داشتیم از پارکینگ خارج میشدیم ماشینی رو دیدم که کامران اینا رو رسونده بود یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد به سختی روم رو به سمت دیگری کردم

سخت بود لحظه هام و حالا سختتر بود باورم نمیشد که این همه وقت در انتظار کسی باشم که بدون من راحتر بوده

با دیدن مامان انگار که تمام این صحنه ها در این هفت سال جلوی چشمم رژه رفت با بغض بغلش کردم و شروع به گریه کردم چرا اینجوری شد؟

-دیدی مامان دیدی تمام این هفت سال انتظار من بیهوده بود؟

دستشو روی موهام کشید و با بغض گفت:

-دیدیش؟

-آره مامان زن گرفته با زنش اومده بود

به سختی رفتیم داخل ساختمون و مامان من رو برد توی اتاقم و رفت از اتاق بیرون روی تختم نشستم و پاهام رو توی بغلم تا کردم

-شیدا چرا داری با خودت این کار رو میکنی توی این چهار هزار تا برات خواستگار اومده آخه چرا بدون دیدنشون بدون هیچ دلیل منطقی اونها رو رد میکنی ؟

-مامان چرا درک نمیکنی من دوست ندارم ازدواج کنم؟

-یعنی چی که دوست ندارم ازدواج کنم تا آخر عمرت که نمیشه به عنوان دختر تو خونه بابت مجرد بمونی؟

-چیه؟شما از چی ناراحتید جاتون رو تنگ کردم یعنی توی این خونه بزرگ جایی به اندازه من نیست ؟

با کشیده ای که محکم مامان زد توی صورتم به خودم اومدم و با بغض گفت:

-خفه شو دیگه نشنوم این حرف رو بزنی تو دختر منی و من دوست دارم عروسی تو رو ببینم حالا نشد پنج سال دیگه اما به شرطی که بدونم تو واقعاً قصد ازدواج داری

-مامان درکن تروخدا چرا نمیخواید بفهمید من هنوز کامران رو دوست دارم و نمیتونم به جز اون با کس دیگه ای زندگی کنم من چه طوری میتونم با کس دیگه ای ازدواج کنم در صورتی که هنوز فکرم پیش کس دیگه ای هست میشه اینو بهم بگی؟

مامان با ناراحتی از اتاقم بیرون رفت دیگه روم نمیشد حتی توی چشماشون نگاه کنم بابا که از دستم حسابی کلافه بود و دیگه باهام درست و حسابی هم حرف نمیزد و منو بیمنطق قلمداد میکرد

مامان با یه لیوان آب اومد توی اتاقم و کنارم روی تخت نشست

-تو چرا برگشتی پس؟

-نمیتونستم ببینمش طاقتشو نداشتم

-دخترم تو انتظار داشتی که ازدواج نکنه اون خودش بهت گفته بود که دیگه برنمیگرده این تو بودی که خودتو اسیر و ابیر اون کرده بودی و در حالی که تو بهترین موقعیتها رو برای ازدواج از دست دادی اصلاً مگه همین حمید وهابی چشه بیچاره هنوز هم منتظره تو مونده اما تو...

-مامان میشه ازت خواهش کنم تنهام بزاری میخوام کمی فکر کنم

-الان دیگه تو فکراتو باید همون هفت سال پیش میکردی

با ضرب در رو کوبید و از اتاق بیرون رفت لیوان آب رو سر کشیدم و از جام بلند شدمو رفتم به سمت پنجره و بیرون رو نگاه کردم مامان راست میگفت من توی این هفت سال خیلی ها رو از خودم رنجونده بودم

-باورم نمیشه من چند بار باید به شما جواب رد بدم تا شما بری پی زندگی خودت حمید خان

دستشو توی موهای خوش فرمش فرو برد و گفت:

-شیدا خانوم شما هر دفعه دلایل واهی برای رد خواستگاری من اوردید و تا وقتی که من یه دلیل منطقی از سوی شما برای رد خواستگاریم نبینم به کارم ادامه میدم

-چرا شما متوجه نیستید من دوست ندارم ازدواج کنم حالا چه با شما چه با کس دیگه ای واقعاً درک این موضوع سخته

پاشو روی برگهای پاییزی که روی زمین افتاده بود گذاشت و اومد کنارم روی صندلی نشست و بعد گفت:

-من بارها به شما گفتم که علاقه من به شما یه علاقه سطحی نیست اما ش...

-علاقه پس شما میدونید علاقه چیه چرا درک نمیکنید من هم عاشقم حمید خان...

از جام بلند شدم و از توی پارک قدم زنان به سمت ماشینم رفتم و حمید پشت سرم به راه افتاد همون طور که داشتم میرفتم به سمت ماشینم گفتم:

-امیدوارم که این آخرین دیدار ما باشه

-امیدوارم که شما سرتون به سنگ بخوره

با حرص برگشتم سمتش و گفتم:

-خداحافظ شما

صدای زنگ موبایلم منو به خودم اورد

-بله

-ای بابا پس کجا رفتی تو دختر

-فرهاد تویی

-اومدم خونه

-پس چرا نمیای

-راستش کمی برام سخته دیدن کامران در کنار....

-بله بله ما آماده ایم شما بیای و پروژه هاتون برای ما به نمایش بزاری

-چی میگی؟

-منتظرت هستیم

-الو فرهاد...

انگار در گیر شدن در این میدان جنگ سختر از اونی بود که من فکرشو میکردم

لباسم رو مرتب کردم و از اتاقم خارج شدم

-کجا میری شیدا؟

-دارم میرم شرکت

-موفق باشی

برگشتم سمت مامان و نگاهش کردم که لبخندی گوشه لبش بود و چشماش برق خاصی میزد در یک لحظه اونقدر از خودم متنفر شدم که با بغض سرم رو برگردوندم و گفتم:

- خداحافظ

وقتی از پله های شرکت بالا میرفتم با خودم عهد بستم که همه چیز رو تمومش کنم همه این بازی مسخره رو که هفت سال آزارم داد

وقتی وارد اتاق شیما شدم اونجا نبود. داخل اتاق شیما یه در بود که اون در به اتاق فرهاد باز میشد نزدیکتر که شدم صدای آشنای کامران رو شنیدم ضربان قلبم کلافه ام کرده بود و داشت خودشو دیونه وار به سینم میکوبید بی اختیار به سمت در کشیده شدم و گوشهام رو تیز کرد تا صداش رو واضحتر بشنوم

خدای من این خودش بود باورم نمیشد که دارم صداش رو اینقدر نزدیک میشنوم بعد از هفت سال برام شنیدن صداش واقعاً یه معجزه بود انگار که بهم شک وارد شده بود باورم نمیشد اون داشت راجع به من با فرهاد حرف میزد

-خوب فرهاد شیدا چی کار میکنه اینجا؟

-اون هم اینجا کار میکنه. خوب تعریف کن ببینم اونجا چه خبرا بود؟

-زندگی اونجا سختی های خاص خودش رو داره اگر باهاش نسازی له میشی تو غربت

-مجبور نبودی بمونی که...

-باور کن خیلی دوست داشتم اما از این میترسیدم که چه جوابی باید به شیدا بدم.

-بابت چه موضوعی تو باید به شیدا جواب پس بدی؟

-ببینم فرهاد تو حالت خوبه؟

-آره بابا شیدا رو ولش کن راستی اون دختره کیه؟

-اسمش فاخته است

-برای چی با خودت اوردیش؟

-راستش اون تو همه امور با من شریکه...

دیگه نشنیدم که چی میگفت یعنی دوست نداشتم که راجع به اون دختره حرف بزنه عوضش دوست داشتم راجع به خودم بشنوم مگر اینکه دستم به این فرهاد نرسه که هی اون هر چی از من میپرسه این فرهاد بحث رو عوض میکنه امیدوارم برای این کارش یه دلیل منطقی داشته باشه

اما نه من چه طوری میتونستم بهش بگم که شما داشتید راجع به من حرف میزدید.یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که مثل این دزدها دارم استراق سمع میکنم باورم نمیشد که من دارم این کار رو میکنم.

-خوب فرهاد تو چه جوری هنوز با شیما ارتباط داری؟

-من ازش درخواست ازدواج کردم و اون هم قبول کرده.

-جداً یعنی شما هم با هم نامزدید؟

-آره نزدیک به پنج ساله

-پس چرا ازدواج نمیکنید؟

-منتظر بودیم که شیدا ازدواج کنه بعد

-فرهاد میخوام ازت یه چیزی رو بپرسم امیدوارم این بار بحث رو عوض نکنی

-بپرس

-شیدا...

-فرهاد شیدا رو فراموش کن همونطور که اون سالها پیش تو رو فراموش کرد و به فکر زندگیش افتاد و الان هم نامزد داره!!!!!!!!!!!!

-نامزد کرده؟

-بله پس انتظار داشتی همچنان منتظر تو بمونه که با یه بچه برگردی پیشش؟

-اما...

-اما نداره کامران تمومش کن

با شنیدن صدای شیدا قلبم از جاش کنده شد و با عصبانیت برگشتم سمتش و گفتم:

-اه چه مرگته سکته کردم

-چی کار داری میکنی؟

از کنار در رفتم کنار و به شیما هم اشاره کردم که دنبالم بیاد

وقتی وارد اتاقم شدم و شیما هم نشست روی صندلی با عصبانیت داد زدم و گفتم:

-این چرندیات چیه که فرهاد داره راجع به من به کامران میگه؟

-چی شده شیدا بگو ببینم اون چی گفته؟

-اصلاً نمیفهمم که این چرندیات رو از کجا در اورده در مورد من به کامران گفته؟

-اه داری عصبیم میکنی ها بگو ببینم چی....

-میخوای بدونی چی گفته؟

-آره

-گفتش که من سالها پیش کامران رو فراموش کردم و الان هم نامزد دارم باورت میشه؟

شیما خنده ریزی کرد و گفت:

-حتماً یادش رفته بگه که چقدر ما رو حرص دادی تا بالاخره قبول کردی نامزد کنی

-داری منو مسخره میکنی؟

-شیدا جان مطمئن باش که فرهاد برای این کارش دلیل خوبی داشته و من هم حرفی رو که زده قبول دارم و میگم کار درستی کرده

-یعنی چی کار درستی کرده؟

-چرا درست بوده کارش؟میخوای بدونی باشه بهت میگم نکنه دوست داشتی که اون بفهمه همه این سالها مثل احمقها منتظر یه پیامی از طرف اون بودی دوست داری بفهمه که هر وقت خواستگار برات میومد مثل دیونه ها جواب رد بهش میدادی میخوای بدونه که بدون اون دوست نداشتی زندگی کنی؟

سرم رو بین دستهام گرفتم و با بغض گفتم:

-بسه شیما بسه تمومش کن

اومد نزدیکم و بغلم کرد و گفت:

-شیدا جان مطمئن باش کارش درست بوده

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-باشه

دستمو گرفت و گفت:

-حالا هم بیا بریم که کلی کار داریم

-بله بفرمایید

وقتی با شیما وارد اتاق شدیم فرهاد با لبخند از کنار ما رد شد و ما رو دعوت به نشستن کرد

وقتی نشستیم شیما پرسید

-پس آقای محبی فاخته خانوم کجا رفتند؟

کامران سرش رو بلند کرد و مستقیم به شیما که روبروی من نشسته بود ذل زد و گفت:

-زیاد با هواپیما نمیتونه مسافرت کنه برای همین حالش خوش نبود رفت هتل تا استراحت کنه

شیما:-هتل؟

کامران:-بله

شیما:-بله

فرهاد هم روبروی کامران نشست و رو به من گفت:

-خوب شیدا من با کامران صحبت کردم و قرار بر این شد که چند مورد از کارهای جدیدتون رو به کامران نشون بدید و بعد تصمیم گیری رو به عهده ایشون بزاریم و البته شما هم از طرف ما وکیل هستید که نمونه کارهایی رو که فردا فاخته خانوم میارند رو ملاحظه کنید و جوابتون رو به ما بگید

لبخند زدم و در حالی که داشتم به فرهاد نگاه میکردم گفتم:

-البته.امیدوارم که بتونیم همکاری مفیدی رو با شرکت آقای محبی داشته باشیم

بعد برگشتم و به کامران نگاه کردم و همون طور که لبخند  به لب داشتم گفتم:

-درست میگم؟

-البته بزرگترین آرزوی من همکاری با شماست

سرم رو تکون دادم و برگشتم سمت فرهاد که داشت راجع به مسائل کاری صحبت میکرد

از جایی که من نشسته بودم به راحتی میتونستم فرهاد رو زیر ذره بین نگاهم قرار بدم و ببینمش اما اگر اون سرش رو برمیگردوند همه کاملاً متوجه دید زدنش میشدند برای همین من هم با لذت نگاهش کردم چهره ای رو زیر زره بین گذاشتم که هفت سال بود ندیده بودمش و تنها توی رویاهام باهاش رابطه داشتم و لمسش میکردم

یهو یاد اون آهنگی افتادم که همیشه زیر لب زمزه میکردم

-من روبروتم و تو روبرومی         شاید ندونی که تو آرزومی

تو ماهی و فرشته ای یا خوابی       خودت بگو بگو کدومی

طاقت چشمای تو رو ندارم            دیگه نمیتونم دووم بیارم

نگاه نکن اینطوری خیره خیره        نگاه نکن قلبم داره میگیره

یه حالتی داری توی نگاهت           آدم میخواد پیش چشات بمیره

چشماتو از چشماتو یه لحظه بردار   وایمیسه نبضم نمیبینی انگار

کار من از عاشق شدن گذشته دارم    میمیرم کمی دست نگه دار

با ضربه ای که به پام خورد به خودم اومدم و دیدم که شیما داره چپ چپ نگاهم میکنه سرم رو انداختم پایین که یه لحظه صدای گوشیم منو به خودم اورد سرم رو بلند کردم و دیدم که همه دارن به من نگاه میکنن معذرت خواهی کردم و رفتم اونور تا موبایلم رو جواب بدم

-الو

-سلام چطوری بی معرفت همیشه من باید زنگ بزنم حال توی نامرد رو بپرسم؟

-سلام چطوری نوشین ببخشید تو که خودت میدونی من چقدر سرم شلوغه

ادامو در اورد و گفت:

-خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه.گمشو ببینم چه غلطی میکنی که سرت شلوغه؟

-هیچی بیخیال چه خبر دخمل گلت پری چطوره؟ محسن چطوره؟

-قربونت همه خوبن پری هم سلام میرسونه میخواد باهات حرف بزنه

-گوشی رو بده بهش

-باشه

-سلام خاله جون

-سلام پری خانوم چطوری؟خوبی؟

-مرسی خاله جون چلا نمیای اینجا؟

با اینکه پنج سالش بود اما هنوز هم بهضی از کلماتش رو نمیتونست درست تلفظ کنه با خنده گفتم:

-خاله قربون اون شیرین زبونیت میام خاله زود میام حالا گوشی رو بده مامان

-باشه خاله خدافظ

-خدافظ عزیزم

-خوب چیه امروز شادی؟

-چیه چشم نداری شادی منو ببینی؟

-گمشو من از خدامه تو ناراحت نباشی

-خوب دیگه چی کار میکنی؟

-میدونی کی اومده؟

-کی؟

-حدس بزن

-نمیونم بگو

-کامران

-نه

-به خدا

-گمشو داری دروغ میگی

-نه

-واسه چی اومده؟

کمی با نوشین صحبت کردم و با لبخند برگشتم سر میز نشستم و ناخودآگاه به کامران نگاه کردم و با لبخند مرموزی بهم نگاه میکرد سریعاً رومو برگردوندم و به فرهاد خیره شدم که داشت دوباره حرف میزد

باورم نمیشد که اینقدر قیافه اش تغییر کرده باشه موهای مشکی روی شقیقه هاش جوگندمی شده بود اما هنوز هم زیبا بود دیگه عینک نمیزد چشمای عسلیش زیباتر از همیشه برق میزد و کمی لاغرتر شده بود و زیباتر انگار که اونجا خیلی بهش خوش گذشته بوده

-خوب شیدا خانوم شما آماده ای؟

-بله من آماده ام

-کامران خان؟

-بله من هم آماده ام

-خوب شیدا جان شما با کامران خان به دفترتون برید و کمی از اون پروژه های خودتون رو بهش نشون بدید.

-بله

از جام بلند شدم و جلوتر از کامران به راه افتادم

وقتی وارد اتاق شدم یک لحظه به یاد اون روزهایی افتادم که هر روز میومد تو اتاقم تا کارها رو باهم چک کنیم وقتی سرم رو برگردوندم دیدم داره در رو میبندهو فقط من و اون تو اتاق تنها هستیم

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:12  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/01/18
قسمت نهم

قسمت نهم:

-چیه مثل این روحهای سرگردون نشستی اینجا هیچ معلوم هست داری با خودت چی کار میکنی؟

-نوشین تروخدا برو بزار راحت باشم

اومد طرفم و به زور از روی مبل بلندم کرد و بردتم جلوی پنجره و پنجره رو باز کرد و گفت:

-نگاه کن

سرم هنوز پایین بود و داشتم گریه میکردم

-گفتم نگاه کن

-به چی

-نگاه کن ببین زندگی جریان داره ببین اون پرنده رو ببین صدای جیک جیکشو میشنوی این درخت رو  ببین سایه هاشو میبینی تونست از فصل زمستون به بهار برسه میبینی شیدا؟

دستشو پس زدم و برگشتم و روی مبل نشستم

-جریان داشته باشه که چی؟ دیگه همه چیز برای من به بن بست رسیده

-شیدا داری با خودت چی کار میکنی خوب کامران نشد یه خر دیگه از قدیم گفتن این خر نشد یه خر دیگه میدوزم براش پالونه دیگه

-خفه شو نوشین بهتره احترام خودتو نگه داری و راجع به کامران من اینطوری حرف نزنی

با صدای بلند خندید و گفت:

-آره چرا که نه کامران تو!کجایی دختر که ببینی اون ممه رو لولو برد. چرا حالیت نیست آخه تو گفته دیگه تو رو نمیخواد گفته دیگه برنمیگرده واقعاً حالیت نمیشه؟

داد زدم و گفتم:

-چرا اینا رو حالیم میشه آره خودم گفتم که گفته دیگه برنمیگرده دیگه منو نمیخواد نتونسته رو حرف اون مادر لعنتیش حرف بزنه اما نوشین اون هیچوقت نگفته که دیگه منتظرش نمونم گفته ؟

نوشین سرش رو تکون داد و در حالی که پا به پای من اشک میریخت گفت:

-خیلی خری شیدا خیلی اون دیگه برنمیگرده

-از کجا میدونی اون هیچین حرفی نزده زده؟

اومد نزدیکم و اشکهامو پاک کرد و گفت:

-تو فقط خودتو داغون نمیکنی به شیما فکر کن مامان و بابات هم آرزوهایی برای تو دارن الان دو ساله که تو خودتو توی این اتاق حبس کردی تا کی میخوای با خودت اینکار رو کنی چرا به دیگران فرصت نمیدی که ثابت کنن که تو رو میتونن خوشبختت کنن چرا به کسای دیگه اجازه نمیدی تا نشون بدن از کامران بهترن

دستاشو گرفتم و گفتم:

-نوشین تو رو قسمت میدم به جون بچت تمومش کنی

-اما تو اینجوری خودتو...

-قسمت دادم

نوشین از جاش بلند شد و نگاهی به شکمش کرد وبعد در حالی که اشکهاشو پاک میکرد گفت:

-اگه من تونستم تو هم میتونی شیدا میتونی

و از اتاقم بیرون رفت

سرم رو بین دستام گرفتم نوشین به راحتی تونسته بود حمید رو فراموش کنه با یکی دیگه ازدواج کنه کسی که شاید به مراتب از حمید بهتر بود و حالا فرزندی رو در بطن خودش داشت بزرگ میکرد که تعلق به عشق نو و عزیزی داشت

از جام بلند شدم و رفتم سمت مانیتور و سریع سیستمم رو روشن کردم

برای بار هزارم ایمیل آخری رو کامران بهم زده بود رو باز کردم و خوندم:

-سلام شیدا

نمیدونم که الان چه ساعتی هست که داری این میل رو میخونی هر چند دوست ندارم بهش فکر کنم که بعد از خوندن این میل در ارتباط با من چه فکری میکنی حتماض منو بیمعرفت قلمداد میکنی یا کسی که با احساساتت شدیداض بازی کرد و در نهایت با یک خداحافظی ساده همه چیز رو تمومش کرد

بهت گفتم که در ارتباط با تو با مامان صحبت کردم و مامان در ارتباط با ازدواج ما باهم مخالفه و برای خودش یک سری دلایل خاص داره و اون دوست داره با کسی ازدواج کنم که اون دیده باشه و پسندیده باشه و تو این رو خوب مبدونی که چقدر حرفهای مامان برای من مهمه و حالا که بعد از پدر اون تنها ترین کسمه

شیدا جان من خیلی باهاش صحبت کردم که در ارتباط با خودمون راضیش کنم اما اون قبول نکرد من تنها چیزی که میتونم بگم اینکه شدیداً متاسفم

امیدوارم که بعد از من بتونی زندگی راحتی  داشته باشی هر چند این رو هم میدونم که هستند کسانی که تو رو بیشتر از من خوشبخت کنن

دیگه چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه من دیگه برنمیگردم

تنها چیزی که دوست دارم در اخر بگم اینکه تو میتونی در رابطه با من هر فکری بکنی اما سعی کن من رو درک کنی.

 دوباره و صد باره چشمام پر از اشک شد و گریه کردم برخلاف فکری که کامران کرده بود من هیچ فکر بدی راجع به اون نکرده بودم اما تنها چیزی که من رو خیلی آزار میداد این بود که چطوری توقع  داشت من اون رو درک کنم

باز هم میگم اون منو ترک کرده بود اما نگفته بود که هیچوقت منتظرش نباشم

زندگی بدون کامران برام خیلی سخت بود و سختر این بود که هر روز برایم خواستگارهای متعددی مییومد و من بدون دیدن اونها اونها رو رد میکردم دوست نداشتم مامان رو ناراحت کنم اما کاری از دستم برنمیومد چون مامان هر سریع با رد کردن هر خواستگاری از دستم ناراحت میشد

دوست داشتم در این موقعیت اونها من رو درک کنن اما تنها کاری که اونها نمیکردند درک کردن من بود مامان همیشه میگفت با مرور زمان اون رو فراموش میکنم اما حالا با گذشتن دو سال فهمیده بود که من نمیتونم کامران رو فراموش کنم چطور میتونستم اون عشق آتشین خودم رو فراموش کنم

کامران وقتی این میل رو به من زده بود که دیگه تمام املاکش رو به خصوص شرکتش رو در ایران فروخته بود و تمامش رو تبدیل به دلار کرده بود در واقع ما درگه بیکار شده بودیم تا اینکه فرهاد یک روز سر زده به خونمون اومد

تازه از اتاق بیرون رفته بودم که دیدم فرهاد همراه مامان و شیما روی کاناپه نشستند خیلی از دیدنش تعجب کردم

-سلام شیدا خوبی

-سلام ممنون شما کجا اینجا کجا

-ما که همیشه هستیم این شمایید که احوالی از ما نمیپرسید

شیما کنار دستم نشست و با حرص رو به کامران گفت:

-تمام اینها رو دعاگوی جناب کامران خان دوست شفیق شما هستیم

با غضب به صورت شیدا نگاه کردم که فرهاد در حالی که سرش پایین بود گفت:

-من شرمنده ام اما من چند بار باید بهت بگم شیما من هیچ اطلاعی از این موضوع نداشتم...

-بهتره تمومش کنید فرهاد خان شیما خانوم با شما هم بودم کامران کاری رو کرده که به صلاحش بوده

شیما با ناراحتی گفت:

-حتماً تو هم کاری رو میکنی که به صلاحته درسته

مامان در حالی که داشت با پر روسریش اشکش رو پاک میکرد گفت:

-تمومش کنید بچه ها ما مهمون داریم

مدتی به سکوت گذشت که فرهاد گفت:

-راستش من اومده بودم اینجا یه خبر خوشی رو بهتون بدم به خاطرتون هست که کامران شرکتش رو فروخته بود؟

شیما:-آره

فرهاد:-چند روز پیش این کسی که این شرکت رو از کامران خریده بود اومد سراغ من و گفت میخواد شرکت رو بفروششه و من هم از این حرفش استقبال کردم و شرکت رو ازش خریدم و حالا هم اومدم اینجا که از شما بخوام که منو توی این شرکت کمک کنید قبول میکنید؟

شیما با خنده رو به من گفت:

-این که خیلی خوبه نه شیدا؟

در یک تصمیم ناگهانی قبول کردم و ما از اون روز به بعد تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم بالاخره هر چیزی که بود خوبیش این بود که من با یاد و خاطراتم سر میکردم

صدای زنگ ساعت باعث شد که چشمام رو باز کنم و با بیحالی خاموشش کردم و از جام پا شدم و رفتم سمت حموم.

سالها بود که این کار به من آرامش میداد شیر آب رو باز کردم و زیر قطرات آب گرم خودم رو به بیخیالی سپردم با این که میدونستم این لذت لحظه ای شده وبعد دوباره همون حزن قدیمی مهمون لحظه های منه

-سلام مامان صبح بخیر

-سلام عزیزم

روی صندلی نشستم و مامان لیوان چایی روجلوم گذاشت و کنارم نشست

-باز دوباره دیشب نخوابیدی؟

-خوابم نبرد مامان هر چند دو ساعتی رو خوابیدم

-ببین شیدا با خودت تو این هفت سال چی کار کردی بعضی اوقات باورم نمیشه که تو همون شیدا سابق باشی شیدایی که با خودش طراوت رو به هر جایی میبرد خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه

هر بار که مامان کامران رو مقصر میدونست انگار با خنجر به قلبم فرو میکرد اوایل سر این موضوع باهاش بحث میکردم اما حالا دیگه براش بس بود دوست نداشتم که درد و رنجش رو از اونی که بود بیشتر کنم

-شیما کجاست

-الان میاد

-شیدا

-جانم؟

-تو مطمئنی که میخوای این کار رو بکنی؟

-چاره دیگه ای ندارم مامان هفت سال انتظار برام کافیه باید تکلیف خودم رو روشن کنم

-تو انتظار داری الان چه چیزی رو ببینی

واقعاً انتظار داشتم کامرانی رو که بعد از هفت سال میبینم چه جوری باشه اما حالا که میدونستم اون داره به خاطر من برمیگرده باید تمومش میکردم

-نمیدونم مامان اما انتظار دارم کامران رو که بعد از هفت سال برگشته به خاطر من رو ببینم

صدای شما رو شنیدم که گفت:

-اما اگه بدونی اون به خاطر تو برنگشته

سرم رو برگردوندم به طرفش و گفتم:
-پس برای چی برگشته؟

-اگه بدونی اینها همه نقشه بوده و کامران از وجود تو کاملاً بی اطلاعه چی؟

شیما چی میگفت چرا داشت اینها رو بهم میگفت نه محال بود خودش بهم گفت که کامران داره برمیگرده اما.... اما... نه محال بود من از هیچ کس نپرسیده بودم که کامران برای چی برمیگرده آره ای خدا یعنی حقیقت داشت

-پس چرا اینهمه مدت بهم نگفتی که به خاطر من برنمیگرده چرا گذاشتی الکی خوش باشم؟

-شیدا من و فرهاد هر کاری کردیم به خاطر تو بوده...

-ساکت شو شیما شما ها منو فریب دادید من هیچ احتیاجی به کمک شما نداشتم

از آشپزخونه بیرون رفتم و رفتم داخل حیاط و بدنم افسرده ام رو انداختم روی تختی که توی حیاط بود باورم نمیشد که این همه مدت من فریب خورده باشم حالا که فکرشو میکنم دارم میفهمم که اونها من رو فریب دادند و تمام اینها زیر سر شیما بود اون بوده که فرهاد رو مجبور به این کار کرده

همیشه شیما با فرهاد بد رفتاری میکرد خوب مبدونستم که فرهاد دوستش داره و چندیدن بار برای خواستگاری قدم پیش گذاشته و اما هر بار شیما گفته که تا شیدا ازدواج نکنه من ازدواج نمکنم و حالا بود که میفهمیدم فرهاد خودش رو مسئول میدونست حتی چندیدن بار سعی کرد که برای من خواستگار بیاره هر بار با توپ و تشر من پشیمون شد حتی خوب یادم میاد که شش ماه پیش فرهاد به من زنگ زد بارها پیش میومد که به موبایلم زنگ بزنه و با هم راجع به اوضاع شرکت شحبت کنیم اما اون بار خوب متوجه شدم که کارد به استخونش رسیده که مجبور شده به من زنگ بزنه

-ببین شیدا میخوام راجع به شیما باهات صحبت کنم راستش دیگه خسته شدم میدونم که کارم درست نیست که به تو زنگ زدم اما امیدوارم که منو و شرایط من رو درک کنی تو خودت خوب میدونی که من چقدر شیما رو دوست دارم اما اون انگار اصلاً هیچ علاقه ای به من نداره

-نه فرهاد اصلاًاینجوری نیست من خودم بارها از زبونش شنیدم که گفته به تو علاقه داره

-اگه اون هم منو دوست داره پس چرا با من یه همچین رفتاری میکنه؟ اون فکر میکنه چون کامران با تو یه همچین کاری کرده من مقصرم و همش میگه که اون دوست تو بوده و تو از این قضیه خبر داشتی من درک میکنم که اون به تو خیلی علاقه داره اما باور کن دیگه من از این وضعیت خسته شدم من الان سی سالمه در صورتی که ما باید پنج سال پیش باهم ازدواج میکردیم اما اون دائماً میگه تا تو ازدواج نکنی اون هم ازدواج نمیکنه اما من بارها بهش گفتم که تو شاید اصلاً نخوای ازدواج کنی تو به من بگو من باید چی کار کنم باور کن خسته شدم خانواده ام شدیداً منو تحت فشار قرار دادند که ازدواج کنم اما من واقعاً شیما رو دوست دارم

-ببین فرهاد باور کن من همیشه اون رو تشویق به ازدواج میکنم اما اون خودش قبول نمیکنه

-میدونی چیه اونقدر توی این مسئله تو و کامران خودم رو مسئول میدونم که حتی به سرم زد که پیداش کنم حتی این کار رو هم کردم و فهمیدم که اون توی آلمان شرکت زده و داره کار میکنه حتی میدونی چیه حاضرم اگه بدونم که شیما واقعاً به من علاقه داره برم آلمان پیش فرهاد و باهاش صحبت کنم

در حالی که داشتم آهسته اشک میریختم گفتم:

-من همه تلاشم رو میکنم فرهاد ببخشید اگه شیما یه همچین کاری داره با تو میکنه

باورم نمیشد که فرهاد واقعاً یه همچین کاری کرده باشه حالا میفهمیدم که اونها از کامران خواستند که برگرده

گرمی دست شیما رو روی شونم حس کردم

-چرا این کار رو با من کردی شیما

-شیدا تو خواهر منی عزیز منی من حاضرم برای تو هر کاری بکنم

-چس چرا گذاشتی من خوش باشم که اون به خاطر من برمیگرده

-دوست نداشتم شادیت رو ...

-بگو کامران برای چی برمیگرده

کنارم نشست و دستم رو توی دستاش گرفت و گفت:

-فرهاد با کامران ارتباط برقرار کرده تا با شرکت اون همکاری کنه البته این رو خوب میدونم که فقط به خاطر تو اینکار رو کرده و حالا قراره کامران بیاد ایران تا با کار ما از نزدیک آشنا بشه اون حتی نمیدونه که فرهاد هنوز با من رابطه داره

بغضم ترکید و گفتم:

-شماها منو داغون کردید

-شیدا من هر کاری کردم به خاطر تو بوده عزیزم تو عزیزترین کس منی

بغلش کردم و باهم گریه کردیم شاید من نباید اینقدر به اون دل میبستم که فکر میکردم الان داره به خاطر من برمیگرده من باید میفهمیدم که اون من رو فراموش کرده آیا اشتباه از من بوده که هفت سال تموم زندگیم رو به خاطر اون حروم کردم سالهای زیبای جوونیم رو به خاطر کامران حروم کردم آیا واقعاً اشتباه کرده بودم

-جلوی آینه ایستاده بودم و به صورتم نگاه میکردم سالها بود که با آینه قهر بودم و باهاش رابطه صمیمی برقرار نکرده بودم انگار دوست عزیزی رو پیدا کرده بودم به خودم در آینه نگاه میکردم

- ا تو که هنوز آماده نشدی؟

شیما رفت سر کمد لباسهام و یه دست لباس رو از اون تو برداشت و انداخت روی تخت و من هم داشتم از توی آینه نگاهش میکردم

-پاشو شیدا الان آژانس میدا زود آماده شو در ضمن خواهر خشگلم کاری کن که فکر نکنه این همه سال منتظرش بودی

لبخند تلخی زدم و از جام پاشدم

هر لحظه که به فرودگاه نزدیک میشدیم احساس میکردم خطی روی قلبم میکشیدن

صدای موسیقی که داشت پخش میشد قلبم رو آتیش میزد

-بی تو برام هوا کمه تموم گریه ها کمه

دنیا برام یه ماتمه دیگه بریدم از همه

بی تو همش بیداریه ساعت و بیقراریه

تو دست من از تو فقط یه عکس یادگاریه

اگه یه روزی من تو رو دیدم اگه دوباره به تو رسیدم

دیگه تو رو از دستت نمیدم

بی تو یه آهم یه چشم به راهم

به خط جاده مونده نگاهم

بی تو یه دردم یه آه سردم

کاشکی چشاتو گم نمیکردم

دلم سوخته صدام سوخته

تموم گریه هام سوخته

دل سنگ تو رفت اما دل دنیا برا سوخته

-خوب شیدا بس کن دیگه

سرم رو بلند کردم و دیدم که شیما داره نگاهم میکنه

-باشه باشه

-اشکاتو پاک کن داریم میرسیم

از توی کیفم آینه ام رو برداشتم و خودم رو نگاه کردم و بعد کمی پنکک زدم

باورم نمیشد که تا یه چند لحظه دیگه کامران رو میبینم هوا برام خیلی سنگین به یاد روزی افتادم که داشت میرفت و من اینجا اومده بودم تا بدرقه اش کنم یادمه گفت که خیلی زود برمیگردم حالا کجاست که ببینه همون زودش شده بعد هفت سال که اومدم برای استقبالش اما این بار به خاطر من برنمیگشت

شیما دستم رو کشید و من رو برد داخل سالن انتظار صدای پیجر دوباره پخش شد و صدایی که برای من اون سریع حکم ناقوص مرگ رو داشت حس گنگی داشتم دوست نداشتم که زمان بگذره

-شیدا متله اینکه دیر رسیدیم هی بهت گفتم زود باش

-خوب من چی کار کنم ترافیک بود

-همینجا وایسا الان میام

رفت سمت مخالف من و من هم سرم رو چرخوندم و به تلوزیون خیره شدم

ای خدا من با این حسه گنگ چی کار کنم انگار دیگه دوست نداشتم که ببینمش اما نه اصلاً کامران چه شکلی شده بعد از این هفت سال الان باید سی سالش شده باشه یهو یادم افتاد که توی ماه تیر هستیم و 12 خرداد تولدش بوده ناخوداگاه لبخند به لبم نشست یادم اومد که توی اون شش سال براش یه میل نوشته بودم اما هیچ وقت براش سند نکرده بودم

-شیدا بیا دیگه الان باید پیداشون بشه دعا کن کارهای گمرکیشون طول کشیده باشه

روم رو برگردوندم سمت شیما و گفتم:

-شیما من دوست ندارم ببینمش

-چرا؟

-نمیدونم یه حس گنگی دارم من میخوام برگردم خونه

-اما شیدا اینها همه به خاطر تو بوده وگرنه فرهاد هیچ نیازی به این همکاری نداره

-ببین شیما میدونم اما الان حس بدی دارم میترسم گند بزنم وقتی دیدمش باید چی.....

نگاهم به جایی که قفل شد باورم نمیشد خودش بود کامران کامرانی که بعد هفت سال حالا برگشته بود شیما برگشت به سمت نگاه من و در یک لحظه کامران با دیدن ما ایستاد و با تعجب به ما نگاه کرد.....

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  ساعت 16:48  توسط سپیده  |