تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
یکشنبه 1387/04/23
چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام بچه ها خوبيد چه خبرا؟

 

يه خبر خوب بدم چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

الان ميگم.

مامانمينا از مسافرت برگشتند و من کلي خوشحالم و ذوق زده.

آره بابا کلي برام سوغاتي اوردند ، مامان يه عالمه لباس برام از ترکيه خريده.

چيييييييييييييييييييييييييييييييييييييي ؟

بابا مگه تو فزولي ؟

باشه نزن بابا ميگم.

سه تا دامن گرفته ، يه شال ناز سفيد ، يه دست لباس خواب صورتي ناز که به قول گلم وقتي ميپوشمش ميشم مثل آلبالو ، يه زنجير طلا ، ............

کلي عروسک و اسباب بازي(( براي سيسموني بچه آينده ام)) خوب حالا جو گير نشيد. شايعه سازي کنيد .نخير هيچم اين حرفهايي که اين فرزانه ديونه زده درست نيست.

خوب بسه ديگه فزولي نكنيد.

خوب بچه ها من تصميم گرفتم يه سوال بپرسم و يه نظر سنجي راه بندازم ببينم كي ميتونه جواب درست بده باشه؟

حالا سوال آماده ايد؟

(( چه جوري ميشه با سه حركت يه فيل رو در يخچال گذاشت؟))

ببينم كي باهوش تره و جواب سوال رو ميده؟

منتظر جواباتون ميمونم.

فعلاً باي

+ نوشته شده در  ساعت 10:54  توسط سپیده  |   
 
شنبه 1387/04/15
تف به تو اي روزگار بي صفت ....

سلام :

تف به تو اي  روزگار بي صفت

سبزسبز

چه روز مذخرف و گندي بود . اه بوي تعفنش داشت خفم ميكرد بي اختيار ذل زدم به صورتش و نگاهم روش ثابت موند انگار كه از نگاهم خوشش نيومد چون اخم كرد و زير لب چيزي گفت ، نگاهش كردم و بي اختيار پرتاب شدم به عقب به زماني كه روبري ميدون حر دم ايستگاه اتوبوس از دروغهاش شاكي بودم رو به دخترك تنهايي كرد و با صداي بلند گفت :

- ترو خدا بهش بگو من دوستش دارم چرا باور نميكنه

آستين تيشرتش رو كشيدم و زير لب دو تا فحش بهش دادم و نگاه ثابتم به روي دخترك كه با خنده به من نگاه ميكرد ماند واز كنارش رد شدم .

حالا درست همون صحنه بود اما در كنار ديگري چقدر ازش متنفر بودم و دوست داشتم با دستام خفه اش كنم نگاهش به روم ثابت مونده بود ترس از رسوايي رنگش رو مثل عنكبوتي زرد كرده بود ، لبهاش تكون خورد و زير لب چيزي مي گفت به ياد حرفهاش و وعده هاش افتادم سرم دوران پيدا كرد پست فطرت به ياد دعواهام با مامان افتادم و كتكهاي بيرحمانه اي كه زير شلاق كمربند خوردم ، قطره اشكي از چشمام سر خورد و به روي عينكم ريخت عينك رو به چشمم زدم و به ياد حرف بابا افتادم كه ميگفت :

- هيچ چيزي بدتر از اين نيست كه يه مرد بفهمه داره بهش خيانت ميشه هيچ چيزي بدتر از اين نيست كه جگر گوشه اش رو ضعيف ببينه

براي آخرين بار با نفرت بهش ذل زدم و رفتم جلو كمي كه دور تر صداي زنگ دار و ظريفي به گوشم رسيد

- آي خانوم يه دقه صبر كن

برگشتم و به صورتش نگاه كردم پشت سرم ايستاده بود و با نگاهي متعجب به من نگاه ميكرد رد نگاهم رو به چشماي مشكي و ساده اش رسوندم و با ديدن پاكي چشماش به ياد معصوميت خودم افتادم كه اين گرگ ازم ربود

-  شما .. ببينيد شما اين پسر رو ميشناسي

رد دستش رو نگاه كردم و دوباره صورت كريحش رو ديدم كه به ميله تكيه داده بود و با وحشت از ترس رسوايي به من ذل زده بود دوباره به ياد حرفهاش افتادم

- اگه بگم فرار كن با من فرار ميكني

-  براي چي

-  حتي اگه فرار كني من اين كارو نميكنم چون دوستت دارم

-          باور كن اون خواهرمه نامزدم نيست

انگار صداي اون دختره پشت تلفن تو گوشم پيچيد كه با اضطراب ميگفت:

- تو اولين خيانتش به من نيستي و ميدونم آخريش هم نيستي

- چرا نميتوني جلوش رو بگيري

- چون چون كه دوستش دارم

دوباره صداي زنگ دار دخترك به گوشم رسيد كه با لحني منتظر ميگفت:

- جوابم رو ندادي ميشناسيش

دوست داشتم فرياد برنم و از التهاب درونم كم كنم و از بي رحمي اون بگم كه گفتم:

-  اون كيت ميشه

-  نامزدم

نگاهم به چشماي زيباي مشكيش ثابت موند لبخندي زهر آگين زدم و در حالي كه دوباره عينك رو به چشمم ميزدم گفتم :

-  نه نه من يه لحظه فكر كردم اون همون نامرديه كه بهم خيانت كرد

دختره بيخيال نفس راحتي كشيد و گفت:

- ترسيدم فكر كردم ميشناسيش

لبخندي زدم و براي بار آخر از پشت قاب عينك نگاهش كردم كه لبخندي از شوق به روي لبهاي دروغگوش نشسته

ازشون دور شدم و بيمحابا اشك ريختم دلم ميخواست داد بزنم و بگم اون بيشور همه چي رو ازم گرفت

نهيبي بهم خورد كه ديونه چرا گريه ميكني؟ حالا آزادي

اما دوباره اشكم جاري شد كه من همه چيز رو از دست دادم به خاطر آدمي رذل

دوباره همون نهيب گفت در قبالش اگه همه چيزت رو از دست دادي چيزي رو به دست اوردي كه به اسوني نميوتني از دستش بدي

اشكهام رو پاك كردم و لبخندي زدم آره درست بود اگه هر چيزي رو از دست داده بودم چيزي رو بدست اورده بودم كه برام خيلي ارزش داشت .

تا یه روز ديگه باي

+ نوشته شده در  ساعت 3:12  توسط سپیده  |   
 
شنبه 1387/04/01
مادرم ای نو گل زیبای من.........

سلام سلامی به زيبايي رويت به زيبايي چشمانت

 

مادرم ای مادر مهربانم سلام سلامی به گرمی دستان مهربانت که بارها مرا در آغوش کشيد

سلامی به زيبايي سخنانت که بارها برای شنيدن گوش ناشنوای من فرياد زد

سلامی به وسعت همه گلهای نيلوفری که بوی عطر تنت را ميدهد

مامان جون امروز دلم خيلی گرفته در حالی که دارم اين پست رو آ پ ميکنم سه روز ديگه روز مادره و روز گلستان شدن دنيا و جشن هوري هاي بهشتي براي روييدن گل ياس و خوشبو ي دنيا

ماماني گلم فرداي روز مادر تو ميري و منو تنها ميزاري ميري

 

ماماني گلم دلم برات خيلي تنگ ميشه ميدوني از خدا چي ميخوام ميخوام اونقد بهم قدرت بده كه هر كاررو كه دوست داري بكنم و وقتي برگشتي برق غرور و افتخار رو تو چشماتون ببينم

نميدونم ميتونم از پس اين امتحان كوچك الهي بر بيام يا نه؟؟؟؟؟

 

واي ماماني جونم خيلي سخته تحمل نبودنت من از الان دارم از تنهايي دق ميكنم ماماني واي به حال موقعي كه بري و دستاي مهربون بابايي رو تو دستت بگيري و با نسا و وحيد پر بكشيد به سمت او به سمت اويي كه طلبيده و منتظرتونه

ماماني به خدا دعا ميكنم سالم بريد و برگرديد اي خدا جونم خودت مواظب گلهاي من باش و روي گلبرگهاي ياس دلت بدرقه شون كن

خودت ميدوني خدايي چقدر عاشقشونم و بي اونها ميمرم

 مادرم......

اي كاش تو اين نوشته را ميخواندي اي كاش دلت هواي نگاه غريبانه ام را ميكرد مادرم تاج سرم تمام آرزوهايم خلاصه در وجود توست خلاصه در نگاه  توست اون زماني كه رنجيدي از اشكهاي بي محابا اخم كردي و گفتي باورش نكن دروغ است آري مادرم اي كاش باورت كرده بودم تويي را كه مرا بارور ساختي و باورم كردي

اي كاش......

  

بچه ها جونم برام دعا كنيد اين يه مدت كه ماماني و بقيه نيستند زود بگزره و اونها برگردند

 

 خدايا تولدم نزديكه و كادوي تولدم ازت زود گذشتن نبود اونها رو ميخوام

    

حالا دیگه با من کاری ندارید برم دیگه

بای

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:57  توسط سپیده  |