تبليغاتX
بی وفاست حتی دنیا...

بی وفاست حتی دنیا...

حيف نميشه بموني كنارم من كه جز تو كسي رو ندارم

 
 

My Blog
My Archive
برو بچس
 
 
چهارشنبه 1388/02/30
قسمت آخر

قسمت بیستم

هر روز برای خریدی با هم بیرون میرفتیم. برای شنیدن صداش       بی تاب بودم. وقتی ساعت از زمانی که باهم صحبت می کردیم می گذشت حس می کردم که چیزی گم کردم و بی تاب می شدم.

-می دونی یاد چی افتادم؟

به آینه نگاه کردم و گفتم:

-به یاد چی؟

-به یاد اون روزی که من جای تو ایستاده بودم.

لبخندی روی لبهای صورتی رنگم نشست و گفتم:

-حسودیت شد؟

با دست به شونم زد و گفت:

-گمشو دیونه...

نگاهم از چشمهام به لبهای روشنم رسیده بود. دستی به تور روی موهام کشیدم و گفتم:

-شیما تو بهترین خواهر دنیایی.

همون طور که از توی آینه نگاهش می کردم پشتش رو به من کرد و گفت:

-حالا وقت اون رسیده که راز رو بهت بگم.

مشتاقانه چرخیدم به سمتش و گفتم:

-اما تو می گفتی به موقعش....

-خوب الان اون موقع رسیده.

صندلی رو کنار کشیدم و روش نشتم و گفتم:

-بگو

-اون روز حالم هیچ خوب نبود. باورت می شه اگه بگم صدای دعاهای تو رو میشنیدم....

وقفه ی کوتاهی بین کلامش ایجاد شد و گفت:

-آسمون آبی به روم چشمک میزد و من سبکی غیر قابل توصیفی رو به روم حس میکردم. لحظه های زیبایی رو حس میکردم. برای رفتن به بالا بی تابی می کردم. اما صدای دعاهای تو نمیذاشت. دستم رو به سمت آسمون دراز کرده بودم و با شنیدن صدای تو برمی گشتم و به پشتم نگاه میکردم. یهو همه چیز محو شد و من حس کردم از بلندی به پایین پرت شدم. وقتی به هوش اومدم صدای گریه فرزاد به گوشم خورد. نا آشنا بود برام اما وقتی چشمم رو باز کردم و فرهاد رو بالای سرم دیدم. یادم اومد که من اون شب خیلی حالم بد شده بود.

برگشت به سمتم و نگاهم کرد.

-وقتی شنیدم توی نمازخونه از هوش رفتی. دلم یه جوری شد. حالت بدی پیدا کردم و چشمام رو بستم. ناخودآگاه قیافه مانی جلوی چشمم اومد. وقتی چشمم رو باز کردم.جریان اتفاقاتی که تا به حال بین تو و مانی افتاده بود رو برای بقیه تعریف کردم و از فرهاد خواستم که از مانی بخواد که بیاد بیمارستان.

- تو اتاق هر دومون تنها بودیم و مانی با شنیدن اتفاقی که برای تو افتاده بود انگار که دنیا روی سرش خراب شد. برام گفت که تو رو دوست داشته و وقتی که تو گفتی میخوای به خواستگارت جواب مثبت بدی حس کرده که واقعاَ تو رو داره از دست میده. ازش پرسیدم که اگه دوستت داشته چرا تا به حال بهتن نگفته بوده و اون دلیلش رو عادت کردن تو به کامران ذکر کرد. دوست داشته زمانی از تو خواستگاری کنه که به کسی فکر نکنی و اون بتونه تو رو برای خودش بدونه.

نگاهم به روی دسته گل ثابت مونده بود و سرم پایین بود. هنوز حرفهای شیما توی سرم شنیده می شد. صدای زیبای مانی من رو به خودم اورد.

-عزیزم قصد نداری من رو به یه رقص دعوت کنی؟

سرم رو بلند کردم و تو چشمای قهوهای رنگش گم شدم.

صدای خواننده ارکست بود که گفت:

-این آهنگ رو تقدیم می کنیم به داماد عزیزمون

-بیا کنارم سرو ناز بی تاب     بیا کنارم زیر طاق مهتاب  ....

با دستم آهسته پشتش رو نیشگونی گرفتم و هر دو با هم به یاد اون روز زدیم زیر خنده....

-بگو دیگه مانی وگرنه قهر می کنما.....

سرش رو نزدیک گوشم کرد وگفت:

-باشه می گم.

دستم رو گرفت و من توی دستش چرخی زدم که گفت:

-نه لحظه اول که دیدمت عاشقت نشدم. اون موقع حس کردم که تو چقدر قیافه شیرینی داری. حس کردم که میتونیم با همدیگه دوستهای خوبی باشیم.

مکثی کرد و به چشمام نگاه کرد و گفت:

-بار اول که باهام رقصیدی و بهم گفتی که لبخندم تو رو یاد کامران میندازه. حس کردم که چیزی درونم فرو ریخت. اون روز بود که فهمیدم این علاقه من به تو یه علاقه عادی نیست. سعی کردم کمکت کنم که از یاد کامران بیای بیرون. در تمام مدتی که باهام قهر بودی سر اون جریان خیلی با خودم کلنجار رفتم که به خودم بفهمونم که دوستت ندارم. اما وقتی اون روز توی پارک دیدمت.....

گونه ام رو بوسید و سرش رو نزدیک گوشم کرد و در گوشم گفت:

-وقتی چشمای زیبات رو باز کردی حس کردم که نمیتونم بدون تو زندگی کنم. اون وقت بود که عاشقت شدم.

از شنیدن حرفهایی که در گوشم میزد احساس رضایت میکردم و شیرینی خاصی توی کلامش موج میزد.

من رو روی دستهاش بلند کرده بود و از پله ها بالا میبرد. توی صداش عشق و حسرت موج میزد. این نوع صحبت کردنش من رو جادو میکرد. ازم خواسته بود چشمام رو ببندم و تا زمانی که من رو زمین نذاشته بازش نکنم.

من رو روی تخت گذاشت و بعد چرخی توی اتاق زد و گفت:

-به کلبه ی حقیر من خوش اومدی.

از دیدن منظره زیبای اتاق خواب حس دلپذیری همه وجودم رو فرا گرفته بود. عطر گلهای یاس اتاق رو پر کرده بود و من رو دیونه می کرد. نور هالوژن اتاق رو روشن کرده بود و عشق در اتاق موج میزد. به دور تا دور اتاق نگاه کردم.

تخت خواب درست وسط اتاق گذاشته شده بود و جز یه میز توالت چیزی در اتاق نبود. دور تا دور اتاق پر بود از گلهای یاس. و فرش زیبایی اتاق رو مفروش کرده بود. نگاهم به قاب عکسی که روبروی تخت به دیوار زده شده بود ثابت موند. با دیدن عکس خودم تعجب کرده بودم. چشمام رو بستم و به یاد روزی افتادم که مانی این عکس رو ازم انداخته بود. توی حیاط خونمون داشتم باهاش صحبت میکردم که یهو بارون گرفت و من با عشق دستهام رو از هم باز کردم و همون طور که سرم بالا بود چشمهام رو بسته بودم.

چشمهام رو باز کردم.  از روی تخت پایین اومدم و گفتم:

-بی انصاف برای همین نذاشتی تا حالا بیام و خونت رو ببینم.

انگشت اشاره اش رو روی لبهام گذاشت و گفت:

-خونمون عزیزم.....

لبخندی روی لبهام نشست و به اتاق پذیرایی رفتم. مانی پشت سرم به راه افتاده بود. اولین چیزی که در پذیرایی خونه توجه ام رو جلب کرد حضور پنجره ای بزرگ بود. به سرعت به سمت پنجره رفتم و پرده توری اش رو کنار زدم. وای خدای من چقدر منظره زیبایی بود. برخلاف انتظارم خونه مانی باغ نبود و یه آپارتمان خیلی شیک در بالای شهر بود. همون طور که با تعجب به منظره شهر که چراغهای تمامی خونه ها روشن بود خیره شده بودم گفتم:

-اینجا طبقه چندمه؟

گرمی دستهاش رو دور کمرم حس کردم. خودش رو از پشت به من چسبونده بود و سرش رو روی شونم گذاشته بود. سرم رو برگردوندم و به صورت زیباش خیره شدم. لبخندی جادویی زد و گفت:

-بیست و هفتم

دهنم از تعجب باز مونده بود. سرش رو چرخوند و بعد با دستش جایی رو نشون داد و گفت:

-اونجا رو ببین.....

هر دو کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم و به سقف خیره شده بودیم. باد پرده اتاق رو به رقص در اورده بود و خنکای زیبایی به ارمغان اورده بود . صدای موسیقی و عطر گلهای یاس چیزی بود که من رو جادو میکرد. روی کمرم چرخیدم و به مانی خیره شدم. نگاهش رو از سقف گرفت و گفت:

-دوست ندارم امشب تموم بشه.....

-چرا؟
-حس میکنم همه اینها خوابه.....

دستم رو روی گونه اش کشیدم و گفتم:

-اگر هم خوابه چه خواب.....

میون حرفم پرید و کاملاً به سمتم چرخید و گفت:

-دوست ندارم خواب باشه....

دوباره به همون حالت اول روی تخت خوابیدم.

با شنیدن صداش چشمام رو باز کردم.

-به من قول میدی که همیشه مال من بمونی؟

چشمام رو باز کردم دو دستش رو دو طرف بدنم گذاشته بود. درست روبروی چشمام بود. عطر نفسهاش به گردنم میخورد. لبخندی زدم و گفتم:

-قول میدم

نزدیکم شد و در گوشم گفت:

-اجازه میدی؟

گونه هام گر گرفت و گرمای دلپذیری رو توی بدنم حس کردم. باورم نمیشد. مانی از من چی میخواست. بوسه های گرمش من رو تشنه کرده بود. سرش رو بلند کرده بود و منتظر جواب بود.

چشمهام رو بستم و پیش خودم گفتم که همه چیز داره تموم میشه. من از فردا دیگه متعلق به خودم نیستم. چشمام رو باز کردم و گفتم:

-بهت قول دادم.

لبخندی که به روم پاشید رضایت رو نگاهم ایجاد کرد.

خنکای باد به بدنم میخورد. گرما رو با بوسه های آتشین مانی حس میکردم. صدای موسیقی با موسیقی کلام زیبای مانی که هر لحظه نغمه عشق رو سر می داد مخلوط شده بود. لبهای داغ و بی قرار مانی روی بدنم کشیده میشد و من از شدت گرما کلافه شده بودم. چشمهای بیقرارم به روی هم فشرده میشد. عطر تن مانی بینیم رو نوازش میکرد.دستم به روی ملافه ای که روی تخت بود کشیده میشد و با حرص ملافه رو میان انگشتانم فشار میدادم. همچنان باد میوزید و همچنان من از گرما میسوختم.

صدای مانی توی گوشم پیچید که با خستگی که در کلامش موج میزد گفت:

-تو برای همیشه مال خودم شدی......

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:5  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/02/29
آره.....

دفعه بعدی قسمت آخر رو میزارم

پس منتظر باشید

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:56  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/02/29
نوزدهم

قسمت نوزدهم

فرسنگها از صداها دور بودم. صداهای ضعیفی به گوشم میخورد.سرم سنگینی میکرد.

-هنوز یه کار نیمه تموم داشتم که قول داده بودم  انجامش بدم.

پلکهای سنگینم رو باز کردم. همه جا تار بود و چیزی نمیدیدم.  صداها هنوز شفاف نبود و من نمیتونستم صاحب صدا رو تشخیص بدم سرم مثل توپ فوتبال سنگین شده بود.

چند بار پلک زدم و بعد زیر لب مامان رو صدا زدم و دوباره چشمام رو بستم

-شیدا جان عزیزم خوبی؟

دوباره صداها برام دسنگین بود.

-براش آرامبخش تزریق کردم تا چند لحظه دیگه بهتر میشه.

گرمی دستی رو روی دستم حس کردم. سعی میکردم چشمام رو باز کنم اما نمیتونستم. سرم سنگین بود و زبونم خشک. تشنه یک قطره آب بودم. به زور اسم آب رو به زبون اوردم.

-آ....آ....ب.... آب

وقتی خنکی آب رو روی لبهای خشکم حس کردم. لبهام رو از هم باز کردم و با عطشی سیری ناپذیر شروع به نوشیدن کردم. وقتی چشمام رو باز کردم.....

-سلام....

از فرط تعجب داشتم شاخ در میوردم. حس کردم دارم خواب میبینم. چشمام رو بستم و دوباره باز کردم.

صدای خنده اش باعث شد بفهمم که بیدارم و این واقعیته

-خوب مانی خان اینم آبجی ما

سرم چرخید و با دیدن شیما روی تخت کناریم حس کردم زیر پام خالی شد.

لبخند شیما و صدای خنده جمع باعث شد به خودم بیام..

-شیدا جونم من زایمان کردم تو دو روزه ولویی....

دوباره صدای خنده جمع بلند شد. نگاه گیجم از روی تک تک چهره های شادو آشنا خانواده ام میگذشت. 

صدای فرهاد  بود که گفت:

-شیدا نمی خوای بچه آبجیت رو بغلت بگیری؟

با دهانی باز از تعجب با صدای بلند زدم زیر گریه.....

خدایا بزرگ از اینکه حاجتم رو دادی ازت ممنونم. واقعاً ازت ممنونم.

بین اشکهام رو به فرهاد گفتم:

-سالمه؟

فرهاد هم که مثل من از خوشحالی گریه اش گرفته بود گفت:

-مثل دسته گله. ببینش.

نگاهم به صورت کوچولوی اون ثابت موند. به سرعت اشکام رو با پشت دستم پاک کردم و گفتم:

-خیلی نازه چیه؟

فرهاد با لبخندی زیبا که روی لباش نقش بسته بود گفت:

-پدر سوخته. فرزاد باباشه.

همه زدند زیر خنده و من فرزاد رو از دستای فرهاد بیرون کشیدم و به صورت سفیدش نگاه کردم. با قیافه ای گرفته ابروهاش رو توی هم کشید. نوک انگشتم رو توی دستش گذاشتم و دستم رو با حرص فشار داد. چشماش رو باز کرد و با دیدن من لبخندی ÷هنای صورتش رو پوشوند. منی که تا اون لحظه لبخند میزدم با دیدن لبخندش محکم صورتش رو بوسیدم. طفلک فرزاد به گریه افتاد و من هم در حالی که با گریه میزدم پشتش به شیما نگاه کردم.

لبخند میزد و اشک توی چشماش حلقه زده بود.

-خوشحالم که هر دو تون رو سالم می بینم.

-عزیزمی شیدا. من هنوز اینجا کار داشتتم رفتنی نبودم.

بعد به مانی نگاه کرد و گفت:

-مگه نه؟

مانی لبخندی به لبش نشوند و رو به من که داشتم فرزاد رو به فرهاد می دادم گفت:

-بابت رفتار اون روزم ازت معذرت می خوام.

منم خودم رو زدم به خنگی و گفتم:

-بابت کدوم رفتارت؟

نگاهم در چشمای زیباش گره خورد. لبخندی به روی لبش نشست و صدای بابا گوشهام رو نوازش کرد:

-مانی تو رو از من خواستگاری کرده.

همون طور که با تعجب به مانی چشم دوخته بودم گفتم:

-چی کار کرده؟

-خواستگاری کردم.

-تو خیلی....

حرفم رو قطع کردم و زیر لب فحشی نثارش کردم.

فرهاد جلو اومد و گفت:

-ببین شیدا خانوم این شیما امروز مرخص شده ها. اگه جنابعالی اجازه می دید بریم خونه.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :

-منظورت چیه؟

-منظورم اینکه امروز رو لنگ تو بودیم تا بهوش بیای.

با خنگی پرسیدم :

-مگه من چم بود؟

مامان نزدیکم شد و در حالی که گونه ام رو میبوسید گفت:

-تو نمازخونه پیدات کردیم. از حال رفته بودی. از صبحش هم چیزی نخورده بودی. برای همین تا امروز بیهوش بودی.

هنوز سستی تو بدنم حس می شد. روی زمین کنار شیما نشستم و گفتم:

-خره تو به مانی چی گفتی؟

انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت و گفت:

-هیس پاشو برو تو اون اتاق فرزاد خوابیده....

یه نگاه به صورت زیبای فرزاد کردم و زیر لب فحشی بهش دادم و بعد با خنده گفتم:

-خالش قربونش بشه...

دلا شدم تا بوسش کنم که شیما هولم داد و گفت:

-بمیری بچم رو سوراخ سوراخ کردی اینقدرکه بوسش کردی....

-به تو چه

صدای مانی بود که از پشت سرم می گفت:

-شیدا می یای کارت دارم.

از جام بلند شدم و گفتم:

-من که بهت گفتم من زن تو نمیشم می فهمی؟

با بهتی که از چند دقیقه پیش تو صورتش بود نزدیکم شد و رو به شیما گفت:

-شیما تو بهش بگو که من می ترسیدم که از دستش بدم.

تا شیما اومد حرفی بزنه بین حرفش پریدم و گفتم:

-بیخود. چون می ترسیدی از دستم بدی باید سرم داد بزنی و روم دست بلند کنی؟

صورتش رو جلو اوردو با انگشتش گونه اش رو نشون داد و گفت:

-خوب بیا بزن

نگاهش کردم و بی تفاوت از کنارش رد شدم.

کلافه پشت سرم وارد اتاقم شد و در رو پشت سرش بست.

همون طور که پشتم بهش بود و داشتم از شیشه حیاط رو نگاه میکردم گفت:

-همه راضین. راضی کردن این از همه سختره ......

- تو میخوای با من عروسی کنی یا همه؟

نزدیکم شد و از پشت دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:

-قبول کن که از شدت علاقه ام به تو مجبور شدم اون کار رو بکنم. وقتی تو گفتی می خوای به اون پسره جواب مثبت بدی دیونه شدم.

برگشتم و به صورتش نگاه کردم و گفتم:

-اما من اون رو دوست نداشتم....

-من رو چی؟

به نگاه قشنگش و به لبخند شیطنت بارش خیره شده بودم. دیگه لبخندش من رو یاد کامران نمی انداخت.

-دوستت که ندارم اما....

-اما چی؟

پشتم رو کردم بهش و گفتم:

-باشه زنت میشم.

من رو کشوند سمت خودش و با عشق به چشمام خیره شد و گفت:

-راست میگی؟

از سر شیطنت نوک بینیش رو با انگشتم فشار دادم و گفتم:

-البته

انگار زمان هم برای برپایی مراسم ما عجله داشت. نمی دانم این چه حس نویی بود که در وجودم حس می کردم.

نمیتونستم که قبول کنم که دوستش دارم اما واقعاً هم نمی تونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم.

ادامه دارد....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:55  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/02/29
هجدهم

قسمت هجدهم

سرم رو پایین انداخته بودم و آهسته نوک  دمپاییم رو روی موزاییک حیاط میکشیدم که صداش رو شنیدم.

صداش به حدی برای گوشم غریبه بود که احساس می کردم وقتی داره حرف می زنه  با کس دیگه ای صحبت می کنه.

اما سعی می کردم به حرفهاش قشنگ گوش بدم. به حرفهای کسی که باید تا عمر داشتم بهش گوش میدادم. نگاهی به صورتش انداختم و از خودم پرسیدم میتونم؟

صورتش کم سن و سال نشونش میداد.اما واقعیت چیز دیگری بود. کسی که الان روبروی من نشسته بود و داشت از خودش برام می گفت سی و سه سال سن داشت و .....

شاید مسخره بود اما برایم اصلاً مهم نبود که چه مدرک تحصیلی دارد و یا چند سند خونه به اسمش هست تنها چیز دیگری که برایم اهمیت داشت رنگ چشمانش بود.

از اینکه این چنین خیره نگاهش می کردم قرمز شده بود و نمیتونست به راحتی تکلم کنه. بین حرفش پریدم و گفتم:

-اینها چیزهایی هستند که بالاخره دیر یا زود می فهمم.

با تعجب نگاهم کرد و حتماً پیش خودش می گفت کی میخواد اینها رو بفهمه؟

-پس با این حساب من حرفی ندارم اما اگه شما....

دوباره با بی ادبی بین حرفش پریدم و گفتم:

-نه حرفی ندارم.

به راحتی می تونستم عمق تعجب رو تو چشماش بخونم. به راستی در مورد من چی فکر میکرد؟

شیما رو کنار کشیدم و گفتم:

-بهشون بگو من نظرم مثبته.

با تعجب نگاهم کرد و در حالی که می دونستم می دونه که دارم دروغ می گم گفت:

-الان بگم؟

-آره دیگه برای چی کشش بدم؟

-خره لااقل می گیم یه هفته بهمون وقت بدن تا فکر کنیم.

بی خیال شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

-هر کاری می کنید بکنید فقط زود اینا برن که حوصله شون رو ندارم.

در مقابل چشمهای از حدقه در اومده یشیما از کنارش رد شدم و پیش بابا نشستم.

با رفتن خانواده ی امید همه دور توی پذیرایی نشسته بودیم که مامان گفت:

-از نظر من خانواده ی خوبی میان.

فرهاد گفت:

-بافرهنگ بودن و این از همه مهمتر

هر کس از باب تعریف از خانواده امید چیزی می گفت و من بدون اینکه حرفهای اونها رو بفهمم فقط سرم رو از دهان هر کسی که حرف می زد به دهان نفر بعد میچرخوندم.

-نظر تو چیه؟

نگاهی به بابا کردم و اومدم تا دهنم رو باز کنم و بگم که قبوله شیما وسط حرفم پرید و گفت:

-بابا شیدا از پسره خوشش اومده منتهی از شما می خواد که یه هفته بهش وقت بدید تا فکراشو بکنه....

با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم. ای بیشعور من کی یه همچین حرفی بهت زدم؟ چرا داری دروغ میگی؟ من کی وقت خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در مقابل ذهن پر سوال من بابا لبخندی شیرین به لب اورد و گفت:

-باشه عزیز من خوب فکراتو بکن نمیخوام عجولانه تصمیم بگیری....

نگاهی به بابا کردم انگار که داشت به یه دختر هیجده ساله می گفت که زود تصمیم نگیر. انگار نمیدونست که من هنوز هم راضی به این .....

-سعی میکنم خب راجع بهش فکر کنم.

و از زیر میز لگدی به پای شیما زدم که یهو جیغ کشید و همه برگشتن سمتش....

-چی شد شیما؟

-شیما؟

-خوبی؟

بهش قیافه گرفتم که اصلاض نمیتونه جلو دهنش رو بگیره حالا چی میخواد بگه؟

نگاهی خشن به من کرد و رو به بقیه گفت:

-خوبم چیزی نیست.

فرهاد از جاش بلند شد و گفت:

-خوب دیگه ما رفع زحمت میکنیم....

شیما نگاهی شیرین به فرهاد انداخت و گفت:

-عزیزم من امشب اینجا می مونم.

نگاه ملتمس فرهاد بود که روی چهره پف کرده شیما ثابت موند. لبخندی به لب اوردم و گفتم:

-خوب فرهاد هم می مونه دیگه یعنی چی تو تنها بمونی؟

فرهاد نگاه تحسین آمیزی به من کرد و بدون اینکه حرفی بزنه دوباره به شیما نگاه کرد.

شیما قیافه ای به من گرفت و گفت:

-نمیدونم اگه دوست داری بمون.

فرهاد به من نگاه کرد و در گوشم گفت:

-یعنی می گه غلت میکنه بمونه

خنیدیم و گفتم:

-نه بابا....

-باشه من میرم تو بمون.

-مواظب خودت باش.....

شب که با شیما توی اتاق تنها شدم سریع بهش توپیدم که چرا یه همچین حرفی به بابا زده؟

-خره اگه میگفتم تو الان راضی هستی بابا میفهمید که تو دروغ گفتی میخواستی اینجوری بشه؟

روم رو به سمت پنجره کردم و گفتم:

-مگه نمیدونه....

-خیلی مغروری به خدا....

-برو بابا....

به سمت بسته ای که روی میز تحریرم گذاشته بودم رفت و اون رو برداشت و گفت:

-این چیه؟

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

-گوشی

-گوشی؟

-آره بعدازظهر که با مانی دعوام شد پرتش کردم خورد به دیوار شکست منم  رفتم یکی دیگه خریدم....

-بیا بازش کنیم....

نیمه های شب با صدای ناله شیما از خواب بیدار شدم.

توی رخت خوابش نشسته بود و ناله میکرد. چراغ خواب رو روشن کردم و چشمهایم رو مالیدم

صورتش از شدت عرق خیس شده بود.

-چی شده شیما؟

با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:

-مردم......

با وحشت از جام پریدم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم:

-حالت خوب نیست؟

-بچم

نگاهش کردم و گفتم:

-بچه چی شیما؟

چنان جیغ بلندی کشید که از ترس وحشت کردم و به سرعت از جام بلند شدم و به سمت اتاق ماماینا دویدم.

از صدای جیغش مامان از خواب بیدار شده بود و داشت به سمت اتاق من میومد

-چی شده؟

-نمیدونم حال شیما خیلی بده..

-وای خدا مرگم بده...

-چی شده مامان؟

-برو به اورژانس زنگ بزن زود باش

توی سالن انتظار نشسته ایستاده بودم و راهرو رو هی بالا و پایین میرفتم. انتظاری سخت و کشنده به سراغمون اومده بود. شیما اصلاً حالش خوب نبود. دکتر گفت بچه داره زود به دنیا میاد. فرهاد بیقرار سرش رو به دیوار تکیه داده بود و هر از گاهی زیر لب اسم خدا رو به زبون میورد.

چشمای گریونم رو بستم و به یاد حرف دکتر افتادم....

-امیدتون به خدا باشه. ما هر کاری از دستمون بر بیاد براتون میکنیم. اما اگه خدا نخواد...

با صدای فرهاد چشمام رو باز کردم و به دکتر خیره شدم. مامان و بابا دور دکتر رو گرفته بودند و فرهاد هم با اضطراب میگفت:

-آقای دکتر حالش خوبه؟

-خواهش میکنم خونسردیتون رو حفظ کنید

بعد رو کرد به فرهاد و گفت:

-من معذرت میخوام، باور کنید که من هم از این قضیه ناراحتم. اما باید یه چیزی رو بهتون بگم.

-بگید آقای دکتر.

-راستش اومدم اینجا که ازتون بپرسم....

صدای آشفته مامان بود که بین حرف دکتر پرید و گفت:

-آقای دکتر دخترم حالش خوبه؟ برای بچه اش که اتفاقی نیافتاده؟

-حال دخترتون خوبه. البته فعلاً.

با شنیدن این جمله انگار دنیا روی سرم هوار شد. با قدم های سنگین خودم رو به دکتر رسوندم که گفت:

-فرهاد خان میخواستم بدونم که شما زنتون رو میخواید یا بچتون رو؟؟؟؟؟؟

وای خدای من این چه حرفی بود که دکتر میزد؟ منظورش چی بود؟ یعنی برای شیمای من ، خواهر من اتفاقی افتاده بود؟

نگاهم به چهره بی رنگ فرهاد افتاد که یک لحظه انگار جون از بدنش خارج شده بود. لبهاش تکون میخورد، اما صدایی نداشت که کلامی رو به زبون بیاره. همه ما نگاهمون به لبهای به هم چسبیده فرهاد بود. مامان با وحشت گفت:

-فرهاد چرا جواب دکتر رو نمیدی؟

بابا ملتمسانه شونه دکتر رو گرفت و گفت:

-منظورتون از این سوال چیه دکتر؟معلومه که شیما برای ما از همه چیز مهمتره.

دکتر نگاهی غمگین به بابا کرد و عینکش رو از چشمش در اورد. از این همه خونسردی دکتر داشت حالم بهم میخورد. با دستم بازوی فرهاد رو گرفتم و گفتم:

-بگو فرهاد....

فرهاد نگاهم کرد و گفت:

-آقای دکتر بچه....

انگار دنیا روی سرم خراب شد. گوشام چی میشنید؟ آیا واقعا ًاین همون  فرهاد عاشق بود؟ نه این امکان نداره. فرهاد دنیا رو با شیما عوض نمیکنه. حالا بیاد شیما، شیمای عزیز من رو با یه بچه عوض کنه؟ اصلاً اون چه حقی داشت؟ من اصلاً نمیزارم یه همچین اتفاقی بیفته. بزارم عزیز منو با دستای خودشون بکشن به خاطر یه بچه؟

بازوش رو با ناخونهام خراش دادم . در عمق عصبانیت فرو رفته بودم، دهنم رو باز کردم که فحشی نثار فرهاد کنم که گفت:

-نمیخوام. من زنم رو سالم میخوام.....

صدای فریاد مامان بلند شد که در حین خنده و گریه گفت:

-فرهاد نزدیک بود من رو سکته بدی....

فرهاد مامان رو تو آغوشش گرفت و با هم هم ناله شدند....

دکتر سرش رو تکون داد و به سمت دیگه ای رفت....

توانی توی پاهام نمیدیدم. اما مصمم شدم که حرکت کنم، به سمت دکتر

بی صدا گفتم:

-دکتر هیچ امیدی به زنده موندن بچه نیست؟

نگاهم کرد و بی تفاوت تر از قبل گفت:

-امیدتون به خدا باشه. من باید قبل از عمل جواب شما رو میدونستم. امیدوارم که هر دو سالم بمونن. اما قول نمیدم عمل موفقیت آمیزی داشته باشیم.در غیر این صورت فقط یکی رو میتونم بهتون سالم برگردونم....

لبخندی به تلخی زهر به روی لبم نشست و گفتم:

-ما همه شیما رو سالم میخوایم.

سرش رو تکون داد و به سمت اتاق عمل رفت....

نگاهم به چراغ قرمز بالای ساعت دیواری ثابت مونده بود. ای خدای بزرگ خودت کمکش کن تنها تو قادر و رحمانی.

صدای آرامش دهنده مامان رو شنیدم که کتاب دعاش رو توی دستش گرفته بود و ناله میکرد.

بابا مردانه دست روی شونه فرهاد گذاشته بود و با نگاهی قدرشناسانه باهاش همراهی میکرد.

از جام بلند شدم. کسی حاسش به من و اضطراب من نبود.

دستام رو به جانماز کشیدم و زیر لب دعایی خوندم و در حالی که شرمسار بودم از نگاه کردن به بالا گفتم:

-خدایا، ای که رحمان و رحیمی. میدونم که من روسیاهم. میدونم این صحنه رو بارها و بارها دیدی، که یه بنده بیاد و ازت یلب بخشش کنه و بخواد که عزیزش رو ازش نگیری. اما من نیومدم که این رو ازت بخوام. میدونم . قبول دارم که همه ما بعد از مردن میایم پیش تو. بارها از خودم پرسیدم مگه میریم جای بدی؟ چرا باید زار بزنیم. اما نمیتونم خدای من. همیشه مرگ عزیزان رو برای دیگرون میدیدم. هیچ وقت مرگ عزیزی رو به این نزدیکی حس نکرده بودم. خدای من بابا که مریضه و میدونم که اگه نخوای بمونه میبریش و من هم کسی نیستم که ازت بخوام بزاری بمونه. اما خدای بزرگ خدای رحمان من. ازت میخوام که اینبار به این بنده روسیاهت نگاهی بندازی و خواهرم و بچش رو به سالم برگردونی. خدای من ازت خواهش میکنم.....

شیما همیشه آرزو داشت که بعد از مرگش هیچ کسی ضربه نبینه. اما این جوری نمیشه با رفتن خودش و یا بچش ما همه ضربه میبینیم. خدای من ازت میخوام که رحم کنی و یه فرصت دیگه ای به اون و بچش بدی.....

چشمام رو بستم و سرم رو روی جانماز گذاشتم.....

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  ساعت 7:21  توسط سپیده  |   
 
سه شنبه 1388/02/29
هفدهم

قسمت هفدهم

وقتی با شیما وارد ساختمون شدیم. از دیدن حمید اونجا نزدیک بود شاخ در بیارم.خیلی وقت بود که دیگه رفت و آمدش رو به خونه ما قطع کرده بود.

با دیدن ما از جاش بلند شد و به سمتمون اومد. شیما که از من جلوتر بود باهاش  دست داد و سلام علیک کرد.

-ممنون ان شالله یه روز پدر شدن شما رو ببینیم.

حمید با لبخندی دلنشین به من نگاه کرد و گفت:

-مگه شیدا خانوم براتون نگفتند؟

شیما با تعجب به من و بعد به حمید نگاه کرد و گفت:

-نه. چی رو باید به من میگفته؟

رفتم جلو و زیر لب سلامی کردم و گفتم:

-شیما جون تا دو یا سه ماهه دیگه ایشون پدر میشن.

مامان و شیما هر دو با هم همزمان گفتند:

-چی؟

احساس می کردم که چقدر از شنیدن این خبر تعجب کردند. اما چرا؟

-بله من تا دو ماهه دیگه پدر میشم.

مامان با لکنت گفت:

-مبا .... مبارک باشه ان شالله...

معذرت خواهی سریعی کردم و به اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم. در آینه به خودم خیره شدم. گونه هایم گر گرفته بود. دستم رو روی گونه هام گذاشتم و لبخندم رو به لبانم پاشیدم.

-بله. این شد که من مزاحمتون شدم.

-راستش حمید خان من نمی تونم در این مورد رضایتی بدم. شیدا سالها ست که دیگه هیچ خواستگاری رو قبول نمی کنه.....

از پشت دیوار خودم رو بیرون کشیدم و به جمع اونها پیوستم. پس اومده بود تا برام خواستگار بیاره. چیه احساس گناه می کنی؟ چرا باید احساس گناه کنی؟ ای کاش می دونستی که من هنوز عاشقم. یه عاشق دل شکسته.چیه مامان چرا اینجوری بهم ذل زدی؟ ای خدا ای کاش  میتونستم از زیر بار این نگاه ها فرار کنم. نه نمی شه دارن کلافم میکنن. اما ........

آره من به خاطر بابا هم که شده باید این کار رو بکنم. نباید بزارم که بابا ناامید بشه. باید به آخرین آرزوش اون رو  برسونم. ای خدا ای کاش در تمام این سالها من این همه سر خود نبودم . چه فرقی داره الان هم دارم رو عشقم ، رو قلبم پا می زارم . واقعاً ای کاش همون چند سال پیش این کار رو می کردم.

-خوب حمید خان خانومتون خوبن؟ راستی اسمشون چی بود؟

-لیلی

-زیباست. جداً که برازنده چهره زیباشونه

نگاهی بُران به من کرد و تشکر کرد.

از جاش بلند شد و گفت:

-خوب ببخشید از اینکه مزاحمتون شدم.

-کجا حمید خان تشریف داشته باشید.

-نه ممنون شیما خانوم به فرهاد جان هم سلام  من رو برسونید.

شیما لبخند شیرینی زد و تشکر کرد.

-به لیلی سلام برسونید.

برگشت و به چشمام خیره شد. نه اشتباه می کنم این نبود. پلک هاش رو بهم زد و زیر لب خداحافظی کرد و رفت. نه دوست نداشتم که این طور باشه. خدایا هنوز هم شراره های عشق رو تو نگاهش می دیدم. نه ای کاش که اشتباه کرده باشم. اون .........

برگشتم و روی مبل نشستم و روزنامه رو از روی میز برداشتم و بهش خیره شدم. ای خدای من دیگه چی کار می تونم بکنم . من به مانی گفته بودم که دیگه کامران رو دوست ندارم اما حالا.....

-چیه مامان چرا اینجوری نگاهم می کنی؟

-هیچی

شیما نگاهی به مامان کرد و گفت:

-شیدا می دونی برای چی اومده بود اینجا؟

-کی؟

-حمید.

-نه برای چی؟

-راستش اون بر ات خواستگار پیدا کرده...

-غلت کرده که برای من ....

-شیدا بسه دیگه

به شما که از روی مبل بلند شده بود نگاه کردم و یادم افتاد که بابا....

سرم رو انداختم پایین و زیر لب گفتم:

-مامان بگو بیاد.

مامان از جاش بلند شد و اومد سمتم و با بغض گفت:

-چی گفتی؟

-گفتم بگو بیاد.

دستم رو توی دستش گرفت و زد زیر گریه. با دست بی قرارم موهای مامان رو که سرش رو روی دستم گذاشته بود نوازش کردم و زیر لب میگفتم:

-باشه قبوله من تسلیمم

لحظه های سختی بود باورم نمیشد که این بار باید به کسی که حتی هیچ شناختی نسبت بهش ندارم باید جواب مثبت بدم.

تنها و بی کس بودم و نمی تونستم راز م رو به کسی بگم. نوشین هم حق رو به دیگران می دادو من رو سرزنش می کرد.

ای خدای من چرا باید این اتفاق برای بابا بیفته؟

ای خدا چرا اصلاً باید این اتفاق برای من بیفته؟

قطره های باران که به شیشه اتاقم خورد چشم هام رو باز کردم و به ساعت دیواری نگاه کردم. رعد و برق رنگ اتاق رو روشن کرد و چند لحظه بعد....

همیشه از صدای رعد و برق واهمه داشتم . از جام بلند شدم و به سمت شیشه رفتم و بیرون خیره شدم.

نگاهم به چیزی که در حیاط میدیدم ثابت موند.

این بابا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توی حیاط زیر بارون نشسته بود و دو طرف دلش رو گرفته بود و از درد به خود میپیچید. گاهی سر بر آسمان بلند می کرد.

به سرعت از اتاقم خارج شدم و پتو م رو از روی تختم کشیدم و به سمت حیاط رفتم .....

وقتی نگاه بابا به من افتاد هول شد و دستش رو از روی کمرش برداشت و نگاهم کرد.

با بغضی که توی گلوم داشتم رفتم نزدیکش و بدون اینکه حرفی بزنم پتو رو انداختم روی دوشش و کنار پاش روی زمین نشستم. نگاه بابا به صورتم مونده بود. رنگ به رو نداشت و از درد به خود می پیچید و با هر دردی که میکشید بی اختیار ابروانش به هم گره می خورد.

-بابا اینجا سرده چرا اومدی اینجا؟

دستش رو به موهام کشید و گفت:

-کمی دلم درد میکرد و اومدم بیرون هوا بخورم.

-آخه اینجا

-ترسیدم مامان صدای ناله هامو بشنوه و از خواب بیدار بشه....

نم اشک راه دیدم رو بست و بی اختیار سرم رو روی پای بابا گذاشتم و گریستم.

آری ببار ای آسمان. ببار به همراه دل پر درد من . می بینی این منم که اینطور حقیر و نادام هستم. ابرها ببارید و با بارشتان ندامت را از نگاه بشویید......

صدای غرش ابرها تنم را لرزاند . سرم رو بلند کردم و بابا رو دیدم. صورت مهربونش.

-چرا گریه می کنی بابا؟

چطور می تونستم بهش بگم....

-بابا من رو می بخشی؟ من خیلی شما رو اذیت کردم با اشتباهاتم هفت سال شما رو ....

-بسه عزیز بابا الان وقت این حرفها نیست....

پس کی وقتش می شه بابا؟ چند ماه دیگه که از پیش ما رفتی ؟ من چطور میتونم تحمل کنم؟ آخ خدایا چطور؟

-بریم تو بابا سرما میخوری

-بریم بابا بریم....

دستش رو گرفتم و با هم رفتیم داخل.

هر دومون موش آب کشیده شده بودیم.

بابا دستم رو فشار داد و گفت:

-برو از تو اتاق من حوله و لباس برام بیار. اگه اینجوری بیام تو فردا مامانت میکشتمون.

لبخندی تلخ زدم و به سمت اتاقش رفتم....

-چی گفتی؟ الان داری به من می گی؟

-گوش کن ببین چی می گم آخه من ....

-حرف نزن شیدا. این مسخره بازی ها چیه راه انداختی .

-چه مسخره بازی؟ تا الان خودت ازم میخواستی همه چیز رو....

-من خواستم فراموش کنی نه اینکه خودتو تباه کنی.

-من نمی تونم چاره ی دیگه ای ندارم..

-ببینم الان کجایی؟

-شرکتم.

-همین الان پاشو بیا کافی شاپ همیشگی میخوام ببینمت.

-نمیتونم کارم خیلی زیاده

-گفتم پاشو بیا.

-گفتم نمیتونم.

-شیدا من همین الان منتظرتم.

-آخه...

-خداحافظ

-الو....

گوشی رو کوبیدم روی میز و با صدای بلند گفتم:

-اههههههههههه

در اتاقم باز شدو مستخدم با ترس گفت:

-خانم کلهر اتفاقی افتاده؟

نگاهش کردم و با عصبانیت گفتم:

-نخیر

بیچاره ترسید و معذرت خواهی کرد و رفت.

نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم که عقربه هاش داشت سه بعد از ظهر رو نشون میداد. عجب غلتی کردما ای کاش الان هم بهش نمی گفتم و میزاشتم این شب لعنتی هم تموم می شد و بعد....

خدایا...

خیلی کلافه و عصبی بودم. محکم با دستم کوبیدم روی میز و با صدای بلند زدم زیر گریه.....

صدای زنگ موبایلم شدیداً روی نروم می رفت و من رو داشت داغون می کرد. سرم رو بلند کردم و به صفحه گوشیم نگاه کردم و برای بار چندم رد تماس کردم و دوباره سرم رو گذاشتم روی دستم....

اما انگار دست بردار نبود....

-الو....

-شیدا این دیونه بازیها چیه در میاری؟ چرا رد تماس میکنی؟

-ولم کن حوصله ندارم.

-تو هیچ معلومه چه مرگته؟ تا الان که داشتی به خاطر اون کامران لعنتی....

با عصبانیت سرش فریاد کشیدم و گفتم:

-اه. بس کن دیگه. چیه این کامران رو کردی چماغ و دائماً میکوبی تو سرم. چرا تمومش نمی کنی؟

-من تمومش نمی کنم؟

-آره دیگه انگار این لعنتی نمی خواد دست از سر زندگی من برداره. اصلاً چی میگی من می خوام ازدواج کنم. چیه؟ حتماً باید عاشق باشم؟ به درک بزار هر خری می خواد باشه باشه.....

زدم زیر گریه و گوشیم رو پرت کردم. گوشی خرد به دیوار و صد تیکه شد.

صدای هق هقم به آسمون بلند شده بود و من همچنان به گوشی خرد شده ام نگاه می کردم و گریه می کردم.....

در با شدت باز شد و نگاهم به صورت وحشت زده مانی خیره موند.

با دیدنش از ترس از جام بلند شدم. هر دو خیره بهم نگاه می کردیم. بینیم رو بالا کشیدم و اشک هام رو از صورتم پاک کردم. با عصبانیت قدم ها ش رو سنگین بر میداشت و به سمتم میومد.

چشم در چشم هم خیره بودیم و حرفی نمی زدیم. نفهمیدم که چقدر به چشمهاش خیره موندم که بی اختیار روم رو از نگاهش چرخوندم و گفتم:

-چی می خوای که پاشدی اومدی اینجا؟

و دوباره نگاهش کردم.

هنوز نگاهم میکرد. وقتی اینطوری نگاهم می کرد بی تاب میشدم بدون اینکه دلیلیش رو بفهمم.

کلافه بودم و این بی تابی داشت دیونه ترم می کرد. سرش داد کشیدم و گفتم:

-چرا اینجوری نگاهم می کنی؟

دستش رو بالا اورد و به جای اینکه جوابم رو بده کشیده ای محکم به گوشم زد و با نفرت گفت:

-خودخواه

دستم رو روی گونه ام گذاشتم. سوزش شدیدی رو نه در گونه ام بلکه در قلبم حس می کردم. این چه کاری بود که مانی کرد؟ سرم رو چرخوندم سمتش. جوشش اشک رو در چشمام حس می کردم. غرورم دوباره  به سراغم اومده بود. به چشماش که از شدت عصبانیت قرمز شده بود ذل زدم و با حرص دستم رو از روی صورتم برداشتم و با فریاد گفتم:

-از اتاق من برو بیرون.

نگاهش رو به دستم که روی هوا معلق بود انداخت و گفت:

-تو ....

بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه از پشت میزم بیرون اومدم و در اتاقم رو باز کردم و با همون عصبانیت گفتم :

-بیرون

از کنار میز اومد به سمت من و وقتی روبروم ایستاد نگاهش به گوشی خرد شده ام افتاد و بعد از مکثی کوتاه دوباره نگاهم کرد و سرش رو تکون داد و از اتاقم بیرون رفت.

باورم نمیشد که مانی این حرکت رو انجام داده باشه.

کلافه به سمت میزم رفتم و به ساعت نگاه کردم که چهار و نیم بود. کیفم رو برداشتم و از اتاقم بیرون زدم.

-کجا داری می ری شیدا هنوز وقت اداری .....

برگشتم و با عصبانیتی که توی نگاهم بود به فرهاد خیره شدم که بدبخت حرفش رو خرد و گفت:

-چیزی شده؟

-نخیر. فقط .... فقط بیحوصله ام

-باشه برو خونه

-شب میبینمت

سرش رو تکون داد و وارد اتاقش شد. برگشتم و به راه خودم ادامه دادم.

حوصله جو خونه رو نداشتم. یعنی اصلاً  حوصله هیچ جا رو نداشتم. با کلافگی به سمت ماشینم رفتم.

نگاهی به اطرافم کردم و به سمت مغازه راهی شدم.

-سلام خانم بفرمایید.

نگاهی به صاحب مغازه انداختم و از لبخند کج و ماوجی که روی لبش بود خنده ام گرفت و گفتم:

-یه گوشی می خوام

لبخندش رو پررنگتر کرد و گفت:

-چه مدلی؟

-نوکیا

-چه کارایی داشته باشه؟

حوصله سوال جوابهاش رو نداشتم و گیج نگاهش کردم که خندید و گفت:

-اصلاً به این نگاه کنید.

تشکری کردم و به دفترچه نگاه کردم.

 انواع و اقسام گوشی ها با کارایی های مختلف توجه ام رو جلب کرده بود. به یاد گوشی بیچاره خودم افتادم و دستم رو روی گوشی ..... گذاشتم و گفتم:

-آقا از این مدل گوشی دارید؟

مرد نگاهی به انتخابم کرد و ابروش رو بالا انداخت و لبخندی زد و گفت:

-البته خانوم

و بعد با دستش داخل ویترین رو نشونم داد. و دوباره خندید. انگار عادت داشت که لبخند کج و کوله اش رو در هر شرایطی بزنه.

-قیمتش چقدر میشه؟

-قابل شما رو نداره

-ممنون

وقتی گوشی رو داخل ماشین گذاشتم نگاهی به آینه انداختم و به قیافه افسرده خودم لبخندی زدم و به راه افتادم.

سر راهم به گل فروشی بزرگ و زیبایی رفتم و  بی اختیار به گلها خیره شدم.

-میتونم کمکتون کنم؟

نگاهی به پسر جوانی که پشتم ایستاده بود انداختم و گفتم:

-یه دسته گل میخوام

-چه جور دسته گلی؟

-نمیدونم

-برای کی میخوای؟

بی تفاوت نگاهش کردم  و گفتم:

-برای خودم.

پسره هاج و واج نگاهم کرد و گفت:

-برای بار اولی که کسی میاد و برای خودش گل میخواد.

خندیدم و به یاد مقاله زندگی یا کارم افتادم و گفتم:

-دو تا گل رز و یه گلایل ......

وقتی دسته گل رو ازش گرفتم لبخندی پهنای صورتم  رو پوشونده بود و دیگه از اون عصبانیت چند ساعت پیش در وجودم خبری نبود.

در اتاق رو که باز کردم نگاهم به صورت رنگ و رو رفته مامان افتاد و لبخندی که روی لبم بود ماسید.

-سل.....

-شیدا من از دست تو چی کار کنم آخه؟

-چی شده مگه؟

-چی شده؟

برگشت سمت شیما و با گریه گفت:

-می بینی تازه میگه چی شده.

بعد دو تا دستاش رو بلند کرد و به سقف چشم دوخت و گفت:

-ای خدای من من رو بکش از دست این راحت شم.

با تعجب نگاهش می کردم و سر از کار هاش در نمی اوردم.

-شیدا کجا بودی تو؟

به شیما نگاه کردم و بیخیال گفتم:

-بیرون بودم.

-نمی گی ما نگرانت میشیم؟

اینبار از کوره در رفتم و گفتم:

-یعنی چی؟ این حرفها چیه میزنید؟ مگه من یه دختر بچه شانزده ساله ام. بابا شما ها چرا نمی فهمید من دیگه بیست و هشت سالمه.....

-هر چقدر هم که بزرگ شده باشی هنوز بچه مایی....

برگشتم و به صورت بابا که روی مبل نشسته بود نگاه کردم. یه لحظه از خودم متنفر شدم. بغض گلوم رو می فشرد . به مامان نگاه کردم و دسته گل رو به سمت مامان گرفتم و گفتم:

-مامان جون به خدا رفته بودم بیرون هوا بخورم چرا نگرانم شدی؟

-هر چی موبایلت رو می گیرم تو دسترس نیستی .ساعت هفت شده خوب معلومه که نگرانت میشم.

به یاد گوشیم افتادم و یه لحظه به خودم اومدم و گفتم:

-وای مامان من رو ببخش به خدا اصلاً یادم نبود بهت زنگ بزنم بگم که گوشیم از دستم افتاد و شکست.

مامان نگاهی عصبی به من کرد و گفت:

-واقعاً که

و از کنارم رد شد و به سمت بابا رفت.....

-چی شده بود شیدا؟

نگاهی به شیما که دوباره مثل عادت همیشگیش در نزده وارد شده بود کردم و خندیدم و گفتم:

-تو باز در نزده وارد شدی مزاحم؟

شیما هم بی اختیار مثل من زد زیر خنده و در رو پشت سرش بست و به اومد کنارم لب پنجره نشست.

دستش رو توی دستام گرفتم و گفتم:

-یادت میاد شیما چقدر  سر این در نزدنت باهات دعوا می کردم؟

محکم دستم رو فشرد و گفت:

-همیشه قول می دادم و بازم یادم می رفت.

-صد دفعه می گفتم بابا اگه تو اتاق لخت باشم چی؟

- منم می گفتم من این آرزو رو به گور می برم.

هر دو با هم زدیم زیر خنده و در حالی که دستامون توی دست هم بود به هم نگاه می کردیم.

نگاهم رو ازش گرفتم و به درختی که توی باغچه بود خیره شدم که شیما گفت:

-هنوز هم شبا اینجا میشینی و به مهتاب نگاه می کنی؟

-اوهوم. هنوز هم شبا منتظرم تا تو بیای توی اتاق و برام از خاطرات دانشکده بگی.

و بعد خیره نگاهش کردم و گفتم:

-از اون موقع که تو رفتی خیلی دلم برات تنگ میشه. حتی دلم برای در بی خبر اومدنات توی اتاقم تنگ میشه.

-دیونه من که همش اینجام.

لبخندی شیطانی زدم و گفتم:

-اما من دوست دارم شبا اینجا باشی.

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-شیدا نکنه.....

با صدای بلند زدم زیر خنده که گفت:

-امشب پیشت میمونم میخوام تا صبح دو تایی  به این خواستگارت بخندیم.

لبخندی زدم و گفتم:

-دو تایی نه سه تایی.

دستی به شکمش کشید و گفت:

-پاشو لباساتو عوض کن که الان میان.

نگاهی به ساعت دیواری انداختم و گفتم:

-امروز با مانی دعوام شد

دوباره کنارم نشست و گفت:

-سر چی؟

-بهش گفتم میخاد برام خواستگار بیاد و من هم میخوام قبولش کنم. اون هم الم شنگه ای راه انداخت که نگو.

-چرا؟

-بهم گفت بیا جای همیشگی اما من نرفتم و اون با عصبانیت اومد شرکت و .....

-خوب؟

نگاهش کردم و گفتم:

-سرش داد زدم و اون هم زد تو گوشم.

شیما با تعجب ابروهاش رو کشید بالا و گفت:

-وا......

و بعد لبخند زیبایی به لبش اورد و گفت:

-پس که اینطور....

-وا من می گم اون من رو زد و تو داری میخندی؟

از جاش بلند شد و به سمت کتابخونه رفت و گفت:

-حافظ کجاست؟

نگاهی بیقرار بهش کردم و گفتم:

-نمیدونم

-یعنی چی نمیدونی؟

-یه سالی میشه که سراغش نرفتم. یعنی بعد از عروسی تو سراغش نرفتم

برگشت نگاهم کرد و گفت:

-چرا؟

-چون دیگه تو نبودی برام بخونیش.

سرش رو تکون داد و در کتابخونه به تکاپو برداخت.

نگاهم رو ازش گرفتم و به آسمون شب زل زدم و زیر لب گفتم:

-خدایا خودت مهر این پسره رو به دلم بنداز.

-زود باش یه نیت کن....

برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:

-ولش کن شیما....

-خفه شو اصلاً بزار من از طرف تو نیت کنم.

شونه هام رو بالا انداختم و نگاهش کردم.

 -دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد          شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید            تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق      راه مستانه ز دو چاره مخموری کرد

شیما با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:

-بیا اینم از حافظ.....

-وا چته تو؟

صدای زنگ در که بلند شد شیما از جاش پرید و گفت:

-پاشو که اومدن.

در حالی که کنار شیما نشسته بودم کنجکاو نگاهی به تمامی اعضای خانواده اش کردم.

وقتی نگاهم در نگاه پسره گره خورد لبخندی به لب اوردم و .....

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:20  توسط سپیده  |   
 
چهارشنبه 1388/02/23
شانزدهم

قسمت شانزدهم:

-مذحکترین چیزی که در تمام عمرم شنیدم همین حرفی بود که تو زدی.

-می گی پس چی کار کنم؟ حالا من از کجا یه خواستگار گیر بیارم.

-یعنی شیدا تو اینقدر ذلیل شدی که می خوای بری به حمید بگی بیاد خواستگاریت؟ فکر می کنی اون اونقدر ببو هست که حالیش نشه به خاطر بابات داری این کار رو می کنی؟

 این حرفها رو نوشین که در کنارم روی نیمکت پارک نشسته بود می گفت و من با دستمال کاغذی که در دستم بود اشکام رو پاک می کردم و باهاش کل کل می کردم.

-من تصمیمم رو گرفتم میخوام آخرین آرزوی بابا رو بر آورده کنه

-حتی اگه به قیمت خودت تموم بشه؟

-آره برای من دیگه فرقی نمی کنه. من باید این کار رو بکنه

-خوب لااقل صبر کن شاید یه مرد خوب تو این مدت اومد خواستگاریت.

-مرد خوب حالا از کجا پیدا کنم من؟

-اما اگه این کار رو بکنی واقعاً احمقی

-نوشین تو می گی چی کار کنم؟

نوشین تکیه اش رو به نیمکت داد و به پری که دو قدم جلوتر از ما داشت تاپ بازی می کرد نگاه کرد و گفت:

-صبر کن

عصبی شدم از دستش و با ناراحتی گفتم:

-من میگم بابا یه سال بیشتر پیش ما نیست و اون وقت تو می گی صبر کن؟

دستم رو توی دستش گرفت و گفت:

-عزیزم ببین داری خودت رو داغون می کنی. لااقل به مهندس رادپور جواب مثبت بده.

-از رادپور خوشم نمیاد بابا. چه طوری بگم؟ با حمید راحتترم.

-آخه شیدا تو الان نزدیک به سه ساله از حمید خبر نداری مثل اینکه یادت رفته بار آخر چه جوری دست رد به سینه اش زدی؟

-تکیه به صندلی دادم و چشمامو بستم و گفتم:

-نه یادم نرفته. بهش گفتم امیدوارم این آخرین دیدارمون باشه و اون هم گفت امیدوارم که سرت به سنگ بخوره.

آه عمیقی کشیدم و گوشیم رو برداشتم و شماره موبایلش رو گرفتم.

نفسم تو سینه حبس شده بودو نوشین با بهت بهم نگاه میکرد. حتماً پیش خودش می گفت من چه خریم دیگه.

بعد از اینکه دو بار بوق خورد تلفن رو جواب داد. هنوز صداش نرم و زیبا بود.

-سلام

-سلام بفرمایید.

-خوبی حمید خان؟

-متشکرم اما شما؟؟؟؟؟؟؟

-من... من  شیدا

-شیدا؟

-بله شیدا.

-آه بله حال شما چطوره شیدا خانوم سه سالی میشد که صداتون رو نشنیده بودم.

-بله. من از شما عذر می خوام اما باور کنید که فراموش کردن کامران کمی برام سخت بود و سالها طول کشید.

-چطور؟

-راستش حمید خان من باید با شما صحبت کنم.

-در رابطه با چه موضوعی؟

نوشین سرش رو تکون می داد و با کف دستش اهسته به پیشونیش میزدو زیر لب قر میزد.

نفس عمیقی کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-باید شما رو ببینم.

-میشه همین الان بگید.

لحن سردش حالم رو گرفت دلم میخواست تلفن رو قطع کنم. اما........

-می خواستم بپرسم.....

-بگید گوش میدم.

-راستش کمی برام گفتنش سخته.

-مگه در ارتباط با چه موضوعی؟ اتفاقی افتاده شیدا خانوم؟

-نه نه راستش من می خواستم بگم که.....

-حمید عزیزم بیا دیگه داره دیر میشه ها ماماینا منتظرند.

-الان میام عزیزم

صدای ظریف زنی که از پشت خط تلفن شنیدم که حمید رو مخاطب قرار داده بود. قلبم رو لرزوند. خدای  من باورم نمیشد. حمید ازدواج کرده بود. عجب غلتی کردم ای کاش زنگ نمیزدم. حالا چی بگم؟.....

-الو الوووو

-بله

-چیزی شد؟

-نه .راستش میخواستم بپرسم که شما هنوز سر حرفتون هستین؟

-کدوم حرفم؟

-درخواست ازدواج؟

لحظه ای مکث کرد و بعد با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفت:

-دیر به فکر افتادی شیدا خیلی دیر.

-چرا؟

-من دو ساله که ازدواج کردم.

انگار دنیا روی سرم خراب شد. تلفن  از دستم افتاد و بغضم رها شد. نوشین خیلی هول کرد. گوشی رو از روی پام برداشت و گفت:

-شیدا چی شد؟

با صدای بلند زدم زیر گریه.

-چی گفت بهت؟

گوشی رو کنار گوشش گذاشت و گفت:

-الو

-......

-سلام. چی گفتید بهش؟

-.....

-وقت سرزنش کردن نیست حمید خان. خداحافظ.

گوشی رو قطع کرد. می دونستم که اون هم احساساتی شده.

-نگفتم بهت زنگ نزن. پسره پررو میگفت که گفته بودم سرت به سنگ می خوره.

در میان هق هق گریه ام گفتم:

-چی کار کنم حالا نوشین؟

-خدا بزرگه شیدا نا امید نشو

سرم رو روی شونش گذاشتم و گریه کردم.

با دیدن بابا در اون حال زار قلبم میگرفت و ناراحت بودم.

وقتی بابا و مامان شنیدند که شیما بارداره به حدی خوشحال شدند که نمی تونم توصیف کنم. شیما تو بغل بابا  گریه می کرد  و بابا هم آهسته موهاشو ناز می کرد و به من نگاه می کرد و افسوس می خورد.

هنوز نتونسته بودیم که مامان رو در جریان این اتفاق بزاریم. مامان نمی دونست که بابا بیشتر از چند ماه در بین ما نیست و اما خود بابا از این قضیه خبر داشت. ما طوری وانمود می کردیم که انگار از چیزی خبر نداریم.

فرهاد با شوخی هاش سعی می کرد که ما رو بخندونه اما خوب میدونستم که خودش هم ناراحته.

پنج ماه هم به سرعت برق و باد گذشت.شیما روز به روز شکمش بزرگتر میشد و دیگه نمی تونست بیاد سر کار. با اینکه هفت ماهش شده بود اما باز همحال روحی مساعدی نداشت و فرهاد از هر طرفی به مشکل برخورده بود. نمیتونست کاری کنه و این بیشتر عذابش میداد. سرکار با من درگیر بود. سعی میکرد حال روحی من رو عوض کنه و تو خونه با شیما در گیر بود. دلش نمی خواست که بچه اش افسرده و ناسالم به دنیا بیاد. اما کاری از دستش بر نمیومد. خودش هم حالش زیاد مساعد نبود اما برای اینکه جلوی ما ناراحت نباشه خودش رو کنترل می کرد. اما همیشه رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون. من میدیدم که چشماش قرمزه . اما تنها لب هاش میخندید. بابا روز به روز پژمرده تر از قبل میشد و ما هم بی تابتر. در مقابل سوالهای مامان می گفتیم که بابا کمی  ناراحتی کلیوی داره که ان شالله خوب میشه. اما..........

یک روز جمعه غروب که بی حوصله کنار پنجره دلتنگی های اتاقم نشسته بودم وموزیکی گوش می دادم. تلفنم زنگ خورد.

-بله

-سلام........

تعادلم رو از دست دادم و سرم گیج رفت و به زور دیوار رو گرفتم که به زمین نخورم.

-شیدا منم کامران صدام رو میشنوی؟

بغض راه گلومو بسته بود و من بی طاقت بودم.

-الو شیدا

-بله میشنوم.

-حالت خوبه؟

-مرسی

-ببخشید که مزاحمت شدم. هر چی شماره موبایل فرهاد رو گرفتم تو دسترس نبود کار واجبی باهاش داشتم. زنگ زدم شماره خانومش رو ازت بگیرم.

-باشه.

-بگو

-091211125...

-ممنون

-خواهش میکنم.

-راستی ...

-چیه؟

-من میخواستم بابت ازدواج شیما و فرهاد بهت تبریک بگم. ببخشید میدونم دیره. اما من همیشه دیر ....

-تو همیشه دیر میکنی.

-چیزی گفتی؟

-نه بگو....

-همین ببخشد مزاحمت شدم

-بیا دیگه

-اومدم

-ببخشید شیدا جون باید برم. خداحافظ

گوشی از دستم افتاد روی زمین و زیر لب گفتم خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

روزها  از پس هم میگذشت و من دیونه شده بودم از اینکه نمیتونستم کاری برای بابا انجام بدم. به هر دکتری سر میزدیم ناامیدمون می کردند.

تنها یک ماه به فارغ شدن شیما مونده بود. که مامان میخواست براش سیسمونی تهیه کنه.

این بیشتر من رو عزاب میداد. حوصله بیرون رفتن نداشتم. اما مجبور بودم که جلوی مامان خودم رو کنترل کنم. بلکه شاید این موضوع باعث میشد کمی وضعیت روحیم بهتر بشه.

تمام مغازه ها رو زیر پا می گذاشتیم و مامان از هر وسیله ای که میدید برای فرزاد ((پسر شیما)) می خرید. واقعاً که با دیدن این وسایل کودکانه لبخند به لبم میومد.

-مامان شما برو خونه من برمیگردم اینو عوض میکنم. برو خونه شام درست کن

-زود بیا

-باشه خداحافظ

مامان رو جلو در پیاده کردم و خودم با ماشین برگشتم تا لباسی رو که خریده بودم عوضش کنم.

وقتی وارد مغازه شدمو لباس رو عوض کردم. صدای آشنایی گوشهام رو نوازش کرد. سرم رو برگردوندم و حمید رو دیدم . انگار که سنگینی نگاهم رو حس کرد و برگشت به سمتم. اون هم با دیدن من خشکش زد.

-عزیزم این قشنگه؟

حمید برگشت به سمت صدا و من برگشتم و زنی رو دیدم که .....

دختری زیبا با گونه های برجسته و چشمان مشکی رنگ که برق چشم هاش از هیچ نگاهی دور نمی ماند. لبخندی زدم و در مقابل نگاه متعجب زن رفتم جلو سلام کردم.

دستم رو در کمال تعجب فشرد و گفت:

-من شما رو میشناسم؟

-شما نه اما من سالها پیش با همسرتون همکار بودم.

-جداً؟

به حمید که هنوز متعجب من رو نگاه میکرد نگاه کرد و گفت:

-عزیزم چیزی راجع به ایشون نگفته بودی؟

من که تازه نگاهم به شکم بر آمده اون جلب شده بود لبخندی چهره ام رو پوشوند و گفتم:

-شاید فراموش کردند. راستی  انشالله قدمش براتون مبارک باشه.

زن زیبا دستی به شکمش کشید و لبخند نمکینی زد و گفت:

-ممنونم ان شالله قسمت شما.

بعد با تعجب نگاهی به دستم کرد و گفت:

-شما ازدواج کردید؟

-نه هنوز قسمت نشده.

بعد دوباره دستش رو فشردم و خداحافظی کردم و از مغازه بیرون اومدم.

برعکس چند ساعت پیش آرامشی وجودم رو پر کرده بود که نمی تونم توضیحش بدم.

لباس رو داخل ماشین گذاشتم و به سرعت از اونجا دور شدم. دلم میخواست کمی با خودم خلوت کنم. احتیاج به آرامش داشتم.

به آینه داخل ماشین نگاه کردم و با دستم موهام رو مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت پارک رفتم.

سوز سردی میومد. هوای زمستونی داشت به انتها میرسید و در شرف رسیدن فصل بهار بودیم. دستام رو در جیب مانتوم کردم و به روبروم نگاه کردم. قدم هام رو تندتر کردم و به راه افتادم و از پله ها بالا رفتم.

روی صندلی خالی نشستم و پام رو روی پام انداختم و چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

از اینکه حمید ازدواج کرده بود خوشحال بودم. لااقل اون مثل من احمق نشد که به پای یه عشق مسخره بشینه و زندگیش رو نابود کنه. ای خدای اگه من هم الان ازدواج کرده بودم دور رو برم رو بچه هام گرفته بودند.صدای ظریف بچه ای منو به خودم اورد

-دایی بریم توپ بازی؟

چشمام رو باز کردم و سرم رو به سمت صدا چرخوندم. از دیدن منظره جلوم جیغ کوتاهی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم.

صدای خنده هاش باعث شد من هم بخندم و آروم بگیرم.

هر دو بی اختیار میخندیدیم و دختر بچه ای که صداش باعث شد چشمام رو باز کنم با تعجب به ما نگاه میکرد.

-دیونه ترسوندی منو

-همچین چشماتو بسته بودی که  اگه یکی اینجا کیفتو میزد نمیفهمیدی.

-دایی مانی این خانومه کیه؟

نگاهی به اون دختر کردم که موهاشو خرگوشی بسته بود و توپ کوچیکی دستش بود.

-عروسک دایی این خانوم یکی از دوستای خوب منه. سلام نمی کنی مهشید.

دختره یه نگاهی به من کرد و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

-سلام دوست دایی مانی

دستش رو فشردم و من و مانی زدیم زیر خنده.

-سلام مهشید خانوم.

-اسمت چیه؟

-اسم من شیداست.

-شیدا؟

-آره.

-منم یه دوست دارم تو مهدکودک که اسمش شیداست. انقدر دختره خوبیه که نگو.

مانی  کنار من نشست و گفت:

-مهشید جون همه شیدا ها خوبن

بعد به من نگاه کرد و گفت:

-مگه نه؟

لبخندی زدم و گفتم:

-مهشید خانوم تو چند سالته؟

-مامانم میگه من چهار سالمه.

-مامانت میگه؟

-آره .

توپشو گرفت جلوی من و گفت:

-میای بریم توپ بازی؟

مانی به جای من جواب داد.

-مهشید جون تو اینجا بازی کن من میخوام با دوستم کمی حرف بزنم باشه؟

-باشه دایی

مانی نگاهم کرد و گفت:

-شیدا تو با خودت چی کار کردی چرا اینقدر لاغر شدی؟

-روزگار خیلی داره بهم سخت میگیره خیلی.

دستم رو تو دستش گرفت و گفت:

-ببین شدی پوست استخون. هنوز هم داری به کامران فکر میکنی؟

آهی کشیدم و گفتم:

-دیگه نه. دیگه به اون فکر نمی کنم. چون حالا فهمیدم که تنها به دوست داشتنش عادت کرده بودم. حالا میفهمم که همه این سالها جوونیمو به خاطر یه عادت از بین بردم.

-پس چرا اینجوری شدی؟

همه ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم و گفتم. مانی نگاهم میکرد و گاهی سرش رو تکون میداد و به حالم افسوس میخورد. وقتی جریان زنگ زدنم رو به حمید براش تعریف کردم چنان از کوره در رفت که باورم نمیشد.

با ناراحتی سرم داد کشید و گفت که کار احمقانه ای کردم.

احساس می کردم کمی آرومتر شده بودم از اینکه با مانی درد و دل کرده بودم.

از اون روز به بعد من و مانی روابطمون مثل سابق شد و هر اتفاقی برام می افتاد به مانی می گفتم و بعد از اینکه به درد و دل هام با آرامش گوش می داد راه درست رو جلوی پام می گذاشت.

ساعت پنج بعد از ظهر شده بود و با شیما داشتیم از پیش دکتر برمی گشتیم که صدای گوشیم بلند شد.

-بله

-سلام شیدا کجایید پس؟

-سلام داریم میایم مامان ترافیکه.

-زود بیاید شب مهمون داریم.

-کیه؟

-تو چی کار داری بیا

-باشه.

شیما دستش رو روی دستم که روی دنده بود گذاشت و گفت:

-میبینی چه زشت شدم؟

نگاهش کردم و خندیدم و گفتم:

-هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم وایمیسه خشگلم.

-ما اگه این خربزه رو نخوایم کی رو باید ببینیم.

-تو غلت میکنی. خالش فدای اون خربزه شه.

هر دو با هم زدیم زیر خنده .

-این یه ماهه آخر هم تموم بشه دارم کلافه میشم.

-حالا شانس اوردی که وسط زمستون بود وگرنه تو با این گرمایی بودنت هم ما رو هم اون بچه رو کلافه میکردی.

شیما دستی به شکمش کشید و گفت:

-وقتی صدای قلبش رو میشنوم نمیدونی چه حسی میشم که.

-حس قشنگیه نه؟

-یه حسی مثل زندگی .واقعاً قشنگه شیدا واقعاً

بعد دستش رو گذاشت زیر شکمش و گفت:

-آخ ببین داره لگد میزنه.

با صدای بلند خندیدم.

ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:2  توسط سپیده  |   
 
چهارشنبه 1388/02/23
قسمت پانزدهم

قسمت پانزدهم

از صبح خیلی در تحرک بودم.  همه ما دوست داشتیم این مراسم به نحو احسن برگزار بشه. به همراه شیما به آرایشگاه گیتی رفته بودم. شیما در لباس سپید عروسی به قدری زیبا شده بود که دلم نمیخواست چشم ازش بردارم.

با صدای معترضش به خودم اومدم

-چیه اینجوری ذل زدی به من دیونه؟

-شیما نمی دونی که چقدر خشگل شدی

خندید و گفت:

-راست میگی؟

نگاهی به آینه روبروم کردم و گفتم:

-وای اگه فرهاد اینجا بود همین الان ....

با دستش زد به آرنجم و گفت:

-هیس خره زشته.

بلند خندیدم و گفتم:

-شیما خیلی دوستت دارم.

نزدیکم شد و منو تو بغلش گرفت.

نم اشک رو توی چشمام حس می کردم.

-دلم می خواست اول عروسی تو رو ببینم بعد خودم عروسی کنم اما تو خر .....

-شیما چه فرقی داره. به خدا اگه بدونی چقدر خوشحالم.

-شادی ما که برات مهم نیست.

از خودم جداش کردم و با انگشتم اشکهاشو از صورت مهتابی و زیباش پاک کردم و گفتم:

-گریه نکن آرایشت خراب می شه ها

لبخندی تلخ زد و بعد با دستش محکم زد به آرنجم و با ناز و مثل بچه ها گفت:

-دیونه باهات قهرم.

خندیدم و صورتش رو بوسیدم.

صدای زنگ سالن آرایشگاه بلند شد و من و شیما هر دو برگشتیم به سمت مستخدمی که رفت تا در رو بزنه.

-بله شیما خانوم آماده اند.

هر دو به هم نگاه کردیم و زیر گوش شیما گفتم:

-عزیزم ان شالله خوشبخت بشی

-اولین دعایی که سر سفره عقد می کنم ازدواج تو آبجی گلم

لبخندی زدم و رفتم تا مانتوم رو تنم کنم.

مامان کنارم نشست و گفت:

-میبینی شیدا الان تو باید با شوهرت اینجا ....

-مامان خواهش کردم ازتون.

-از دست تو من چی کار کنم؟

-بزار امشب رو خوش بگذرونم.

از کنارم پاشد و در حالی که زیر لب قر قر می کرد رفت.

به شیما و فرهاد که وسط جمعیت می رقصیدند نگاه می کردم که نوشین اومد و دستم رو کشید و گفت:

-چیه تمرگیدی بیا بریم برقص ببینم.

-بابا خسته شدم بزار بشینم

-پاشو خره

به همراه نوشین رفتیم وسط و ...........

-تو اول صف وایسا شیدا

-برو بابا . اصلاً تو چی می گی اینجا؟ تو برو اونور

-ا مگه متهلا دل ندارن.

-چشمم روشن الان میرم به محسن((شوهر نوشین)) می گم

-برو دیونه. باشه بابا من رفتم.

خندیدم و می خواستم از صف برم بیرون که کیارش دستم رو گرفت و گفت:

-مثل اینکه جداً قصد ازدواج نداری

به چشماش نگاه کردم و گفتم:

-بهش اعتقاد ندارم.

-لااقل می تونی دل خواهر و مادرتو شاد کنی. فکر نکنم سخت باشه.

برگشتم و به شیما که داشت با خنده با بچه ها حرف میزد نگاه کردم و سرم رو تکون دادم و همونجا کنار کیارش ایستادم.

خواننده رو به شیما و فرهاد گفت:

-عروس و داماد گلمون بیاین اینجا وایسید.

و بعد رو به جمعیت گفت:

-بچه ها از هزار می شماریم آماده اید؟؟؟؟؟؟

-ببببببببببببببببببببببببببببببله

-نهصد و نود و نه     نهصد و نودو هشت      نهصد و نود و هفت      نهصد و نود و شش      نهصد و نود و پنج

صدای جیغ بچه ها گوشم رو کر کرده بود و خنده رو به لبام اورده بود. مثل بی خیال ها همونجا ایستاده بودم و نگاه می کردم. دوباره خواننده گفت:

-نه نشد اینجوری بی حال نمی خوام اگه من جای عروس خانوم بودم اصلاً گلو پرت نمی کردم نه عروس خانوم؟

شیما خندید و گفت:

-بله

دوباره خواننده گفت:

-پس بچه ها همه آماده اید؟

-آرههههههههه

-عمو سبزی فروش

-بلههههه

-سبزی کم فروش

-بلهههههه

-سبزی گل داره؟

-بلهههههههه

-درد و دل داره؟

-بلههههههه

- عمو سبزی فروش

-بلهههههههه

-من ترب می خوام

-بلههههههه

-تو رو یه ربع می خوام

-بلههههههه

-موزیک و تا صبح می خوام

-بلههههههههه

- همه منتظرن پشت سرت خودتو نکن لوس      پرت کن گلو تا سیاره ی ونوس و ارانوس   از پنج و تا یک ما میشماریم شمارش معکوس      حالا  پنج     چهار      سه    دو       یک

بدون اینکه هیچ حرکتی کنم دسته گل شیما افتاد بین دستای من و همه با جیغ و صوت بهم طعنه میزدند.

همچنان مثل این گیجها همونجا ایستاده بودم که ........

دسته گل رو دادم به شیما و بغلش کردم و با خنده بهش گفتم:

-جرزنی کردی شیمااااااا

بوسیدتم و گفت:

-امشب شب عشق و حاله

شب خیلی قشنگی بود و من بی خیال هر نوع فکر و خیالی میرقصیدم و تا آخر شب هر لحظه کنار شیما بودم. حس می کردم واقعاً جدایی ازش سخته اما وقتی خنده رو به روی لب هاش سرخش میدیدم فراموش می کردم که بعد از شیما چقدر تنها میشم.

لحظه های جدایی برای همه ما دردناک بود با اینکه خنده از کنج لبامون نمی افتاد اما همه غم عجیبی توی چشمامون موج میزد. هر بار که نگاه بابا به چشمام گره می خورد سرزنش رو به وضوح تو نگاهش می دیدم و حس می کردم که چقدر از دست من ناراحته.

شیما منو محکم تو بغلش گرفته بود و ولم نمی کرد. فرهاد سعی داشت با شیرین کاریهاش ما رو بخندونه اما کاملاً معلوم بود که اون هم دل و دماغ خنده نداره.

خستگی توی چشماشون موج میزد.

-آبجی جونم برات بهترین آرزوها رو دارم.

رو  به فرهاد  کردم  و گفتم:

-اگه آبجیمو اذیت کنی همه پروژه هاتو خراب می کنم.

با صدای بلند خندید و گفت:

-من چاکر آبجیت هم هستم. آبجیت ما رو اذیت نکنه من که باهاش کاری ندارم.

مامان کنارمون ایستاد و با بغضی که تو صداش داشت گفت:

-کی از ماه عسل برمی گردید؟

شیما گفت:

-تا یه ماه دیگه بر می گردیم.

فرهاد از بابا اجازه گرفت تا شیما رو ببره. با رفتن شیما به سمت میعادگاه عشقش انگار تکه ای از وجود من رو با خودشون بردند. تا رسیدن به درب وردوی شیما چندین بار برگشت  و به ما نگاه کرد. لبخندی که روی لباش بود آرامش رو به من برگردوند.

همه ایستادیم تا وقتی که اون دو نفر وارد ساختمون ویلایی خودشون شدند و ما هم برگشتیم به سمت منزل.

بدون شیما خونه ما خیلی سوت و کور شده بود. همیشه اون بود که خنده رو به لب های ماتم زده ما می اورد. هر کاری توی خونه می خواستیم بکنیم مامان و بابا یاد شیما می کردند. حتی مامان وقتی که غذای مورد علاقه ی شیما رو میزاشت نم اشک رو توی چشماش حس می کردم و می گفت:

-واقعاً جای شیما خالیه. دلم براش تنگ شده.

دوری از شیما حتی در شرکت هم سخت بود.

دو هفته ای از رفتن اونها به ماه عسل می گذشت و من تنها به شرکت می رفتم و کارهای دفتری رو چک می کردم. در نبودن فرهاد تمامی کارها به دوش من و مهندس راد و مهندس رادپور بود. خدا پدرشون رو بیامرزه اگه اونها نبودند من یکه و تنها کاری نمیتونستم از پیش ببرم.

حضور دائمی مهندس رادپور در کنار من باعث شده بود که بیشتر بهم توجه کنه و هر از گاهی سخنی غیر مستقیم از علاقه خودش به من بزنه. دوست نداشتم جز کار در رابطه با مسئله دیگه ای باهم حرف بزنیم اما نمیتونستم جلوی رفتارش رو بگیرم.

یک روز جمعه که توی خونه بی کار بودم و حوصله ام سر رفته بود گشیم رو برداشتم و بی اختیار شماره موبایل مانی رو گرفتم. می دونستم که هنوز از دست رفتار من ناراحته چون بعد از برنامه مهمونی باهام تماسی نداشت و هر وقت هم که زنگ میزد سریعاً قطع می کرد.

-بله

با شنیدن صدای ظریفی پشت تلفن هل شدم و تلفن رو قطع کردم.

روی تخت دراز کشیدم و پیش خودم فکر کردم که حتماً مانی هم ازدواج کرده.

یه لحظه با فکر کردن به این موضوع قلبم تیر کشید و ناراحت شدم. برام جای سوال بود که چرا باید از این موضوع ناراحت بشم....

-بله

-سلام

-سلام مانی تویی؟

-آره کاری داشتی زنگ زدی؟

-فکر کردم اشتباه گرفتم

-نه عزیزم اشتباه نگرفتی.

-کی بود به تلفن جواب داد؟

-هستی بود

-هستی؟

-آره. نگفتی کاری داشتی؟

-مانی هنوز از دست من ناراحتی؟

-نه نیستم

-اما رفتارت چیز دیگه ای رو ثابت می کنه.

-شیدا وقتی تو دوست داری ناراحت باشی و با یاد کامران لحظه های باقی مونده زندگیت رو خوش باشی مشکل من چیه؟

-این طوری که تو میگی نیست.

-هست شیدا خودت رو گم کردی سرت رو بین برف کردی فکر می کنی کسی نمیبینتت؟

-باشه حق با تو اما من احتیاج به زمان دارم. تا فراموشش کنم.

-احتیاج به زمان؟ می دونی چیه من مطمئنم که تو دیگه کامران رو دوست نداری اگه دوستش داشتی وقتی ایران بود دوباره باهاش رابطه برقرار می کردی. تو فکر می کنی که دوستش داری در صورتی که تو به فکر کردن به اون عادت کردی

-نه اینطوری نیست

-چرا همینطوریه. الان هشت سال از اون رابطه می گذره اما تو هنوز هم....

-مانی من زنگ نزدم باهات دعوا کنم من زنگ زدم....

-من وقتی با تو صحبت می کنم که مطمئن بشم دیگه به کامران فکر نمی کنی .

-واقعاً که اصلاً پشیمون شدم که بهت زنگ زدم.

-شیدا فکراتو بکن. داره دیر میشه.

-خداحافظ

گوشی رو گذاشتم و سرم رو بین دستام گرفتم. داشتم کلافه میشدم.

شاید مانی راست می گفت من به کامران عادت کرده بودم. شاید واقعاً دیگه دوستش نداشتم. اگه دوستش داشتم چرا وقتی اومد دوباره اسیر چشمای جادوییش نشدم؟

بالاخره انتظار طولانی ما به سر  رسید و شیما و فرهاد از ماه عسل برگشتند. دلم نمی خواست ولش کنم. هر دو همدیگه رو سفت در آغوش گرفته بودیم و گریه می کردیم. هر دو دلمون برای هم لک زده بود. شیما در گوشم می گفت که چقدر دلش برام تنگ شده و هر جایی که می رفته من رو یاد می کرده.

فرهاد به زور ما رو از هم جدا کرد و گفت:

-وای شیدا این شیما منو کشت. هر جا می رفتیم، می گفت جای شیدا خالی ،جای شیدا....

-فرهاد باز تو چقولی کردی؟

همه زدیم زیر خنده و کنار  هم روی مبل نشستیم. بابا گفت:

-خوب فرهاد جان چه خبرا ؟خوش گذشت؟

-جای شما خالی بابا جون خیلی عالی بود. ان شالله سفر بعدی حتماً با هم می ریم.بلکه به منم خوش بگذره.

بابا با خنده گفت:

-چطور مگه پسرم؟

-هیچی پدر جان این شیما کشته من و، از بس گریه کرده. همش می گفت ،شیدا شیدا. اصلاً نمی گفت، فرهادی هم هست...

و بعد زد زیر خنده.

شیما هم خندید و رو به بابا گفت:

-بابا جون دروغ می گه به خدا ،فقط بعضی اوقات دلتنگی می کردم.

لحظه های شادی رو با هم با خنده گذروندیم.وقتی شیما برامون سوغاتی ها رو باز کرد و بهمون داد کلی ذوق کرده بودم و مثل این بچه کوچیکا هر کدومشو می دیدم می خندیدم و شیما برام می گفت که هر کدومو و از کجا خریده وکلی تعریف راجع به اون شهر می کرد.

خلاصه کلی سر اون سوغاتی ها خندیدیم.

-خوب شیدا خانوم ما نبودیم برشکست که نشدیم؟

-ای بابا دستت درد نکنه دیگه ما رو دست کم گرفتی؟

-آهان یادم نبود مهندس پرهام و راد هم هستند.

-خیلی پرویی به خدا فرهاد. اگه بدونی چقدر تو این مدت خسته شدم.

-پس یادم بنداز شغلتو از سمت مهندسی به سمت آبدارچی ارتقاع بدم.

از روی مبل لنگه کفشی رو که شیما برام سوغاتی اورده بود برداشتم و پرت کردم سمتش و گفتم:

-باید پنج دانگ شرکت رو به نامم کنی چی می گی تو؟

لنگه کفشو رو هوا قاپید و گفت:

-بیا شیما خانوم هی گفتم زود برگردیم اینا شرکت رو تصاحب می کنن گوش نکردی.

شیما در حالی که دلش رو گرفته بود و می خندید گفت:

-شیدا جون لااقل می زاشتی سه دانگش هم به نام من بشه.

فرهاد در حالی که می خندید رو به بابا گفت:

-می بینی بابا این خواهرهای سیندرلا چه دست به یکی کردند میخوان منو از شرکت بندازن بیرون.

بابا خندید و گفت:

-تنت سلامت باشه بابا جون.

مامان رو به من و شیما گفت:

-اینقدر این فرهاد منو اذیت نکنید دخترا.

منو شیما به هم نگاه کردیم و یهو با هم زدیم زیر خنده

شیما گفت:

-چه دادمادشو تحویل می گیره.

فرهاد:-چیه چشم نداری ببینی حسود؟

شیما اون یکی لنگه کفش رو از روی مبل برداشت و گفت:

-میزنم ها فرهاد.

فرهاد دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

-غلت کردم بابا. اصلاً کل شرکت به نام شما دو تا. اگه کمه خونه رو هم به نامتون می کنم.

صدای خنده در خانه بلند شد.

روزهای بی هدف از پس هم می گذشت و من در آستانه ی ورود به بیست و هشت سالگی بودم. دیگر خواستگارها رو ندیده رد می کردم چون بقیه هم می دونستند که من قصد ازدواج ندارم. کیارش در آستانه ازدواج با یکی از هم دانشکده ای هاش بود و هر بار که من رو می دید شروع به نصیحت کردن می کرد که همیشه هم در انتها با جر و بحث حرفهاش رو تموم می کرد.شش ماه از ازدواج شیما و فرهاد می گذشت که یک روز شیما وارد اتاقم شد و در حالی که نم اشک رو در چشماش و بی قراری رو در رفتارش حس می کردم گفت:

-شیدا تر و خدا دیگه این بازی موش و گربه رو تمومش کن. بسه دیگه.

بی قرار کنارش ایستادم  و گفتم:

-چی شده شیما ؟چرا اینقدر مضطربی؟

-امروز صبح وقتی از پیش دکترم بر می گشتم .آهسته رفتم توی اتاق کارم که خیر سرم خوشحالش کنم و مثبت بودن جواب آزمایش بارداریم رو بهش بدم که صدای فرهاد رو در حالی که داشت با موبایلش حرف میزد رو شنیدم.ناراحت بود و به حدی توی خودش فرو رفته بود که متوجه ورودم نشد . سرش رو با یه دستش گرفته بود و داشت با کسی صحبت می کرد. حرفهاش مرموز بود . گوشم رو تیز کردم که شنیدم می گفت:

-آقای دکتر چقدر وقت داره؟

-.......

-شما مطمئنی؟

-.....

-آقای دکتر باور کنید برای من خیلی سخته که این موضوع رو با خانواده همسرم در میون بزارم.

-......

-بله متوجه ام. یعنی هیچ راهی نداره؟

-...

-عمل و یا پیوند هم نمیتونه ایشون رو از مرگ نجات بده؟

به اینجای حرف فرهاد رسید حس کردم قلبم داره از دهنم بیرون میاد . فرهاد پس از کمی صحبت های دیگه که از بس اضطراب بهم هجوم اورده بود هیچ کدومش رو نشنیدم خداحافظی کرد و گوشی رو پرت کرد روی میزش و سرش رو بین دستاش گرفت و با خودش گفت:

-آخه من چطوری به شیما بگم که باباش تا یه سال دیگه از بین ما میره؟

اشک پهنای صورتم رو تر کرده بود.نمی فهمیدم که شیما چی داره میگه. باورم نمیشد که بابا تنها تا یک سال دیگه در بین ما هست. باورم نمیشد. دستش رو محکم فشردم و گفتم:

-شیما دروغ نگو. ترو خدا چرا داری اذیتم میکنی؟

از جاش بلند شد و با فریاد گفت:

-چرا باید به تو بی احساس دروغ بگم؟ تویی که فقط به فکرخودتی و یه لحظه هم به فکر خانواده ات نبودی. حالا بدون که بابا داره به خاطر از بین رفتن کلیه هاش میمیره و آرزو به دل هم میمیره. به خاطر خود سریهای تو.....

با صدای سیلی که به صورتش زدم هر دومون به خودمون اومدیم.

لب هاش می لرزید و با نم اشکی که توی چشمش بود به من خیره شده بود.

هر دو همدیگه  رو بغل کردیم و با صدای بلند زدیم زیر گریه.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:0  توسط سپیده  |   
 
چهارشنبه 1388/02/16
قسمت چهاردهم

قسمت چهاردهم

انگار که دوباره سالها بود ازش بی خبر بودم. تنها سه روز بود که برگشته بود و من در این سه روز مثل مرغ پرکنده خودم رو به در و دیوار می کوبیدم و نمی تونستم در مقابل شادی مامان حرفی بزنم.

تو خونه خودم رو شاد نشون میدادم تا دل بی ریا مامان و بابا رو نشکونم.

همه در تب و تاب خواستگاری بودند که میخواست برای دیدن من بیاد.

و من در درون می سوختم و چیزی بروز نمی دادم. خدایا دیگه نمی تونستم بهونه ای برای ازدواج نکردنم بیارم. ای خدای من بی خود نیست که می گن خود کرده را تدبیر نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

توی اتاقم قدم میزدم و مدام به ساعت دیواری نگاه میکردم و بهونه می گرفتم. خدایا چی کار کنم خودت یه راهی جلوی پام بزار.

فکری به سرعت نور از ذهنم گذشت و من با بغض گفتم:

-نه این محاله

به آینه نگاه کردم

-این تنها راه

-نه آخه چطور یه همچین چیزی بشه؟

-تو امتحانش کن.

-یعنی برم بهش بگم که من دختر....

-آ ره مگه چه اشکالی داره

-دیونه میدونی اگه خبر به گوش ماماینا برسه چی میشه؟

-چی میشه؟

-دیونه میشن....

-یعنی از الان تو دیونه تر میشن؟

-گمشو ببینم

رومو برگردوندم به سمت دیوار و دیگه به آینه نگاه نکردم.

این فکر مثل خوره افتاده بود تو ذهنم و تمام سلولهای مغزم رو داشت درو میکرد.

صدای زنگ موبایلم باعث شد برگردم و دوباره به خودم توی آینه نگاه کنم. اما نه اینبار دیگه خودم بودم. قیافه زارم توی آینه داد می زد. به خودم شکلکی در اوردم و به سمت موبایلم رفتم.

-بله

-سلام خانومی

-سلام مانی خوبی؟

-قربونت. چیه یاد من دیگه نمی افتی؟

-نه بابا تو که از حال و روزم خبر داری.

-چی کار کردی؟

-هیچی دارم دیونه میشم.

-با مادرت صحبت کردی؟

-نه میترسم بیچاره این دفعه سکته می کنه از دست این دیونه بازیهای من.

-آخه دختر خوب مادرت حق داره

-مانی تروخدا تو دیگه شروع نکن میدونی که چه حالیم.

-آخه من نمیدونم از دست تو چی کار کنم. هر چی بهت گفتم بگو هنوز هم میخوایش گوش نکردی.

-چی کار کنم بالاخره منم یه غروری دارم.

-مگه اون نداشت؟

-خودش کرده بود.

- اما...

-ببین آره من گفتم اگه یه بار دیگه ازم بخواد باهاش می مونم... اما اون چیزی نگفت.

-چی بگم والا

-دارم دیونه میشم.

-ولش کن اصلاً یادم رفت بگم برای چی زنگ زدم.

-ببخشید من همیشه واسه تو ناراحتی به بار میارم.

-نه بابا این چه حرفیه که میزنی بالاخره دوستا به درد یه همچین زمانی میخورن.

-ممنونم.

-خواهش میکنم. میگم امشب خونه یکی از بچه ها مهمونی دعوتم. گفتم تو هم بیای با هم بریم. من تنها نرم

-اما من....

-اما و آخه و اگر نیار که ناراحت میشم.

-آخه....

-شیدا اذیت نکن دیگه....

-باشه عزیزم میام.

-مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت.

-نه اینجا نیای ها....

-چرا؟

-نمی خوام بهونه دست بابا بدم

-باشه پس کجا؟

-میام میدون ....

-باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا.

-میبینمت

-بای گلم.

تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم.

ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما  وقتی به یاد چشمهای اشکی اون میافتادم پشیمون میشدم. دیگه حتی روم نمی شد با شیما و یا فرهاد حرف بزنم. فرهاد خوشحال بود که اگه من این خواستگار رو قبول کنم. شیما باهاش ازدواج می کنه ای خدای من حالا چی کار کنم . دیگه طاقتم طاق شده نمیتونم تحمل کنم.

دوباره اون فکر لعنتی افتاد تو سرم. ای وای اگه من یه همچین حرفی رو بزنم دیگه برای خانواده ام آبرویی نمی مونه. پس چی کار کنم آخه چی کار کنم.

باید بهش حقیقت رو می گفتم . باید می فهمید که در قلب من عشق کس دیگه ای جایگزین شده و من نمی تونم به اون دل ببندم. اگر آدم منطقی باشه منو و احساساتم رو درک می کنه و می ره پی کارش. اما اگه نبود چی؟

از روی تخت بلند شدم و بی حال از اتاقم بیرون رفتم. مامان کنار خاله  گیتی نشسته بود و با هم حرف میزدند.    لبخندی زدم و به آشپزخونه رفتم که خاله گفت:

-شیدا جون ان شالله دیگه شیرینی عروسیت رو می خوریم خاله؟

لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-تا چی پیش بیاد خاله جون.

-بسه دیگه خاله جون دیشب اتفاقاً با کیارش حرف تو بود.

نگاهی به خاله کردم و به یاد کیارش پسرش افتادم و گفتم:

-خیره خاله...

-خیره که چه عرض کنم خاله جون. کیا خیلی ناراحت تو بود. می گفت نمیدونم چرا ازدواج نمی کنه. که شما هم با آقا فرهاد وصلت کنه.

مثل اسپند روی آتیش یه لحظه گر گرفتم و به خاله گفتم:

-من نیازی ندارم کسی برای من دلسوزی کنه. در ضمن من کاری با شیما ندارم شیما هر وقت خواست میتونه ازدواج کنه . اونه که خودشو بی خودی معطل کرده. اصلاً شاید من نخوام تا آخر عمرم ازدواج کنم.

از خیر لیوان آب گذاشتم و با بی احترامی به سوی اتاقم راه افتادم. صدای خاله رو پشت سرم شنیدم که رو به مامان گفت:

-یعنی این پسره اینقدر ارزش داشت که شیدا به خاطرش اینطوری بیقراری می کنه؟

لحظه به لحظه اعصابم داغونتر میشد. و بی قراریم افزون تر

ساعت هشت و نیم بود که از اتاقم خارج شدم به قصد بیرون رفتن که توی پذیرایی کیارش رو دیدم. یه لحظه به یاد حرف ظهر خاله افتادم و دوباره آتیشی شدم

جواب سلامش رو به سردی دادم و رو به مامان گفتم:

-مامان من میرم بیرون.

-مهمونی دعوتی مامان؟

-از کجا فهمیدی؟

کیارش گفت:

-چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

و با دستش لباسم رو نشون داد .

من و کیارش از بچه گی با هم خیلی صمیمی بودیم. و همه ما رو زن و شوهرهای آینده می دونستن. اما من هیچ وقت به چشم همسر آینده به کیارش نگاه نکرده بودم و اون رو فقط به عنوان یه برادر دوست داشتم. اما اون نه....

شاید اگه پای کامران وسط نمیومد روزی با کیارش ازدواج می کردم.

-آره یکی از دوستام گفت که جایی دعوته و برای اینکه تنها نره از من خواهش کرد که به همراهش برم.

-خوش بگزره

-ممنونم

وقتی از در اتاق خارج میشدم نگاهی به آینه قدی کنار در انداختم و با دیدن گوشواره های گرد و بزرگم که از کنار شالم پیدا بود فهمیدم که کیارش پی به این موضوع برده.

شب زیبایی بود. مردم همه دست در دست هم میرقصیدند و خوشحال بودند. کنار مانی وایساده بودم و مردم خوشحالی که حوصله شون رو نداشتم نگاه می کردم. گرمی دست مانی رو روی شونه ام حس کردم.

-شیدا یه امشب رو مال من باش.

نگاهش کردم و با تعجب گفتم:

-منظورت چیه؟

-منظورم اینکه یه امشب رو به فکر کامران نباش.

 ‘گرمی دستش رو روی شونه عریانم حس می کردم. کاملاً به سمتش چرخیدم و گفتم:

-با اینکه سخته اما باشه.

-یه شب به فکرت مرخصی بده بابا.

خندیدم و گفتم:

-چشم

-همینجا وایسا الان میام.

-کجا میری؟

-الان میام.

لیوان شربتی از روی میز برداشتم و به دختری که بین دو پسر زیبا و جذاب می رقصید نگاه کردم.

-بیا اینجا خانومی.

-کجا رفتی؟

-رفتم گفتم موزیک مورد علاقه من رو بزنه.

-موزیک مورد ع.....

صدای موزیک توی سالن پخش شد و در حین اون خواننده گفت:

-این آهنگ رو هم به افتخار مانی گلمون میزنم.

و بعد چشمکی به مانی زد.

مانی دستم رو کشید و من رو به وسط سالن برد.

-بیا کنارم سرو ناز بی تاب     بیا کنارم زیر طاق مهتاب     عطش ببازیم به نسیم دریا      غزل برقصیم تا طلوع فردا

با غضب نگاهش کردم ، که دستم رو گرفت و در یک حرکت سریع دستش رو به دور کمرم پیچید و در گوشم گفت:

-قرار نشد که اذیت کنی.

-از دست تو مانی

- عزیزم. من فقط می خوام تو رو شاد ببینم.

-تو دیونه ای دیونه..

دستم رو چرخوند و من هم توی دستاش چرخی زدم و دوباره برگشتم و با نگاهم به چشماش خیره شدم. لبخند دیونه کننده ای زد که من گفتم:

-میدونی که لبخندت خیلی شبیه به خنده های کامران؟

اخمی کرد و گفت:

-تو نمی خوای بی خیال این کامران بشی؟

سرش رو به پیشونیم چسبوند و گفت:

-تن حریرت جوی عطر جاری     صدای گرمت غیرت قناری      بذار بگیرم مثل تور دریا      تو رو در آغوش ، ماهی فراری

سرم رو ازش فاصله دادم و گفتم:

-مانی چی کار داری می کنی؟

لباش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:

-دیونه تو باید بدونی که خیلی های دیگه هستند که لیاقت تو رو دارند. که می تونن تو رو بیشتر از کامران دوست داشته باشن.

سعی می کردم ازش فاصله بگیرم اما اون من رو سفت در آغوشش گرفته بود و زیر گوشم اهنگ رو زمزمه می کرد.

-باورت میشه؟

-.....

- خیلی ها هستند.

-....

-شیدا ازت خواهش می کنم که کامران رو فراموش کن.

بغضم رو قورت دادم و تو دلم به بخت مزحک خودم لعنت فرستادم. چرا هیچ کس من رو درک نمی کرد. همه ازم میخواستند به زندگی عادی برگردم اما  من دیونه اسیر کسی بودم که با یادش روحم و با رفتنش قلبم رو داغون کرده بود. پس چطور می تونستم بی خیالش بشم؟

دستش رو به پشتم کشید و گفت:

- اگه بدونن ابر و باد و بارون      چه دلنوازه این شب مهربون    هجوم می آرن روی چرت کوچه    صدای شهر رو می برن آسمون

-مانی ازت خواهش می کنم. من فکر می کردم لا اقل تو یکی من رو درک می کنی. اما مثل اینکه اشتباه کردم.

مانی با عصبانیت نگاهم کرد و خواننده گفت:

-هنوز یه نیمه مونده از شب مااااااااااااااااااااااااااااااااا

ازش جدا شدم  و به سرعت رفتم داخل اتاقی که لباسهام رو عوض کنم و برگردم. از دست مانی عصبی بودم. تا الان فکر می کردم که اون می تونه کمکم کنه که این لحظه های سخت و طاقت فرسا رو فراموش کنم. اما انگار این هم یه بازی جدید بود.

وقتی وارد اتاق شد با عصبانیت رو کردم بهش و گفتم:

-ازت توقع نداشتم مانی....

-توقع داشتی چی کار کنم ؟ توقع داشتی من هم مثل تو بشینم به یاد اون لعنتی گریه کنم؟ توقع داشتی که کمکت کنم سر این خواستگار لعنتیت رو با هم زیر آب کنیم ؟ توقع داشتی بزارم تمام لحظه های قشنگ زندگیت رو مثل این هفت سال توی اون شرکت و اون اتاق لعنتی به یاد خاطرات یک ساله ات با کامران بیفتی و گریه کنی؟ آره شیدا این توقع ها رو ازم داشتی؟ اما لعنتی من دوست ندارم تو رو مثل یه مرده متحرک ببینم.

با صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود گفتم:

-مرده متحرک؟

مانی با صدایی بلندتر از قبل گفت:

-آره مرده متحرک. تو شدی مثل یه مرده متحرک که از هیچ چیزی خبر نداره.

و بعد از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید.

صدای موزیک لحظه به لحظه بیشتر از قبل آزارم می داد و من مثل دیونه ها گوشه اتاق چمبره زده بودم و گوشهام رو محکم گرفته بودم.

تنها سه ساعت به اومدن خواستگار جدیدم که اسمش سام بود مونده بود و من مثل پرکنده یه لحظه به سراغ بابا و یه لحظه به سراغ مامان میرفتم اما زبون در دهانم نمی چرخید و من بیشتر از پیش عصبی می شدم. ای خداااااااااااااااااااا

با صدای شیما از جام پریدم و گفتم:

-چی شد اومدند؟

شیما اومد کنارم و دستم رو کشید و کنارم ایستاد. من هنوز هم بی اختیار داشتم با تعجب نگاهش میکرد. لباس شیکی تنش بود و با آرامشی که تا حالا تو نگاهش ندیده بودم نگاهم کرد و گفت:

-نه هنوز نیومدند اما میان عزیزم

انگار که تمام بدنم سست شد و با ضرب افتادم روی مبل. فشار عصبی به حدی روی حرکاتم تاثیر داشت که همه فهمیده بودند.

-شیدا ترو خدا این بار روی این خواستگارت بیشتر فکر کن. لااقل اگه ازش خوشت نیومد با دلیل منطقی ردش کن. به خدا اینبار دیگه دور از جونش بابا سکته میکنه.

-ولم کن شیما ترو خدا ولم کن.

-باشه باشه.

هر دو لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

-از مانی خبری نداری؟

-نه مثل اینکه باهام قهره.

-معلومه که باهات قهر می کنه این اخلاقی که تو داری...

-ولم کن شیما.

صدای زنگ در که اومد ، از جام پریدم. بابا که اون لحظه از اتاقش اومده بود بیرون با دیدن من در اون حال سرش رو  تکون داد و رفت تا در رو باز کنه.

سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم و به در تکیه دادم.

-شیدا بیا بیرون زشته دختر جون الان میان.

نگاهی به آینه انداختم و گفتم:

-اومدم مامان

صدای قر و قر مامان رو شنیدم. شالم رو مرتب کردم و در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون. همه به احترام از جاشون پاشدند و من.....

وقتی روبروی سام نشستم. چیزی در دلم فرو ریخت. آره این حسی بود که قبلاً هم زیاد حسش کرده بودم. خدایا چطوری این کار رو کنم.

چهره سبزه و نگاه مهربونش و زیبایی لبخندش من رو آزار میداد.

سام سرش رو بلند کرد و وقتی متوجه نگاههای خیره من شد لبخندی به لب اورد و کمی خودش رو جمع و جور کرد.

صحبت های معمولی روزانه که تموم شد پدر سام رشته کلام رو در دست گرفت و شروع به صحبت کرد.

مامان  چایی ها رو پخش کرد و کنار خواهر کوچیک سام نشست و در جواب نگاه خیره من آهسته لبش رو به دندون گزید.

باورم نمیشد که اینقدر گیج شده باشم. هر کاری می کردم که نگاهم رو کنترل کنم نمی شد. حتماً الان اونها پیش خودشون می گفتند این دختره خله. چرا اینجوری ما رو نگاه میکنه.

لبخندی به لب اوردم که از چشمای تیز بین مادر سام دور نموند و نگاه برازنده ای به قدو بالای پسرش انداخت و زیر لب قربون صدقه اش رفت.

این باعث شد بیشتر خنده ام بگیره و سرم رو بندازم پایین.

صدای خواهر سام مثل پتک خورد تو سرم که می گفت:

-آقای کلهر با اجازه شما و با اجازه خانواده خودم ازتون میخوام که لطف کنید که این دو تا جوون با همدیگه صحبت کنند. بالاخره هر چی باشه مهم این دو نفر هستند.

بابا لبخندی زد و گفت:

-البته از نظر من اشکالی نداره

و بعد به من نگاه کرد و لبخندی زد. در پشت نگاه آرومش دریایی طوفانی بر پا بود که من به راحتی تونستم آن را تشخیص بدم. از جام بلند شدم و اجازه ای از بزرگترها گرفتم و جلوتر از سام به راه افتادم.

به حیاط رفتم و قبل از اینکه سام برسه روی صندلی نشستم.

-از اونجایی که ما تقریباً از هم هیچ شناختی نداریم ترجیح میدم ابتدا خودمون رو برای هم معرفی کنیم.

لبخندی زدم که گفت:

-خوب من همونطور که دیدین دو تا خواهر دارم که من فرزند دوم خانواده هستم و سی و یک سالمه و فوق لیسانس ادبیات هستم. و برخلاف رشته تحصیلیم داخل شرکتی که پدرم برام تهیه کرده مشغول کارم.

-خوب من هم فرزند اولم و تنها یه خواهر دارم. بیست و هفت سالمه و برخلاف شما من دقیقاً مطابق با رشته تحصیلیم داخل شرکتی که صاحب آن یکی از آشنایانمونه مشغول کارم.

-شیدا خانوم میتونم از شما سوالی بپرسم؟

-البته.

-خیلی ببخشید که یه همچین سوالی میپرسم اما خیلی کنجکاوم که دلیل این سوالم رو بدونم.

-بفرمایید. تا جایی که بتونم جوابش رو بهتون میدم.

-ممنونم. راستش می خواستم بدونم شما که دارای چهره زیبا و خانواده ای متین هستین چرا تا به الان ازدواج نکردید؟

ای خدا چطوری بتونم راست این موضوع رو بهش بگم؟

-البته شما لطف دارید.راستش جواب این موضوع طوری نیست که من بتونم به شما راحت توضیحش بدم.

سرش رو انداخت پایین و گفت:

-من حس میکنم شما به کسی علاقه مندید؟

-راستش بله.. شما درست حدس زدید. من سالها قبل یعنی تنها وقتی بیست سالم بود شیفته مردی شدم که هنوز هم که هنوزه نتونستم فکرش رو از سرم بیرون کنم.

-راستش من متوجه منظورتون نمیشم.

-البته کمی درکش سخته اما....

وقتی خانواده سام رفتند منتظر یه دعوا درست و حسابی بودم. اما ....

باورم نمیشد که اینقدر راحت با این قضیه کنار بیان اما مثل اینکه اونها باور کرده بودند که من دیگه قصد ازدواج ندارم.

بابا رو به شیما گفت:

-شیما بابا به فرهاد بگو هفته دیگه جمعه میتونن بیان خواستگاری

همه با تعجب به بابا نگاه کردیم که شما گفت:

-اما بابا....

-بابا بی بابا همین که گفتم.نکنه تو هم می خوای مثل این دختره دیونه بشی؟

-نه بابا منظور من این نیست اما من دوست دارم بعد از شیدا عروسی کنم.

-شیدا قصد ازدواج با هیچ کسی رو جز اون پسره دیونه نداره.

انگار خنجری به قلبم فرو کرده بودند . چنان درد وحشتناکی رو در تمام اعضای بدنم حس می کردم که حد نداشت. راست می گفتند من دیگه قصد ازدواج نداشتم . اگه واقعاً داشتم با کامران آشتی می کردم.

دو هفته از اومدن خانواده سام میگذشت و هفته قبل خانواده فرهاد با خوشحالی جواب مثبت از طرف بابا و شیما گرفته بودند. فرهاد در پوست خودش نمیگنجید و من هم خوشحال بودم.

شیما هر از گاهی ازم میخواست دست از سر کامران بردارم. اما فایده نداشت. واقعاً نمیتونستم فراموشش کنم چون دوستش داشتم.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط سپیده  |   
 
چهارشنبه 1388/02/16
قسمت سیزدهم

قسمت سیزدهم

مانی با تعجب به حرفهام گوش میداد و بعشی اوقات سرش رو تکون میداد و حرفهام رو تایید میکرد و بعضی اوقات به حالم افسوس میخورد اما اینها برای من فایده ای نداشت. مونده بودم حالا باید  با کامران چی کار کنم من تنها یازده ساعت وقت داشتم که با خودم کنار بیام چون کامران فردا ساعت یازده صبح از ایران خارج میشد.

- ببین شیدا میخوام یه موضوعی رو بهت بگم

- بگو

- کامران یه مرده خیلی براش سخته که هر بار غرورش رو بشکنه و باز هم با مخالفت تو مواجه بشه

- یعنی چی منظورت اینکه من تمام این هفت سال رو زجرهایی که کشیدم و نادیده بگیرم و برم سراغش؟

تنها نگاهم کرد

ازش بدم اومد اون هم یک مرد بود، از همون های دیگه .کلافه شدم سرم درد میکرد نمیدونستم باید چی کار کنم چرا از من این انتظار رو داشت؟

- تا کی میخوای صبر کنی؟ به خودت هم داری دروغ میگی، تو هنوز هم کامران رو دوست داری.

دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم خفه شه اما نمیتونستم. من واقعاًنمیتونستم با خودم و این هفت سال عذاب کنار بیام؟ اون بی معرفت در طول این چند روز از من معذرت خواهی هم نکرده بود

- تو میخوای کامران چی کار کنه؟ چی باید بگه که تو قبولش کنی؟

- من....من....

- تو چی ؟

- نمیدونم واقعاً برام سخته

- پس فراموشش کن

ناله ای کردم و گفتم:

- این هم سخته

- درکش کن

- نمیتونم

- پس میخوای چی کار کنی؟

دستم رو روی فرمون ماشین گذاشتم و سکوت کردم.

صدای بسته شدن در ماشین رو شنیدم سرم رو برگردوندم و دیدم مانی از ماشین پیاده شده و داره نگاهم میکنه.

دوست نداشتم بره اما...

همیشه همین بوده هر کسی رو دوست داشتم بره رفته.

- امیدوارم موفق باشی

سرم رو تکون دادم و کارتش رو که به سمتم دراز کرده بود گرفتم و گفتم:

- ممنون از اینکه دلداریم دادی

لبخندی زد و گفت:

- خداحافظ

وقتی رفت ماشین رو روشن کردم

 وقتی داشتم از کنار ماشینش رد میشدم براش بوق زدم و به سرعتم افزودم.

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم که عقربه هاش هشت صبح رو نشون میداد

به حموم رفتم.وقتی قطرات آب بر  بدنم میریخت حس میکردم که جان تازه ای میگیرم و زندگی رو به طرز دیگه ای میبینم.

قطرات آب از روی صورتم سر میخورد و به روی گردنم میریخت و من حس تازه ای بهم دست میداد حس غیر قابل وصف.

سر میز نشسته بودم و با مامان صحبت میکردم حس میکردم میخواد چیزی بهم بگه اما روش نمیشه

- مامان چیزی شده؟

- نه عزیزم نه

- آخه...

- نه نگران نباش صبحونه ات رو بخور

- راستی شیما کجاست؟

- ساعت هفت صبح رفته شرکت

- چرا؟

- نمیدونم

به فکر فرو رفتم اما وقتی به نتیجه نرسیدم بیخیال شدم و رفتم تا لباس بپوشم و به محل کارم برم.

توی راه نگاهی به کارت مانی کردم و بی اختیار شماره موبایلش رو گرفتم.

- بله؟

- سلام

- سلام بفرمایید

- منم شیدا

- به به حالت چطوره هیچ انتظارش رو نداشتم.

- من همه کارام غیر منتظره است

زیبا خندید و گفت:

- منم از همین آدما خوشم میاد

- یعنی از من خوشت میاد؟

خندید و بحث رو عوض کرد

تا وقتی به شرکت برسم باهاش صحبت کردم و خندیدم

وقتی وارد شرکت شدم احساس کردم جو طور دیگه ای

از مانی خداحافظی کردم و به سرعت بالا رفتم .

وارد اتاق شیما شدم

سرش رو روی میز گذاشته بود. نزدیکش شدم و دستم رو روی دستش گذاشتم.

- سلام

- خوابیدی؟

- نه سرم درد میکرد.کی اومدی؟

- همین الان

- اوهوم

- اینجا چه خبره؟

- چطور؟

- جو مثل همیشه نیست

- نه چیزی نیست

- تو چرا اینقدر زود اومدی شرکت؟

- آخه کامران داره برمیگرده  و منم زودتر اومدم تا با فرهاد باشم

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

- من میرم توی اتاقم کاری داشتی خبرم کن

سرش رو تکون  داد و من از در خارج شدم

از بی کاری حوصله ام سر رفته بود. بلند شدم و رفتم جلوی پنجره و به بیرون ذل زدم. مردم سخت مشغول کار بودند. دختر بچه ای بسته ای از شکلات دستش بود و جلوی هر کسی رو میگرفت و ازش میخواست که شکلات بخره.

وقتی کسی به اون توجه ای نمیکرد زیر لب چیزی میگفت و لبهاش رو گاز میگرفت و میرفت به سمت کس دیگه ای.

صدای در اتاق رشته افکارم را پاره کرد

- بله بفرمایید

- منم فاخته

برگشتم به سمت در و گفتم:

- بفرمایید

فاخته در اتاق رو باز کرد و اومد داخل.نگاهی بهش کردم و سلام کردم و اون هم جوابم رو داد و اومد به سمتم

دستش رو فشردم و گفتم:

- حالت چطوره؟

- مرسی تو خوبی؟

- ای بد نیستم

- مزاحم که نشدم؟

- نه اتفاقاً از بیکاری حوصله ام سر رفته بود. خوب کاری کردی اومدی

- راهنماییش کردم و هر دو روی مبل نشستیم

- دیشب چرا یهویی رفتی؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- حالم خوب نبود

- میخوام راجع به یه موضوعی باهات صحبت کنم مشکلی نداره؟

نگاهش کردم و در ذهنم به تمام سوالهای بی جوابم نهیب زدم و از جام بلند شدم و گفتم:

- نه چه اشکالی داره

بعد رفتم پشت میزم نشستم و صدای موزیک رو کمی کم کردم و همونجا نشستم و گفتم:

- چی می خوری بگم برامون بیارند؟

-  قهوه

تلفن رو برداشتم و دو تا لیوان قهوه خواستم و بعد گفتم:

- خوب من آماده ام تا حرفهات رو بشنوم.

- راستش نمیدونم چطور باید شروع کنم و از کجا باید بگم

نگاهی به صورت زیباش کردم. خیلی راحت میشد  اضطراب رو از توی نگاهش خوند. برای اینکه حرف زدنش رو راحت  کنم گفتم:

- از هر جا که دوست داری. اصلاً میخوای خودم کمکت کنم؟

لبخندی زد و گفت:

- البته، اما از کجا میخوای حدس بزنی؟

با خودم کلنجار می رفتم که آیا فکرم رو بهش بگم یا نه ....

- خوب دیگه

خندید و کنجکاوانه گفت:

- کیه؟

- کیه؟!

- آره دیگه کیه؟

- نه چیه؟

- نه چیه،چیه ؟کیه؟

خندیدم و گفتم:

- خوب کیه؟

- کامران

صدای خواننده آهنگ با پتک روی سرم نشست.

- اونی که مدعی بود عاشقته .....

چشمام رو بستم و باز کردم و گفتم:

- خوب؟

- وقتی دیشب از جشن برگشتیم، برای اولین بار در طول این مدت با کامران راجع به مسائل خصوصی زندگیمون صحبت کردیم.گفتم که من و اون  زیاد در این رابطه با هم صحبت نکردیم. در تمام این شش سال ما به سختی با هم رابطه برقرار می کردیم،در واقع قبول کردن من برای کامران خیلی سخت بود.

مکثی کرد و گفت:

- اما دیشب توی بالکن اتاق نشسته بود، براش چایی بردم و پرسیدم که چرا نمی خوابه و اون سرش رو تکون داد و به ماه توی آسمون خیره شد و گفت:

- خیلی سخته نمیتونم فراموشش کنم.

منم مثل این گیجا کنارش نشستم و گفتم:

- چی میگی کامران؟

کامران تا اون موقع انگار که داشت با خودش حرف میزد تکونی خورد و گفت:

- کی اومدی؟

با تعجب به آسمون خیره شدم. دلم میخواست راجع به خودم باهاش حرف بزنم.حس میکردم واقعاً مثل یه برادر واقعی دوستش دارم.من هیچ وقت درست بابامو نمیدیدم و نمیتونستم باهاش صحبت کنم. اما کامران رفتارش مثل بابا بود. برای همین  گفتم:

- امشب یکی از مهندس های شرکت فرهاد ، ازم خواستگاری کرد.

کامران از جاش بلند شد و روبروم ایستاد وگفت:

- کی؟

- مهرداد راد

با تعجب ابروشو بالا انداخت و گفت:

- مهرداد؟

- آره میشناسیش؟

- زمانی که ایران بودم توی چندین پروژه  با هم همکاری داشتیم.

لیوان چایی رو از روی میز برداشتم و گفتم:

- به نظر من که آدم جالبی اومد. خواستم نظر تو رو هم جویا شم.

از اینکه داشت حاشیه می رفت کلافه شدم،دلم میخواست بره سر اصل مطلب. اون گفت میخواد راجع به کامران با هام حرف بزنه اما الان داشت در مورد مهرداد حرف میزد. سرم رو بین دستام گرفتم و با بی ادبی بین حرفش پریدم و گفتم:

- اما این چیزا....

- می دونم ببخشید، اما احتیاج داشتم که موضوع رو یه جوری باز کنم،حالا یه کمی راحترم.

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- خوب؟

- هیچی خلاصه اینکه با هم حرف زدیم و کامران هم برای اولین بار راجع به خودش با من صحبت کرد. انگار که من رو همدرد خودش می دید که اون طور صادقانه برام از...

فاخته مرموز نگاهم کرد و گفت:

- ازعشق و علاقه ی سابقش و همین طور دلیل ناکام موندن اون رو برام گفت.

صدای موزیک روی نروم بود و داشت داغونم می کرد.خفش کردم و گفتم:

- شکست عشقش؟

- آره.حتی گفت که اون عشق تو بودی شیدا ، راست میگه؟

بغضم رو قورت دادم و گفتم:

- عشق اونه از من می پرسی؟

- شما به هم خیلی علاقه داشتید نه؟

- من خیلی داشتم.

- داشتی؟

- آره.

- یعنی دیگه نداری؟

- ازش متنفرم

- چرا؟

انگار که کامران روبروم نشسته بود و داشت سوال جواب می پرسید. دستام رو محکم زدم روی میز و گفتم:

- چرا؟ معلومه. قلبمو زیر پاش له کرد و حالا برگشته ، تا با لاشه ی قلب بی قرار من کبله ای واسه عشق خودش بسازه؟

- عزیزم من منظوری نداشتم.نمی خواستم ناراحتت کنم.

به خودم اومدم و گفتم:

- معذرت میخوام. واقعاً دست خودم نبود.

- اشکالی نداره.

هر دومون سکوت کرده بودیم و سر به زیر انداخته بودیم.

پرسید:

- ما امروز پرواز داریم میای فرودگاه؟

آروم اشک هامو از صورتم پاک کردم و گفتم:

- آره میام

- شیدا

- جان

- کامران هنوز هم دوستت داره.

با غضب نگاهش کردم که گفت:

- مجبور بوده که ترکت کنه.

بلند خندیدم یه خنده عصبی ، گفتم:

- آره مجبور بوده ، که خنجر به قلبم بزنه و تیکه تیکش کنه و حالا بیاد و بگه متاسفم.

مکث کردم و گفتم:

- بهش بگو چینی شکسته رو سال هاست که دیگه بند نمی زنن.

از جاش بلند شدو گفت:

- ببخش اگه ناراحتت کردم ، قصد بدی نداشتم.

به سمت در راه افتاد و همون طور که پشتش به من بود گفت:

- تصمیم بگیر ، قبل از اینکه دیر شه.

- میبینمت تو فرودگاه

برگشت و لبخند زد و از در بیرون رفت.

ساعت ده و نیم بود که به سمت فرودگاه حرکت کردیم

تو ماشین فرهاد بودیم و من پشت نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم.

- شیدا امروز خیلی ساکت بودی؟

به فرهاد که از توی آینه ماشین نگاهم میکرد نگاه  کردم و گفتم:

- کمی بی حوصله ام.

لبخندی زد و گفت:

- شیما شما دو تا با هم قهرید؟

به شیما نگاه کردم که بی حال سرش رو به سمت فرهاد چرخوند و گفت:

- نه . فقط موضوع اینجاست که شیدا فکر می کنه من بدشو می خوام.

فهمیدم که شیما از رفتار دیشب من ناراحته .حوصله ناز کشیدنش رو نداشتم .اما دلم نیومد بزارم همونجوری بمونه و بهم کم محلی کنه.

- شیما جونم

همون طور که به بیرون نگاه می کرد گفت:

- بله؟

- آجی جونم با من قهری؟

- خودتو لوس نکن خرس گنده.

خندیدم و گفتم:

- فرهاد تو یه چیزی بگو.

فرهاد گفت:

- والا من می ترسم خانوم با منم قهر کنه. تازه یه هفته است با ما سر لطف اومده.

خندیدم و گفتم:

- وای شیما با این فرهاد چی کار کردی که به همین اخلاق گندت  هم راضیه.

برگشت به سمت فرهاد و گفت:

- تو غلت کردی من که همیشه با تو خوبم.

فرهاد:- البته جز اون سیصد و شصت و چهار روز.

هر دومون خندیدم  که شیما با خنده گفت:

- باشه فرهاد خان من و تو با هم تنها می شیم دیگه.

فرهاد رو به من گفت:

- بیا نگفتم کار میدی دستمون

هر سه زدیم زیر خنده

لحظه ی جدایی منو به یاد لحظه هایی انداخته بود که خودم کامران رو راهی دیاری میکردم که میخواست برای خداحافظی با پدرش بره. چقدر یادآوری اون لحظه ها ، برای من سخت و طاقت فرسا بود. کنار شیما ایستاده بودم و به حرفهای اون گوش می کردم. در واقع گوش نمیکردم و فقط به حرکت لبهاش چشم دوخته بودم. هر کاری میکردم ذهنم رو متمرکز کنم ، نمیتونستم. ذهنم مثل یه پرنده به همه چیز سرک می کشید و من بیچاره فرمانبردار ذهنم شده بودم ، و عنان اختیار از دستم خارج شده بود.

-  هوی کجایی تو؟

پلک زدم و گفتم:

-  همینجام بگو.

- می گم لحظه ای که منتظرش بودی رسید.

با گیجی گفتم:

-      چی میگی تو؟

با دستش کامران رو نشونم داد و گفت:

-      این تو و این هم لحظه آخر 

و از کنارم رد شد و رفت

خدای من چقدر تصمیم گیری برای من در اون لحظات سخت بود. نمیدونستم باید چی کار کنم.

قبل از اینکه من حرکتی انجام بدم. فاخته به همراه کامران نزدیم شدند. سعی میکردم ذهنم رو متمرکز کنم. اما....

- 0خوب شیدا جون لحظه های قشنگی رو در کنارت گذروندم و این هفده ، هیجده روز برام خیلی شیرین و سریع گذشت. امیدوارم که بازم بتونم به ایران بیام و شما رو ببینم. میدونی چیه احساس میکنم که توی این چندین روز بهتون شدیداً عادت کردم.

لبخدی مزحک به لبم نشوندم و سرم رو تکون دادم. انگار که زبونم قفل شده بود و من نمیتونستم کلمه ای به زبون بیارم.

-      راستی بازم خودمو مسئول می دونم که بابت رفتار صبح ازت معذرت خواهی کنم چون فکر میکنم هنوز ازم دل چرکینی.

کامران به هر دوی ما نگاه پرسشگری کرد و سرش رو تکون داد حتماً پیش خودش فکر میکرد که من از هر دوی اونها دل چرکینم.

-      نه عزیز دلم اصلاً اون طوری که تو می گی نیست. من باید از تو معذرت خواهی کنم. به خاطر رفتارم. راستش اون لحظه اصلاً ذهنم درست کار نمی کرد و کنترل رفتارم دست خودم نبود . در هر صورت امیدوارم ازم ناراحت نباشی.

-      قطعاً همینطوره که تو می گی .

-      روزهای خوبی رو در کنارت گذروندم. امیدوارم که هر چه زودتر دوباره تو ایران ببینمت.

دستش رو به گرمی فشردم و بغلش کردم و در گوشش چشزی گفتم که خیلی وقت بود توجهم  رو جلب کرده بود.

سریع خودش رو از من جدا کرد و با نگاهش مشتاقانه جایی رو که بهش گفته بودم رو نگاه کرد و بعد لبخندی زیباتر از همیشه به روی لبش نشوند و گفت:

-      ای ناقلا ، چرا زودتر نگفتی؟

شونه هام رو بالا انداختم و به مهرداد راد خیره شدم.

برام دستی تکون داد و به سمت مهرداد رفت.

حالا من مونده بودم و کامران. حس گنگی داشتم. دوستش داشتم اما ازش متنفر بودم.

باورم نمیشد که ....

-      لحظه سختیه....

-      جدایی همیشه سخته....

-      اما برای ما سختر از بقیه است....

-      برای ما نه....

-      یه دروغ همیشه باعث میشه که آدم پشت سر هم دروغ بگه. برای همینه که دروغ گفتن گناه داره...

-      گاهی وقتها همین دورغها هستند که آدم رو  از دست خیلی چیزها نجات میدن....

-      واقعاً مسخره است.....

-      چی؟

شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

-      روزهای خوبی رو برات آرزو میکنم....

-      امیدوارم زندگی برات پلی بسازه از موفقیت ، اما یاد ت باشه که گاهی وقتها آدما نیاز دارن راه رفته رو برگردن. پس پلت رو پشت سرت خراب نکن.

-      گاهی اوقات هم لازمه که اون پل پشت سرت خراب بشه حتی اگه به قیمت خیلی چیزهای با ارزش تموم بشه.

حرفهای هر دومون پر از نیش و کنایه بود و هر دو برای اینکه خودمون رو تبرئه کنیم جمله هایی که به زبون میوردیم که مطمئن بودیم روی دیگری شدیداً تاثیر میزاره.

صدای زنگ موبایلم باعث شد که از جمله ای که میخواستم بگم بگذرم و به موبایلم نگاه کنم.

شماره موبایل مانی  بود.

- الو سلام. مانی جان من خودم باهات تماس میگیرم

-  باشه عزیزم. فعلاً

نگاه تند و تیز کامران آزارم میداد. به یاد روزی افتاده بودم که حمید رو توی اتاقم دیده بود و اون رفتار ازش سر زد. می دونستم چقدر به من حساسه. اما الان؟

الان قضیه فرق می کرد. حتماً اون فکر میکرد که نامزدمه که باهام تماس گرفته.

- معذرت میخوام. شما چی می گفتین؟

-  چیزی نمی گفتم. از اینکه به ما توی این پروژه کمک کردی ممنونم. برات بهترین آرزوها رو دارم. خداحافظ

و بدون  اینکه منتظر جواب من باشه به سمت فرهاد به راه افتاد.

آه خدای من. اگه تا الان هم انتظار داشتم که دوباره به دستش بیارم ، دیگه هیچ انتظاری نمیتونستم داشته باشم. چون اون دیگه منو دوست نداشت.

 ادامه دارد....

+ نوشته شده در  ساعت 13:12  توسط سپیده  |   
 
شنبه 1388/01/29
قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم

دستم رو به سرم گرفتم و چشمام رو بستم

-شیدا حالت خوبه؟

سکوت کردم و چشمام رو محکمتر بهم فشردم باورم نمیشد

-شیدا با تو ام

چشمام رو باز کردم و گفتم:

-آره خوبم

-چی شد یهو؟

-هیچی سرم یهو درد گرفت ببخشید نگرانت کردم؟

-آره ترسیدم الان خوبی؟

-آره خوبم خوب چی میگفتی؟

-چه میدونم یادم رفت

-داشتی میگفتی که تو خواهر ناتنی محبی هستی ما تا الان فکر میکردیم نامزدشی

فاخته با صدای دلنشینش خندید و گفت:

-نه بابا راستش پدر کامران سالها پیش با مادر من ازدواج کرد اما تا وقتی که پدرمون فت کنه خانواده کامران از این موضوع اطلاعی نداشتند تا اینکه وقتی وصیت نامه رو میخونند میبینند که یه سری از ملک و املاک پدر به نام من و مادرمه و همین طور شرکتی که الان تاسیس کردیم هر دومون توش سهیمیم برای همینه که من هم همراهش اومدم

احساس میکردم قلبم داره تیر میکشه خیلی دلم میخواست ازش میپرسیدم که همسر کامران کجاست اما از پرسیدنش واهمه داشتم برای همین به سختی دلم رو به دریا زدم پرسیدم

-پس همسر کامران چی؟

-همسرش؟

-آره

-کامران هنوز ازدواج نکرده

دیگه نمیتونستم اینهمه حرف رو قبول کنم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:

-چرا؟

-من اطلاع زیادی راجع به این موضوع ندارم اما مثل اینکه با مادرش سر موضوعی اختلاف داره برای همین هنوز ازدواج نکرده اما من باهاش دارم صحبت میکنم که ازدواج کنه و حتی شخص خاصی هم براش در نظر گرفتم که خیلی....

-ببخشید خانومها مزاحم که نشدم؟

سرم رو به طرف صدا برگردوندم که یکی از مهندسهای شرکت که پسر فوق العاده زیبایی بود داشت با ما حرف میزد اسمش مهرداد راد بود که چشمای زیبای سبزی داشت که بسیار صریح بود نگاهش کردم و لبخندی زدم که فاخته گفت:

-اختیار دارید چه مزاحمتی

-من راستش...

وقتی دیدم رو به فاخته داره صحبت میکنه فرصت رو غنیمت شمردم و آهسته دست فاخته رو فشردم و معذرت خواهی کردم و اومدم اینور

سرم به شدت داشت گیج میرفت باورم نمیشد که کامران هنوز ازدواج نکرده باشه پس هنوز با مادرش اختلاف داره باورم نمشه یعنی اون هنوز به من علاقه داره؟

-ورپریده خشگل شدی تحویل نمیگیری؟

لبخندی زدم و رو به شیما که ماکسی زیبایی به تن داشت خیره شدم و به چشمای زیباش نگاه کردم و گفتم:

-از شما که خشگل تر نشدم

-گمشو دلبری میکنی دیگه

-کی؟ منو دلبری؟

-آره

-چطور مگه؟

-تا الان دو تا خواستگار واست پیدا شده

-برو گمشو تو هم حوصله داری؟

-به جون تو راست میگم حتی یه بار نزدیک بود جلو کامران صوتی بدیم اگه بدونی با چه مکافاتی راست و ریسش کرده بودیم حسابی شک کرده بود

-شیما

-جانم؟

-میدونی فاخته خواهر کامرانه نه زنش

انگار که شیما هیچ تعجبی نکرده بود اما لحن شادش برگشت و سرش رو انداخت پایین و گفت:

-کی بهت گفت؟

-فاخته

-من میدونستم

-اینم میدونستی که کامران هنوز ازدواج نکرده؟

شیما سرش رو بالا اورد و با حرص گفت:

-به درک که ازدواج نکرده بیا بریم شیدا کی به کامران اهمیت میده؟

دستشو کشیدم و گفتم:

-من به کامران اهمیت میدم من

ابروش رو بالا انداخت و بعد دستم رو محکم فشرد و گفت:

-این جنگ تو نه من

با کلافه گی سرم رو تکون دادم و گفتم:

-اه چه جنگی چه کشکی مگه ما با هم دعوا داریم که این جنگ منه؟

-شیدا یادت نره که تو به مامان قول دادی از فردا دیگه به کامران فکر نکنی

از دست شیما کلافه شده بودم دستشو ول کردم و گفتم:

-چرا منو درک نمیکنی؟الان بهترین موقعیت من هفت سال منتظر این موقعیت بودم

-اگه کامران هنوز هم تو رو میخواست یک لحظه رو هم از دست نمیداد

شاید حق با شیما بود سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-باشه. تمومش کن

شیما نزدیکم شد و دستم رو گرفت و گفت:

-ببین خواهر من....

-ولم کن شیما، باشه؟

از کنارش رد شدم و به داخل محوطه رفتم.

هوای تازه رو مستقیم به ریه هام فرستادم و به دیوار تکیه دادم ای خدای من حالا من باید چی کار کنم. تو این دو هفته با این وجود که فکر میکردم زن داره نتونستم فراموشش کنم حالا چطوری میتونم فراموشش کنم ؟وقتی میدونم زن نداره.

باورم نمیشه من چطور می تونستم خودم رو گول بزنم و فراموشش کنم؟

با صدای بلند سرم رو، رو به آسمون گرفتم و گفتم:

-خدایا چرا من؟

صدای گرمی لرزه به کل وجودم انداخت باورم نمیشد که صدای خودش باشه سرم رو چرخوندم سمتش و با وحشت نگاهش کردم. این خود کامران بود که هنوز با عشق اسمم رو صدا میزد.

-چرا تو چی شیدا؟

نمیتونستم آروم باشم دلم میخواست باهاش حرف بزنم تا آروم شم .

بی اختیار دستم بالا رفت و با صدای وحشتناک سیلی که به گوشش زدم به خودم اومدم باورم نمیشد که من این کار رو کردم. دستم توی هوا خشکش زده بود و نگاهم به چشمای عسلی کامران. صورتش رو به سمتم چرخوند و با دستش صورتش رو نوازش کرد. آخ که چقدر دلم میخواست من این کار رو بکنم اما افسوس نمیتونستم.

دستم رو انداختم پایین و اومدم از کنارش رد شم که مچ دستم رو محکم توی دستش گرفت و منو به سمت خودش کشید خدایا چرا داره با من این کار رو میکنه؟

-ولم کنید آقای محبی

-جوابم رو ندادی؟

اون چه جوابی از من میخواست که اینطور حتی بعد از سیلی که به گوشش زدم مصمم بود تا جوابش رو بگیره؟

-گفتم ولم کن کامران....

بی اختیار اسمش رو به زبون اوردم.نگاهم در چشماش گره خورد باورم نمیشد اینقدر چشماش مهربون باشه دوباره جادوی چشماش اسیرم کرد .

میترسیدم که شیما سر برسه و من رو تو اون موقعیت ببینه هر کاری کردم که دستم رو از دستش رها کنم نتونستم با التماس گفتم:

-لطفاً ولم کنید آقای مح....

وای خدای من این چیزی بود که من سالها در رویاهام میدیدم؟ این همون گرمی بود؟این همون گرمی و شیرینی لبهای کامران بود، که لبش رو روی لبم گذاشته بود؟

 دوست نداشتم لبش رو از روی لبام برداره. اون لبام رو میبوسید و من چشمام رو بسته بودم هیچ عکس و العملی نمیتونستم انجام بدم. کامران منو محکم به خودش میفشرد و لبام رو گاز میگرفت و ناله ریزی هم میکرد.

دیگه نمیتونستم بیشتر از این جلوی احساساتم رو بگیرم .ای خدای من کمکم کن که بتونم.

هولش دادم اون ور و با بغض نگاهش کردم دستش رو بین موهاش کشید

 از اینکه حس می کردم من باز هم بازیچه دستش شدم تا نیازش رو برآورده کنم از خودم متنفر شدم حس خیلی بدی بهم دست داد که دوست نداشتم بیانش کنم لبم رو محکم به دندون گرفتم و نگاهش کردم اومد نزدیکم و گفت:

-عزیزم...

-خفه شو و برو اونور. حالم ازت بهم میخوره.

دستم رو محکم گرفته بود و ساکت بود دلم میخواست بغلش کنم. اما فقط فحشش میدادم و سعی میکردم از دستش خلاص بشم.

اما اون آروم منو به دیوار چسبونده بود و دستام رو محکم توی دستاش گرفته بود و نگاهم میکرد

یک لحظه ساکت شدم و سرم رو بلند کردم و به چشماش خیره شدم...

اشک نمیزاشت که صورتش رو درست ببینم هاله اشک بود که چشمام رو پوشونده بود هنوز همون طور بی خیال نگاهم میکرد سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

-ازت خواهش میکنم با اعصاب من بازی نکنی و بزاری برم

-شیدای من. عزیزم. بزار سیر نگاهت کنم. دلم برای تو و اون چشمای خشگلت تنگ شده بود

مکثی کرد و گفت:

-شیدا دوست دارم با من برقصی. دوست دارم اون بدن زیبات رو من توی دستام بگیرم و لمسشون کنم.شیدا. آخ اگه بدونی چقدر دلم برای شیرینی لبات تنگ شده بود.

تمام حرفهایی که میزد شیرین بود. به شیرینی مزه لبانش. اما دوست نداشتم اونها رو الان بهم بزنه و فردا بره و دوباره من بمونم و یه دنیا عذاب.

 چشمام رو بستم اما نمیتونستم کاری بکنم حرفهاش من رو حسابی تحریک میکرد.

لبانش رو نزدیک صورتم کرد و اون رو روی گونه ام کشید و بعد گونه ام رو بوسید و در گوشم گفت:

-شیدا هنوز هم دوستم د اری؟

با شدت تمام هولش دادم  اونور و با صدای بلندی گفتم:

-از تو و از تموم خاطراتت متنفرم

و به سرعت از کنارش دور شدم و به دستشویی رفتم.

توی آینه به خودم نگاه کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه .

وقتی که آروم شدم یک مشت آب به صورتم زدم و از داخل کیفم پنککم رو برداشتم تا آرایشم رو تجدید کنم.

چشمام قرمز شده بود و کاملاً مشخص بود که گریه کردم. مدادی به داخل چشمم کشیدم که زیبایی چشمم رو دو برابر کرد .اسپری محبوبم رو از داخل کیفم برداشتم و به گردن و موهام زدم و موهام رومرتب کردم و از دستشویی خارج شدم .

وقتی وارد سالن شدم کیک رو روی میز گذاشته بودند و کامران و فرهاد داشتند نگاهش میکردند و بقیه هم براشون کف میزدند. به کامران نگاه کردم که عاشقانه نگاهم میکرد با تنفر سرم رو برگردوندم و به سمت دیگری از سالن رفتم و روی صندلی نشستم

اون حتی یک بار هم نگفت که آیا هنوز هم منو دوست داره یا نه اون فقط دوست داشت نیاز خودش رو برطرف میکرد و موفق هم شد از خودم بدم میومد و سرم رو به صندلی تکیه داده بودم و چشمام رو بسته بودم که حس کردم سایه ای روی صورتم افتاد و عطر خوشی به مشامم خورد چشمام رو باز کردم و دیدم که فرهاد داره با غضب نگاهم میکنه لبخند زدم و گفتم:

-چیه؟

-چی شده این چه قیافه ای که گرفتی؟

-سرم درد میکنه همین

دستم رو گرفت و بلندم کرد کیفم رو روی دستم مرتب کردم و گفتم:

-این جشن مسخره کی تموم میشه؟

-اگه از نظر تو مسخره است از نظر بقیه اینطور نیست

نگاهش کردم که لبخند زد و شیما رو نشونم داد که داشت کمی کیک میخورد

تشکر کردم و به سمت اون رفتم و کمی برای خودم کیک برداشتم

-شیدا به نظر من رادپور پسر زیبا و برازنده ایه

-نگاهش کردم و گفتم:

-منظورت چیه؟

انگشتش رو جلوی بینیش گرفت و گفت:

-آرزوم برگرد نگاهش کن ببین چه جوری با عشق داره نگاهت میکنه

خندیدم و سرم رو برگردوندم که رادپور با دیدن من لبخند زیبایی زد و سرش رو برام تکون داد و من هم همین کار رو کردم و برگشتم به سمت شیما و گفتم:

-حالا اینو کجای دلم بزارم؟

شیما خندید و گفت:

-همون جایی که منو گذاشتی

لبخند زدم و در گوشش چیزی گفتم که با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:

-بیتربیت مگر اینکه چششم به این مامان جون نیفته و ببینم چطوری به تو ادب یاد داده

در حالی از حرص خوردنش میخندیدم گفتم:

-حالا زیاد حرص نخور شیرت خشک میشه

-ه ه نخند بابا بانمک شدی؟

-بودم جیگرم

با تعجب و چشمای گرد شده به من که داشتم اینطور باهاش شوخی میکردم خیره شد و گفت:

-چه منحرف شده دختره پرو همون دیگه جنبه نداری من اگه دستم به این رادپور برسه

با صدای بلند زدم زیر خنده و کمی از کیکم رو خوردم

شیما دستم رو فشرد و گفت:

-شیدا

-جانم

و با دستش سمت دیگری از سالن رو نشون داد و من هم کامران رو دیدم که با فاخته گرم صحبت بود و فاخته هم ما رو نگاه میکرد و با تعجب سرش و تکون میداد

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-شیما این مهندس رادپور چند سالشه؟

-فکر میکنم سی سالش باید باشه

بعد با لبخند نگاهم کرد و گفت:

-مورد قبول واقع شد؟

-باید راجع بهش فکر کنم به نظرم بانمک میاد

-بله بله چرا که نه

دوباره صدای موزیک بلند شد و دوباره دو به دو همه به وسط میرفتند

فرهاد نزدیکمون شد و گفت:

-به به میبینم که دو تا خواهر با هم حسابی گرم گرفتند

شیما:-کور بشه اونی که نمیتونه ببینه

فرهاد:-بله کی گفته نمیتونه ببینه ان شالله همیشه خوش باشید

خندیدم و گفتم:

-فرهاد جون برشدار بر قصه تعریف نکن

فرهاد خندید و چشمکی به من زد و دست شیما رو گرفت و با هم به وسط رفتند

من هم ایستادم همون جا و نگاهشون کردم

یاد جمله کامران افتادم که تو حیاط بهم گفت که دوست داره با من برقصه و بدن من رو لمس کنه

با چشمام دنبالش میگشتم اما نتونستم پیداش کنم چشمم رو بستم و آه عمیقی کشیدم و دوباره چشماما رو باز کردم

-تنها وایسادید شیدا خانوم

برگشتم به سمت صدا و رادپور رو دیدم و لبخندی زدم و گفتم:

-شیما الان اینجا بود

-بله دیدم

کنارم ایستاد و گفت:

-شما اهل نوشیدنی نیستید؟

نگاهش کردم و گفتم:

-نه متاسفانه

-منظور خاصی نداشتم فقط دیدم در طول جشن حتی به طرف نوشیدنی ها نرفتید

-گفتم که

-بله

هر دومون سکوت کرده بودیم و داشتیم به کسانی که وسط بودند نگاه میکردیم که فاخته و کامران نزدیکمون شدند و فاخته رو به رادپور گفت:

-آقای رادپور درسته؟

-بله شما هم فاخته خانوم باید باشید درسته؟

کامران نگاهم میکرد و من هم با لبخند ساختگی به فاخته نگاه میکردم که کامران رو به من گفت:

-شیدا خانوم افتخار به بنده میدی؟

دلم میخواست بزنم تو سرش و بگم نه اما وقتی دیدم فاخته و رادپور ساکت شدند و دارن ما رو نگاه میکنند حس کردم خیلی بی ادبیه که حالشو جلوی اونها بگیرم لبخندی به تلخی زهر زدم و گفتم:

-برای چی؟

نگاهی مشتاق به من کرد و نزدیکتر شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

-برای رقص

دیگه موندم چی بگم که فاخته چشمکی به من زد و من هم گفتم:

-البته

وقتی با کامران به وسط رفتیم یهو برقها خاموش شد و صدای خواننده ارکست رو شنیدم که گفت:

-به افتخار تمام عزیزانی که در این جمع حضور دارند

 

باورم نمیشد حالا که من اومد برقصم باید یه همچین آهنگی بزنند و برقها خاموش بشه؟

گرمی دستهای کامران که روی بدنم کشیده میشد منو به خودم اورد و سرم رو بلند کردم و کمی که چشمهام به تاریکی عادت کرد دیدمش نور کمی که دور و برمون میتابید قلبم رو به لرزه در اورده بود صدای نفسهاش رو نزدیک گوشم میشنیدم و ضربان قلبم با هر نفسش تندتر میشد چشماش برق خاصی داشت که من تا به اون روز به یاد نداشتم که دیده باشم

سرش رو نزدیک صورتم کرد و در گوشم همراه ارکست گفت:

-

خدایا احساس میکردم این من نیستم که دارم توی دستای کامران میرقصم و اون با وجد تمام بدنم رو لمس میکنه احساس میکردم تمام اینها از همون رویاهایی که توی اون هفت سال دیدم

اما وقتی با عشق دستش رو روی بدنم میکشید و از پشت موهام رو نوازش میکرد میفهمیدم که بیدارم صورتش رو نزدیک صورتم کرد و لبش رو نزدیکتر و بوسه ای طولانی بر لبم زد

خوب جایی من رو به گیر انداخته بود چون میدونست نمیتونم کاری کنم

باهاش همکاری نمیکردم اما جلوگیری هم نمیکردم

به هر کسی میتونستم دروغ بگم الا به خودم. چون واقعاً عاشقش بودم و اینو خودم میدونستم

-به چشمام نگاه کرد و گفت:

-شیدا عزیزم میخوام جوابم رو بدی

صدای من که نبود بیشتر شبیه ناله بود که گفتم:

-بگو

-اون روز هم  تو دفترت ازت خواستم اما تو جوابم رو ندادی

سکوت کرده بودم و به برق چشمای عسلیش خیره شده بودم

لبش رو نزدیک گوشم کرد و منو محکم به خودش فشرد و گفت:

-میخوام قسمِت بدم به جون مامانت که میدونم خیلی دوستش داری که بهم بگی تو واقعاً نامزد داری؟

با غضب سرم رو انداختم پایین و گفتم:

-به تو ربطی نداره

کمرم رو محکم به خودش فشرد و چرخی زد و با صدای ضعیفی همچین گفت آخ که همه وجودم لرزید و یه جوری شدم

-شیدای من عزیزم بگو

سعی میکردم ازش فاصله بگیرم اما طوری به من چسبیده بود که نفسم داشت بند میومد

دوباره سرش رو نزدیک گوشم کرد و همراه خواننده گفت:

-

وقتی اون جملات رو در گوشم تکرار میکرد از خودم بیخود میشدم و حس غریبی بهم دست میداد و دوست داشتم همونجا گونه اش رو ببوسم اما خیلی سعی میکردم جلوی خودم رو بگیرم

دوباره صورتش رو نزدیکم کرد و گونه اش رو به گونه ام مالید و گفت:

-بگو شیدای من

بغض راه گلوم رو بسته بود اون میدونست من هنوز دیونه اش هستم برای همین خواستم که هم خودمو راحت کنم هم خودشو بنابراین گفتم:

-آره دارم

اینو به خوبی احساس میکردم که دستاش سست شد و داره با تعجب نگاهم میکنه.

این صدای خواننده بود که مثل ناقوص مرگ  تو گوشم پیچید.

-

برقها روشن شد و من هم بلافاصله از آغوشش بیرون اومدم و اون هم خودشو جمع و جور کرد و به کناری رفت.

شیما دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید و گفت:

-توهیچ معلومه داری چی کار میکنی؟

-آره معلومه. همه چیزو تموم کردم. حالا دست از سرم بردار.

-شیدا صبر کن کجا داری میری؟

-میرم خونه تو با فرهاد بیا

-شیدا صبر کن ببینم

وقتی لباسم رو از مستخدم گرفتم سریع به پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم بدون اینکه منتظر شیما بمونم

خیلی عصبی بودم دوست نداشتم اون لحظات زیبا رو اونجوری سپری کنم دوست داشتنم مثل هفت سال پیش باشیم شاد و خوشحال دوست داشتم بهم بگه که هنوزم دوستم داره

با سرعت سرسام آوری توی اون وقت شب توی خیابون میروندم و عصبی بودم و اشک میریختم صدای خواننده ای که ضبط داشت آهنگش رو پخش منو به خودم اورد و گوشه خیابون ماشین رو پارک کردم و سرم رو روی فرمون گذاشتم و با صدای خواننده هم ناله شدم اون میخوند و من با اشکها و هق هقهام براش ساز میزدم

-چرا برگشتی پیشم دیگه طاقت نگاهات رو ندارم آخه جز غصه و غم تو دلم از تو دیگه یادی ندارم

-ای خدای من بهم بگو چی کار کنم دیگه طاقت ندارم دارم دیونه میشم من دوستش دارم چرا اینو هیچ کس نمفهمه؟

-اونی که اومدی واسه دیدن چشماش، اون از گناه تو گذشت رفت پی درداش. دیگه واسه چی میخوای دستاشو بگیری؟ اون دیگه مرده توی خاک دو تا دستاش. اون لحظه هایی که میرفت منو صدا کرد، واسه دو تا چشمای تو، نذر و دعا کرد. میگفت حالا که من میرم، تنهاش نزاری. اونو توی غصه و غم بیکس نذاری. چرا برگشتی پیشم

-دارم دیونه میشم ای خدا. من کامران رو دوست دارم. کمکم کن دارم خل میشم .

-چرا برگشتی پیشم آخه اون روزهایی که تو رو میخواستم توی غصه های دنیا فقط از چشمای تو شادی میخواستم چرا...

ضبط رو خاموشش کردم و توی آینه ماشین به خودم خیره شدم و گفتم:

-من میخوام کمکم میکنی؟ باور کن دیگه طاقت ندارم

چشمای توی آینه گریون نگاهم کرد و سرزنشم کرد

سرم رو انداختم پایین و ماشین رو روشن کردم با سرعت میرفتم که توی یکی از چهار راهها چراغ قرمز شد نمیخواستم وایسم اما صدای زنگ موبایلم مجبور کرد بایستم و جواب بدم

-بله

-شیدا خوبی؟

-شیما تویی؟

-آره کجایی من خیلی دلم شور میزنه

به چراغ نگاه کردم و گفتم:

-شور نزنه

-کجایی؟

صدای ضبط ماشینی که کنارم ایستاد باعث شد سرم رو برگردونم و به راننده نگاهی بندازم و در همون حال بگم

-زیر پوست آبی آسمون

راننده ماشین که پسر جوان و زیبایی بود صدای ضبط رو کم کرد و با شنیدن جمله ام لبخندی زد که ردیف دندونهای مرتب و سفیدش مشخص شد

-شاعر شدی؟

-عاشقی و شاعری عزیزم

پسره همچنان داشت نگاهم میکرد ابروش رو با تعجب بالا میبرد و همچنان لبخند میزد

-شیدا برگرد بیا

-نه مجلس بزمتون رو خراب نمیکنم

دلم نمیومد چشمام رو از صورت شیطون پسره  بردارم و اون هم همچنان داشت نگاهم میکرد

-شیدا هیچ معلومه چته؟ اون از رقصیدنت با کامران این هم از این بازیهات

پلک زدم و گفتم:

-اگه بدونی با اون رقص چی شدم اگه بدونی کامران باهام چی کار کرد تموم این دردهای هفت سال رو به یادم اورد بی مروت یه بار هم نگفت اونی رو که باید میگفت

پسره با تعجب نگاهم کرد و اخماشو کشید توی هم سرم رو برگردوندم و به چراغ نگاه کردم

-چی رو باید بهت میگفت؟

-از توی آینه عقب رو نگاه کردم و آماده حرکت شدم و گفتم:

-هنوز دوستم داره

گاز دادم و مستقیم حرکت کردم و گفتم:

-میخوام تنها باشم کاری نداری؟

-دیونه بازی در نیار برگرد بیا

-خونه میبینمت

-شیدا

-خواهش میکنم

-باشه مواظب خودت باش

-خداحافظت

گوشی رو قطع کردم و انداختم روی صندلی کنارم و از توی آینه عقب رو نگاه کردم که همون پسره بانمک رو دیدم

لبخندش منو یاد کامران و چشماش منو یاد حمید انداخت

ای خدا ای کاش حماقت نکرده بودم و الان با حمید ازدواج میکردم

سرعتم رو بیشتر کردم و منتظر فرصت بودم

نزدیکم شد و گفت:

-فکر کنم داری با سرعت غیر مجاز رانندگی میکنی

با تعجب به سرعت شمار ماشین نگاه کردم که صد رو نشون میداد

نگاهش کردم و گفتم:

-فکر کنم سرعت شمار خودت خرابه

با صدای بلند خندید و سرعتش رو کم کرد. از من خیلی عقب موند من هم سرعتم رو کم کردم تا جایی که نزدیکش شدم

اومد و کنارم شروع به رانندگی کرد و با لبخند گرمی گفت:

-از آشنایی با خانوم شاعری که زیر پوست آبی آسمون با سرعت غیر مجاز رانندگی میکنه خوشحالم

خندیدم و گفتم:

-من هم از آشنایی با همیار پلیسی که سرعت شمار ماشینش خرابه خوشبختم

هر دو با هم خندیدم

نزدیک پارکی ماشین رو متوقف کرد و من هم بی اختیار ایستادم و ماشینم رو کنار ماشینش پارک کردم از ماشینش پیاده شد و اومد سوار ماشین من شد

اون قدر بیخیال بود که حتی حوصله تعجب کردن هم نداشتم

-سلام عرض شد

نگاهش کردم و دستم رو به سمتش دراز کردم و دستش رو فشردم و سلام کردم

آروم دستم رو به سمت لبش برد و بوسه ظریفی به دستم زد و گفت:

-میتونم اسمتون رو بپرسم؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-شیدا

چشماش برق خاصی زد و دستم رو ول کرد و گفت:

-من مانی هستم

چشمام رو بستم و باز کردم که صدای موبایلم ما رو به خودمون اورد

گوشیم رو برداشت و داد دستم و من هم تشکر کردم

شماره ناشناس بود جواب دادم

-بله؟
-سلام

سکوت کردم

-نمیخوای جواب سلامم رو بدی؟

-سلام

-کجایی؟

-کاری داری؟

-میخوام باهات صحبت کنم

به مانی نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد.

سرم روتکون دادم و گفتم:

-من و تو حرفهامون رو تو آخرین دیدارمون زدیم.یادت میاد تو قول دادی زود برگردی و من قول دادم منتظرت بمونم.

مکثی کردم و گفتم:

-اما تو بی وفایی کردی و بعد از هفت سال برگشتی و اونم نه به خاطر من.منم بی وفایی کردم و منتظرت نموندم.

-شیدا ازت خواهش میکنم به حرفهام گوش بده.

-من همه حرفهاتو تو آخرین ایمیلت خوندم.

و تو دلم گفتم:خوندم و صد بار در خودم شکستم

-عزیزم

-من دیگه عزیز تو نیستم

-من ازت معذرت میخوام. من مجبور بودم.

-میدونم من هم همون روز ی که ایمیلتو خوندم بخشیدمت

-به همین راحتی؟

قطره اشکی روی گونم سر خرد و من گرمیش رو حس کردم

 مانی دیگه لبخند نمیزد و با کنجکاوی نگاهم میکرد

-آره به همین راحتی انتظار دیگه ای داشتی؟

-شیدا ازت خواهش میکنم منو درک کنی

تن صدام رو بلند کردم و گفتم:

-درکت کنم و دوباره بعد از هفت سال بشم بازیچه دستت؟

-نه بزار من حرفم رو بزنم...

-من که بهت همونجا گفتم یادت نمیاد؟ لحظه ای که داشتم بدنم رو تو دستای بیرحمت حس میکردم بهت گفتم که من نامزد دارم.

سکوت کرده بود واین من بودم که با بغض داشتم حرف میزدم.

-عشق تو افسانه ای بود که منو تنها گذاشت.  با تموم گریه هاش با همه ی دلتنگیهاش.

-شیدا من ....

-برای همیشه خداحافظ کامران

گوشی رو گذاشتم و چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

باورم نمیشد

زیر لب گفتم:

-برو ای غم که مهمون دارم امشب     حال و روزی چو مجنون دارم امشب

-چیزی گفتی؟

سرم رو برگردوندم سمت مانی و نگاهش کردم اون هم من رو با تعجب نگاه میکرد اشکهای باقی مونده روی صورتم چکید و من رو در دریای غم غوطه ور کرد.

-نه

-اتفاقی برات افتاده امشب؟

-امشب؟

-آره از همون لحظه که پشت تلفن اون طوری حرف زدی حس کردم خیلی ناامیدی.

-ناامیدم؟

-حالت خوبه؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-از همه خسته و دلگیرم و از خودم فراری

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  ساعت 12:29  توسط سپیده  |