قسمت هشتم: -بله بفرمایید -تو هنوز بیداری نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم که عقربه ها داشت 3 رو نشون میداد برگشتم به سمت شیما و با لبخند گفتم -نه هنوز بیدارم اومد نزدیکم و دستم رو گرفت و گفت: -بسه شیدا به خدا خودتو داغون کردی لااقل امشب رو بخواب خواهر من دستشو فشردم و به بیرون خیره شدم و گفتم: -داشتم خاطراتم رو مرور میکردم -دوباره؟ -صد باره این کار هر شبه منه از جاش بلند شد و ÷شتش رو به من کرد و بعد از مدت کوتاهی با لبخند برگشت سمتم و گفت: -بگیر بخواب دلم نمیخواد فردا کامران تو رو با چشمای قرمز ببینه خندیدم و گفتم: -باشه تو برو وقتی شیما از اتاق بیرون رفت قطره اشکی رو که روی گونه ام چکید رو پاک کردم و چشمام رو بستم پنج ماه بهترین لحظه های عمرم رو کنار کامران با عشق گذروندم یک روز کامران که داخل اتاقم نشسته بود و ما با هم در ارتباط با پروژه ای صحبت میکردیم ناخودآگاه گفت: -اگه من بیام خواستگاریت بابات تو رو میده به من؟ خندیدم و گفتم: -معلومه که نه اخماش رفت تو هم و گفت: -چرا؟ خودمو لوس کردم و گفتم: -واسه دختر خشگلش رو بده به یکی مثل تو سرش رو انداخت پایین و بعد نفس عمیقی کشید و گفت: -ولی من تو رو میخوام به هر قیمتی -کامران تو واقعاً منو میخوای؟ از جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت: -آره عزیزم من و تو تا ابد کنار هم زندگی.... صدای موبایلش مانع شد تا ادامه حرفش رو بزنه -بله -سلام مامان جون خوبی ممنون مرسی پدر خوبه؟ کمی مکث کرد و گفت: -اوه کی این اتفاق افتاد؟ از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم دوست نداشتم فکر کنه که من به حرفهاش گوش میدم وقتی یه ربع بعد به اتاق رفتم کامران توی اتاق نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود رفتم نزدیکش که سرش رو بلند کرد و گفت: -کجا رفتی؟ -همینجا بودم اتفاقی افتاده -نه عزیزم دستمو کشید و منو روی پاش نشوند و گونه ام رو بوسید با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -چرا چشمات قرمزه کامران؟ -چیزی نیست هانی -بگو گریه کردی؟ -نه فقط ... -فقط چی؟ -هیچی پدرم -اتفاقی براش افتاده تروخدا بگو دارم پس میافتم -سکته کرده با تاسف سرم رو انداختم پایین و گفتم: -متاسفم ان شالله خوب بشه بوسیدتم و گفت: -ممنونم هانی کمی مکث کرد و گفت: -عزیزم من باید برم یه جایی -کجا؟ -باید برم امریکا انگار یک سطل آب یخ ریختند روی بدنم من برام خیلی جدایی از کامران سخت بود اون هم خارج از کشور میخواست بره اما با همه مخالفتم گفتم: -کی؟ -فردا باید برم حال بابا اصلاً خوب نیست دکترها جوابش کردند -کی برمیگردی؟ سرشو تکون داد از روی پاش بلند شدم و رفتم سمت ÷نجره و اشکی که روی صورتم چکید رو پاک کردم من نباید تو این وضعیت به فکر خودم باشم اون باید میرفت پیش مادرش که تنها بود و پیش پدرش که هیچ حالش خوب نیست همون طور که داشتم بیرون رو نگاه میکردم گفتم: -سلام من رو برسون -میخوام راجع به تو با مامان صحبت کنم -الان تو این وضعیت مناسب نیست بهتره بزاری برای یه وقت دیگه -ok وقتی برای اخرین بار توی فرودگاه دستش رو فشردم و ازش خداحافظی کردم اشکم سرازیر شد و اون بغلم کرد رو به شیما گفت: -مواظبش باش شیما خندید و گفت: -آقا پسر قبل از شما ما هم مواظبش بودیم کامران لبخند زد و گفت: -خوب خیلی ناراحتی بردار با خودت ببر -من از خدامه کامران با عشق نگاهم کرد و گفت: -اگه نتونستم باهات تماس بگیرم برات میل میذارم زود به زود چکش کن -مواظب خودت باش فرهاد دخالت کرد و گفت: -حالا انگاری داره میره سفر قندهار برمیگردی دیگه بیا برو پرواز منتظر تو نمیمونه ها دست فرهاد رو محکم فشرد و گفت: -فرهاد شیما رو اذیت نکنی ها شیما خندید و گفت: -کامران من بلدم از خودم دفاع کنم تو کلاه خودتو بگیر باد نبره فرهاد در حالی که داشت پشت کامران پنهان میشد با خند ه گفت: -بله این خودش بلده شیما محکم زد به بازوی فرهاد و گفت: -بابا من بدبخت که چیزی نگفتم تازه چه شیری دیدی که پشتش قایم شده بودم -سپر بلا پیدا نکردی به این بدبخت چسبیدی این یکی رو میخودا سپر بلای خودش بشه خندیدم و به کامران که داشت میخندید نگاه کردم دوباره صدای پیجر توی سالن پیچید صداش مثل ناقوس مرگ بود برای من خوب میدونستم که فرهاد و شیما از قصد دارن شیطونی میکنن که ما ناراحت نشیم اما چی میتونست جای کامران رو برای من بگیره -خوب دیگه بچه ها مواظب خودتون باشید -رسیدی بهم زنگ بزن -من به تایم اینجا ساعت 3 میرسم امریکا -باشه بهم زنگ بزن دستم رو فشرد و به چشمام نگاه کرد و گفت -دوستت دارم منتظرم باش شیما دخالت کرد و دستمو از دست کامران بیرون کشید و گفت: -هوی این کارا رو جلو بچه ها (داشت به فرهاد اشاره میکرد)نکن بد آموزی داره همه خندیدم و فرهاد دست کامران رو گرفت و گفت: -بیا برو دیگه شرت کم وقتی کامران رفت انگار قلب من هم با خودش برد تا جایی که میتونستم نگاهش کردم تا زمانی که از جلو چشمام محو شد با صدای بلند زدم زیر گریه شیما دستمو گرفت و گفت: -شیدا چرا گریه میکنی برمیگرده دیگه سرم رو تکون دادم و گفتم: -دست خودم نیست فرهاد با خنده گفت: -یاد بگیر شیما من اگه برم زیر ماشینم تو اینجوری برام گریه نمیکنی شیما چشم غره ای بهش رفت و گفت: -گمشو دیونه الان وقت شوخی کردنه؟ خندیدم و گفتم: -ولش کن شیما چی کارش داری بدون کامران زمان برام سخت میگذشت و دلواپسی من داشت دیونه ام میکرد یه هفته از رفتن کامران میگذشت که برای اولین بار باهام تماس گرفت چون تا به اون موقع برام میل میفرستاد و من تمامی میلهاش رو داشتم وقتی صدای گرمش پشت گوشی پیچید اشکم سرازیر شد و حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم -چطوری عزیزم دلم برات یه ذره شده -بیمعرفت الان وقت زنگ زدنه؟ -گلم نمیتونستم به خدا این مدت سرم خیلی شلوغ بود گرفتار بیماری پدر بودم -حالشون چطوری؟ -مامان خوبه اما بابا تعریفی نداره -بیماری قلبی سخت از پاش انداخته دیگه نه میتونه جایی رو ببینه و نه به درستی میشنوه و دکترها میگن دو تا سکته پشت سرهم کرده -برای چی؟ -راستش هیچی -چرا؟ -میگم شیدا امشب قراره راجع به تو با مامان صحبت کنم -به نظرت زمان مناسبی که بخوای راجع به من باهاش صحبت کنی؟ -نمیدونم اما اگه دیر بجنبم برام استین بالا میزنند و بعد با صدای بلند خندید و گفت: -اون وقت دیگه کامران رو نداری ها -گمشو کامران حوصله ندارم باهام شوخی نکن اون شب تا دو ساعت باهاش صحبت کردم و کمی حالم بهتر شده بود باورم نمیشد که یک هفته است که ازش دورم دلم برای شیطنهاش تنگ شده بود دلم برای اون بوسه های گرمش تنگ شده بود ای خدا کی برمیگرده جرئت نکردم ازش بپرسم که کی برمیگرده چون طاقت این رو نداشتم که زمان طولانی رو بیان کنه دوست داشتم توی بیخبری بمونم به نظرم این کار بهتر بود -پاشو آماده شو بریم بیرون فرهاد اومده دنبالمون ببرمتمون بیرون -اومده تو رو ببره نه منو -مگه نمیدونه؟ -چیو؟ -اینکه تو سر جهازی منی خندیدم و گفتم: -برو منتظرش نذار -بابا پاشو دیگه چیه دو هفته است چسبیدی به این اتاق ولش نمیکنی نکنه مراد میده رفت به سمت دیوار اتاقم و دستش رو روی دیوار کشید و زیر لب چیزی گفت -چی کار میکنی -ا تنها تنها ما هم حاجت داریم ها صدای بوق ماشینی بلند شد -د پاشو دیگه -شیما من نمیام -بیخود پاشو ببینم تو که میدونی تو نیای من نمیرم پس پاشو -آخه -آخه و زهرمار دوست نداشتم که با وجودم بین اونها مانعی باشم اما مطمئن بودم که اگه من نرم شیما هم نمیره دلم برای فرهاد میسوخت بدجوری به شیما دل بسته بود اما شیما هیچ وقت باهاش رو راست نبود و دادماض سعی داشت که سر به سرش بزاره اما گاهی مواقع از میان حرفهاش میفهمیدم که بهش علاقه داره اما نمیدونستم چرا اینقدر باهاش کل کل میکنه -به چی فکر میکنی شیدا -ها من -آره دیگه مگه نشنیدی گفت شیدا نگفت شیما که -به هیچی شیما رو به فرهاد کرد و گفت: -به نظرت به چی فکر میکنه فرهاد کمی از بستنیش رو خورد و گفت: -یوسف گمگشته باز آید به کنهان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور خندیدم و گفتم: -فکر نمیکردم که اهل شعر هم باشی -نبود از وقتی عاشق من شد اهل ادب شد فرهاد نگاه معنی داری به شیما کرد و گفت: -تو جز زد حال زدن کار دیگه ای بلد نیستی؟ شیما شونه هاشو بالا انداخت و با خنده گفت: -نه دروغ میگم مگه؟ فرهاد پشتشو به شیما کرد و رو به من گفت: -ولش کن داشتیم چی میگفتی آهان با ر بده خندیدم و گفتم: -الحق که مثل هم جفتتون هم خلید شیما:- ا نشد قرار شد از ر بدی عیب نداره من از د میدم ((دیدی بستنیم آب شد)) از جام بلند شدم و گفتم: -من الان بر میگردم -کجا میری؟ -میام الان فرهاد به سمت شیما برگشت و من هم از اونجا دور شدم کمی توی پارک قدم زدم و بعد تنهایی رفتم روی صندلی نشستم که یهو گوشیم زنگ خورد -بله بفرمایید -سلام بیمعرفت هیچ معلومه تو کجایی -سلام چطوری ببخشید یه مدت حالم مساعد نیست چه خبر خوبی -خوبم هیچ نمیگی نوشینی هم هست یا نه حالا چرا سرکار نمیای -بدون کامران دست و دلم به کار نمیره -ای مجنون بیابون گرد چی شد اون شعارهایی که میدادی که عشق و عاشقی شعاره چی شد اون نصیحتهایی که به من میکردی تو که خودت دیونه تر شدی -دست رو دلم نزار که خونه توی اون دفتر هر جا چشم میندازم کامران رو میبینم -کی برمیگرده -نمیدونم -کی باهاش حرف زدی -2 روز پیش -پس چرا برنمیگرده الان نزدیک یک ماهه رفته -آره میگه گرفتار مریضی باباشه دکترها جوابش کردن و اون مجبوره پیش مادرش بمونه -ای وای الهی بمیرم برات دلت براش تنگ شده -اوهوم چه خبرا از حمید چه خبر -چه خبر میخواستی باشه مثل همیشه ازش باخبرم اما اون بیتفاوتتر از همیشه -هنوز نتونستی فراموشش کنی؟ -بعضی ها بهم میگن اگه ازدواج کنم میتونم فراموشش کنم -حالا کو شوهر خندید و گفت: -فردا شب قراره برام خواستگار بیاد شنبه حتماً بیا سرکار میخوام باهات حرف بزنم -باشه میام راستی موفق باشی -ممنون -بهش جواب مثبت بده دیگه کسی خر نمیشه بیاد خواستگاریتها -گمشو -خداحافظ دو روز دیگه میشد یک ماه که کامران از ایران رفته بود توی این یک ماه من سه دفعه بیشتر باهاش صحبت نکرده بودم بیشتر به هم میل میزدیم ای کاش میتونستم باهاش تماس بگیرم -پاشو ببینم ای شمع نیمه جون چیه تنهایی اینجا نشستی -پس کو فرهاد؟ -تیشه به دست رفته به جنگ کوه خندیدم و دستشو که به سمتم دراز بود رو گرفتم و دوشادوش هم رفتیم سمت ماشین فرهاد -راستی شیدا دیشب کامران بهم زنگ زد -کامران؟پس چرا زودتر نگفتی -آخه دلم راضی نبود تا اینکه شیما گفت که بهت بگم -چی میگفت: -راستش باباش فت کرده بود و حالش خیلی بد بود خیلی پکر بود -آخی الهی واسه دلش بمیرم راجع به من چیزی نگفت: شیما:-ببین شیدا میخوای یه زنگ بهش بزنی حالشو بپرسی -فرهاد نگفتی -نه چیزی راجع به تو نگفت احساس کردم که چیزی در درونم فرو ریخت و حس بدی بهم دست داد -میشه همینجا نگه داری؟ فرهاد:-برای چی؟ --میخوام به کامران زنگ بزنم -باشه دستام برای گرفتن شمارش یاریم نمیکرد چندین بار شماره اش رو روی صحفه اوردم تا بالاخره تونستم شماره اش رو بگیرم -بله -ا... ال.... الو - تویی -سلام کامران -سلام -خوبی؟ -آره تو خوبی؟ -چه خبر؟ -سلامتی -چرا صدات گرفته؟ -چیزی نیست -راستش فرهاد بهم راجع به پدرت گفت واقعاً متاسفم امیدوارم غم آخرت باشه سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت حس کردم داره گریه میکنه انگار میخواست با حرفهام تسکین دردش باشم -کامران منو تو غم خودت شریک بدون عزیزم -ممنونم -حال مادرت چطوره؟ -تعریفی نداره دلم میخواست ازش بپرسم حالا کی برمیگرده اما نمیتونستم دلم این اجازه رو بهم نمیداد دوست نداشتم فکر کنه که من مغرورم و به خودم فکر میکنم -خیلی تنهام -مگه من مردم -خدا نکنه صدای ظریف زنونه ای به گوشم رسید که به کامران چیزی میگفت و کامران هم بر خلاف دفعات قبلش خیلی سرد باهام حرف میزد -کسی کنارته کامران؟ -آره -کیه؟ -یکی از دوستام بی اختیار جمله ای به ذهنم رسید جمله ای که هر لحظه با خودم تکرارش میکردم -کی میشه دوباره باز موعد دیدار برسه این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه -دلم برات تنگ شده -دارم آتیش میگیرم تو این کویر لعنتی کی میشه دست نوازش تو رو گونه هام حس بکنم -دلم میخواست اینجا کنارم باشی - کی میشه دوباره باز موعد دیدار برسه این همه فاصله ها جدایی ها تموم بشه -میخوام بهت یه چیزی بگم -ضربان قلب من مشتاق دیاره تو این دقایق کی تموم میشه .... -من من راجع به تو با مامان صحبت کردم اینبار من بودم که سکوت کردم -اون با ازدواج من و تو مخالفه دنیا دور سرم چرخید میدونستم که کامران به مادرش علاقه شدیدی داره و روی حرفش حرف نمیزنه -اما شیدا من همه سعیم رو میکنم بهت قول میدم -برای چی داری بهم قول میدی -تو مال منی فقط مال من کامران کی برمیگردی؟ -خیلی زود خیلی زود منتظرم بمون عزیزم -الو الو شارژ این لعنتی تموم شده بود و دیگه نتونستم باهاش صحبتن کنم به شیما که روبروی من ایستاده بود و اشک میریخت نگاه کردم یه لحظه به خودم اومدم و دیم که صورتم خیس اشکه رفتم سمتش و اون منو تو بغلش گرفت و با دستای مهربونش اشکام رو پاک کرد ادامه دارد...
-آخه الان دیگه باید جای منم ازش مواظبت کنی
-چیه دوستتو دیدی شیر شدی
